تشنج یا seizureاز لغت لاتینی گرفته شده است که به معنای بدست اوردن تسلط است.یک پدیده ی حمله ای است که به علت دیس شارژهای غیر طبیعی ،زیاد و همزمان از مجموعه ای از نورون های سیستم عصبی مرکزی ایجاد می شود.در روزگاران قدیم انرا بیماری مقدس می نامیدند و انسان را در تسلط اهریمن باز می شناختند.رومیان انرا عذابی از سوی خدایان می دانستند.در سیاهه ی صرعی ها بسیاری از بزرگان را می بینیم.سقراط یکی از انان بود.او تشنج پارشیال ساده داشت.در این تشنج از منطقه ای مشخص در مغز مثلا لب گیجگاهی دیس شارژ می اید و هوشیاری حفظ می گردد.فرد دیگر داستایفسکی بود .او نیز مصروع بود.بنابراین در دنیای قدیم صرع را کار خدایان یا اهرمن می دانستند.مثلا یونانی ها انرا کار خدای ماه یا سلن می دانستند.سلن الهه ی ماه بود که به خاطر عشق بازیهای بی شمارش مشهور بود.اگر شما سلن را برنجانید و دلخورش سازید صرع می گیرید.راه درمان خوردن دارواش بود.گیاهی که انگل درختان است.در زمانی که ماه در اسمان کوچکترین اندازه است باید دارواش را بدون تیغ یا داس جداسازید و انرا تناول کنید.بقراط بزرگ که حقا پدر پزشکی است کتابی نوشت و این خرافه را رد کرد.خدایان تشنج نمی دهند.زیرا خدایان بد نمی دهند.او دارو و رژیم غذایی خود را بر اساس نظریه ی غیر علمیش بیان کرد.نظریه ای که از تعادل بین گرم وسرد برخاسته بود.البته یک درمان مذهبی هم وجود داشت.باید به معبد می رفتید و در شب در ان می خوابیدید و اسکلپیوس به رویای شما وارد می شد و شفایتان می داد.اما رومیان باستان صرع را از شیطان می دانستند.انها صرع را مسری می دانستند.صرع از نفس و تماس فرد مبتلا گرفته می شود.بنابراین افراد مصروع باید تنها زندگی کنند.در قرون وسطا مصروعین با توسل به قدیسین انتظار شفا داشتند.سن والنتین حامی مصروعین بود.باید حلقه ی خجسته ای را با خود داشتید تا شفا می یافتید.حلقه ای اهنی که شما را برای تسلط بر صرعتان یاری می نمود.این تصور حتا در امریکا هم وجود داشت وقتی که دکتر دختر جرج واشنگتن به او حلقه ای اهنی داد.دختر جرج واشنگتن صرع داشت.در رنسانس خواندن کتب یونان و روم باستان مطرح شد.عده ای فکر می کردند که مصروعین پیامبرانند.فکر می کردند که انها در عدم هوشیاریشان حال و گذشته و اینده را می دیدند.ادمهای هوشمندی چون ژولیوس سزار و پترارک مصروع بودند.در دوران روشنگری اعتقاد به شیطانی بودن صرع محو شد ولی هنوز انرا مسری می دانستند و مصروعین را در غل و زنجیر در بیمارستانهای روانی نگاه می داشتند.در دوران مدرن مصروعین مجاز به ازدواج و بچه داشتن نبودند.المان نازی و حتا امریکا در دهه ی ۱۹۲۰ انها را از بچه داشتن باز می داشت.برومید پتاسیم و فنوباربیتال کشف شد و داروهای صرع شناخته شدند اما برومید پتاسیم بسیار عارضه داشت.

در ۱۴۹۴ دو فریار دومینیکن با جواز پاپ جزوه ای نوشت و صرع را از علامات جادوگران دانست.این جزوه در بیان شکار جادوگران بود.موجی از تعقیب و شکنجه و اعدام برخاست و ۲۰۰۰۰۰زن کشته شدند.این کتاب چکشی علیه جادوگران نام داشت و توسط مفتشی المانی و کشیشی سوییسی نوشته شد.در قرن ۱۹ کشور انگلستان نظریه پرداز نگاه مدرن و علمی به صرع شد.سه عصب شناس بزرگ انگلیسی ،جکسون ،گاورز و رینولد این سه تن بودند.تعریف علمی صرع بیان شد.عامل صرع دیس شارژهای مغز است.بنابراین دیگر ریشه ی صرع نه ازردن سلن است.نه مسری است.نه کار شیطان است و نه خرافاتی نظیر اینها.در ۱۹۰۴واژه ی اپیلپتومولوژیست به متخصص صرع اطلاق شد.در ۱۹۱۲ شیمیدانها فنوباربیتال یا لومینال را ساختند.در ۱۹۲۹روانپزشک المانی هانس برگر الکتروانسفالوگرام را خلق کرد.تکنیکی برای ثبت دیس شارژهای مغزی.در ۱۹۳۹ مریت و پونتام فنی تویین را افریدند که درمان اولیه ی صرع شد.امروزه داروهای فراوانی برای صرع موجود است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:4  توسط مهران معمارزاده
|
دوست خوبم سپهر به کردستان عراق رفته و عکسهای خوبی گرفته است.
ای کاش می توانست به لالیش در نزدیکی موصل برود .همانجا که زیارتگاه یزیدی ها یا شیطان پرستان !!است .البته انها به ملک طاووس باور دارند ولی به انها شیطان پرست می گویند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:52  توسط مهران معمارزاده
|

در سفر به بیلاروس دوستی ایرانی را یافتم که از فرط نوشیدن الکل اراده و توان را از دست داده بود.به شیشه ی هتل خورد و شیشه شکست...الکل اورا خورده بود و نه او الکل را.این جام عرق افت جان بسیاری از نقاشان و نویسندگان شد.انرا absinthمی گفتند.انرا از تقطیر برگ گیاه ارتمیزیوم ابسینتوم می گرفتند.عرق سبزی ایجاد می شد با درجه ی الکلی بالا که انرا گرین فیری نیز می گفتند.در سوییس ایجاد شد ولی در قرن ۱۹ محبوب هنرمندان و نویسندگان پاریس نشین شد وجزو لاینفک فرهنگ بوهمیان.بودلر ،ورلن ،تولوز لوترک ،ونگوگ ،اسکاروایلد ،ارتور رامبو ،مودیلیانی و...شیفته ی ان شدند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:25  توسط مهران معمارزاده
|

زمانی با دوتوریست اشناشدم.مردی یونانی و زنی فرانسوی که همسر اوبود.هردو در پاریس می زیستند.لختی در کنار اب زاینده رود که اکنون خشک شده است صحبت کردیم.نور ماه بر اب مستولی بود و فضای شرقی استوار شده بود.انها به پاریس رفتند و دو عکس برای من فرستادند.گور صادق هدایت درپرلاشز و عکسی از رامبرانت استاد مسلم نقاشی هلند.رامبرانت در شهر ثروتمند لیدن هلند در ۱۶۰۶ زاده شد.در رشته ی نقاشی به تحصیل ادامه داد.استاد او در لیدن به ایتالیا رفته بود و نقاشی مکتب ایتالیا را به رامبرانت یاد داداما رامبرانت الهامات خود را به کار می بست و در سن ۲۳ سالگی شهرتش به فراسوی مرز میهنش رسید.رامبرانت بر ایجاد تضاد شدید نور و سایه تاکید داشت.در ۱۶۳۱ به امستردام امد و دکتر نیکلاس تولپ استادکالبد شناسی امستردام از او خواست تا تابلویی از او نقاشی کند.رامبرانت استاد چهره نگاری و وقایع تاریخی بود.دکتر تولپ به داشتن بینشی نو در کالبد شناسی شهره بود و رامبرانت درس کالبد شناسی دکتر تولپ را کشید.

رامبرانت سرمایه های خود را صرف خرید نیمتنه های امپراطورهای روم و فیلسوفان یونان می کرد.نقاشی او از ارسطو در کنار نیمتنه ی هومر.
سالهای اخر عمر رامبرانت اکنده از نومیدی و غم و گرفتاریهای مالی بود.دیگررامبرانت مورد پسند نبود....

گور او در امستردام
Burial:
Westerkerk
Amsterdam
Noord-Holland, Netherlands
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:6  توسط مهران معمارزاده
|

مدتهاست که روحیه ی دایی جان ناپلئونیم کمتر شده است.اینک می بینم که بی بی سی هم به میراث ایرانی توجه نشان می دهد.حرف ما هم این بوده و هست که هر ملتی در پیشرفت تمدن بشری کارنامه ای دارد و ایرانیان نمره ی بالایی داشته اند.ادوارد گرانویل براون الحق به شان ایرانی پی برد.او زمانی گفت اگر کسی را بخواهی بیابی که در اخلاص و وفاداری در عالم نظیر نداشته باشد جز در میان ایرانیان پیدا نمی کنی.البته او در کرمان معتاد هم شد ولی هیچوقت چشمان خود را نبست و به ایرانیان فحش نداد.کاری که در میان بی سوادان روشنفکر نما باب شده که به ایرانیها فحاشی می کنند.ادوارد براون پزشک بود ولی روح جاشوان در او دیده می شد.به ایران علاقه پیدا کرد و به زبان و فرهنگ ما اشنایی کامل یافت.در جوانی به عشق سعدی و حافظ به ایران امد.میرزا باقر بواناتی که زاده ی فارس بود در لندن او را با فرهنگ فارسی اشنا نمود.او قدما و قلما به مشروطه ی ایرانی مدد رساند.این مرد بزرگ در سن شصت و اندی سالگی درگذشت و او را در نیوکاسل به خاک سپردند.روحش شاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:51  توسط مهران معمارزاده
|