تبليغاتX
دکتر مهر افرین

دکتر مهر افرین

هنر و ادبیات

رستمانه یا سزارین

این عکس را در وبلاگ شهربراز دیدم و خوش داشتم.عمل رستمانه یا سزارین

این هم تصویری از این عمل جراحی در کتاب «آثار الباقیه»ی ابوریحان بیرونی، دانشمند ایرانی همروزگار فردوسی بزرگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:32  توسط مهران معمارزاده  | 

حاجی سیاح محلاتی

سفرنامه ی حاجی سیاح را خریده ام .او که محمد علی سیاح محلاتی نام داشت و از مهاجران سفری را اغاز می کند.او نمی خواهد ازدواج کند.پای پیاده راه می افتد و اکثر کشورهای دنیا را می پیماید.او حتا به امریکا و ژاپن هم می رود.بیست سال در سفر بود.ناصرالدین شاه او را پدر سوخته می دانست و از حاجی سیاح خوشش نمی امد.ناصرالدین شاه می گفت مردی که انگشت به کون همه دنیا کرده است درویش نیست.حاجی سیاح طلبه بود و زباندان.در خارج با تمدن غرب اشنا شد.صد سال زیست و در دهه ی چهارم عمرش ،زن اختیار کرد.این مطلب را از نقد ایرانی گرفته ام.

يادداشتي بر «سفرنامه حاج سياح» از سيد محمدعلي جمالزاده

چنان‌که شايد شنيده يا خوانده باشيد در روزگاران قديم يک تن از اهالي يونان آتش به معبد بزرگ که از لحاظ شکوه و ثروت  و آثار هنري از جمله مشهورترين بناهاي جهان بود زد تا نامش در دنيا باقي و مشهور بماند.


   حاج محمد علي سياح که شرح حال و وصف سياحت بسيار دور و دراز او را که  بيست سال طول کشيد، در 529 صفحة بزرگ اين کتاب مي‌خوانيد چنين سير و سياحتي را تا حدي ديوانه‌وار به پيش گرفت. بدون آن‌که بداند به کجا مي‌رود و چرا مي‌رود چه مقصود و منظوري دارد با جيب خالي و اسباب و لوازم بسيار بسيار اندک و ساده متجاوز از 400 شهر بزرگ و کوچک  را در آسيا و اروپا را زير پا در‌آورد و گاهي با نان و پنير و شير و سبزي شکم را سير کرده و  با آب چشمه و جويبار عطش را نشانيده و درويش وار زمين خدا را توشک و عباي نيم‌پاره را لحاف ساخته و خوش خوابيده و خوش آسايش يافته و باز صبح زود با آفتاب برخاسته وضو ساخته و نماز بجا آورده و به اميد يک پياله چاي يا قهوه هي به قدم زدن به‌راه افتاده است و عجب آن‌که همه جا طالع که مي‌توان صدها نام بدان داد و دست غيب يکي از آن همه نام و نشان است يار و ياور او بوده و بدون آن‌که خودش درست بداند که کجا هست و به‌کدام طرف روان است و به کجا خيال دارد برسد، به همه جا رسيد و عذاب گرسنگي و تشنگي  و تنهايي و سرگرداني را تقريباً مي‌توان گفت که هرگز نچشيد. خوشا به حالش که بي‌خبر بود و بي‌خبر مي‌رفت و بي‌خبر(يا اندک خبري) به وطن مراجعت کرد تا با غل و زنجير آشنا گردد و با اين‌همه آيا جا ندارد که بگوئيم:


عالم بي‌خبري طرفه جهاني بودست
                                 حيف و صد حيف که  ما دير خبردار شديم


          مردم آن همه کشورهاي گوناگون و آن همه زبان‌هاي مختلف و کيش و آئين‌هاي جورواجور مردي را با موي فلفل نمکي و ابروهاي پر پشت و منديلي به سر و عصايي بر کف و قبا و ردايي مستعمل و شالي بر کمر مي‌ديدند که از دور مي‌رسد و اعتنايي به کس و کاري ندارد ولي با چشم‌هاي درخشان و متجسسش به چپ و راست مي‌نگرد و حکم مرغ از لانه برون افتاده‌اي را دارد که در پي لانه ديگري است تا در آن‌جا بخزد و پاهاي خسته خود را به روي خاک غمناک قدري از خستگي و درد بيرون آورد و باز به آن‌چه خدا مي‌رساند قناعت ورزيده شکراً لله ثم شکراًلله گويان از کساني که با يک نوع کنجکاوي خير‌خواهانه برايش  نان و آب آورده‌اند با سر و گردن و هر دو دست سپاسگزاري  بجا آورد و سپس دراز کشيده همان عباي چناني را بروي خود بکشد و به‌خواب خوشي برود که منتهي آرزوي پادشاهان است.
          بديهي است که در ضمن آن همه رفت و آمد و سر کله زدن با آن همه مخلوق از خواص و عوام با مدد حافظة خداداد و استعدادي که ما ايرانيان در ياد گرفتن زبان داريم1 چندين زبان را هم تا جايي که رفع حوائج ضروري او را بکند  به درست و يا به غلط آموخته بود و براي رفع حاجت کافي بود. حاجي سياح ما، مرد فاضل و کاملي نبوده است ولي از برکت فيض آب و خاک و محيط از اقوال عرفا و شعرا و مشايخ بزرگي که شايد بتوان گفت تنها و يکتا ماية افتخار واقعي ما ايرانيان هستند چيزهايي از راست و چپ و حتي در کوچه‌ها و در بازار و در دهات و قصبات به گوشش رسيده بود که در حافظة خدادادش نقش بسته بود و درطي اين سياحت عجيب (که شايد در دنيا بي‌نظير و يا لااقل کم نظير باشد) سکه کلام مي‌ساخت و براي مردم تازه به دوران رسيده فرنگستان خالي از تازگي نبود. نامي از دراويش دوره‌ گرد و پيران طريقت و روندگان راه رستگاري بگوششان رسيده بود و سياح محلاتي و روستا زادة ما را نمونه‌اي از آن اعجوبه‌هاي اعجاز منشي مي‌پنداشتند که به‌نام مغ دو هزارسالي پيش از اين در شب تولد عيساي مسيح رسانيدند و ذکر آن‌ها در کتاب‌هاي مقدس مسيحيان به‌طور ابد باقي مانده است. مگر نه در جايي از کتابش مي‌خوانيم ( در صفحه 526 ) که در شهر اورلئان از شهرهاي بسيار مشهور فرانسه شخص محترمي نزد او مي‌آيد « که حاضران خيلي احترام او نمودند» و مشغول صحبت گرديد و« چون ديدم خيلي مايل با گفت‌وگوي قواعد ملت مي‌باشد و اين بنده حالت جواب نداشتم2 گفتم از مقنن قانون ملت اسلام امرا استرذهبک و ذهابک و مذهبک و در اين صورت حيرانم که چه بگويم.»
          راقم اين سطور، اين کتاب ضخيم را با صبر و حوصلة هر چه تمامتر چون دوست خوبم علي دهباشي برايم فرستاده بود از سر تا ته خواندم و يادداشت‌هاي بسيار برداشته‌ام که نقل تمام آن‌ها باز خود کتابي خواهد شد ولي همين‌قدر است که در اين‌جا به‌عرض مي‌رسانم که در کتاب مکررات کم نيست و گمان مي‌کنم که اگر حذف شده بود نقصي به کتاب وارد نمي‌ساخت و من باب مثل و نمونه ، خاطر نشان مي‌سازد که اقلاً شصت هفتاد بار( بلکه بيشتر) در طي اين کتاب اين عبارت در بارة شهرهاي متعددي که سياح عزيز ما از آن صحبت به ميان آورده است تکراري شده است: 
« شهر به چراغ گاز منور است. تلگراف به همه جا کشيده شده...»


          با مطالب بسياري هم مکرر مواجه مي‌گرديم که گمان نمي‌رود براي هر خواننده‌اي (مثلاً براي راقم اين سطور) حائز اهميتي باشد و از آن جمله است مثلاً (يکي از صدها)، در صفحه 112: « در بين کوچه‌ها مبال‌ها به ديوار از مرمر نصب کرده‌اند که هر که بخواهد بول کند و سوراخ دارد که به درون ديواري مي‌رود.» و يا اين مطلب ( در صفحه 110) « پايه‌هاي چراغ بود که به هر يک سي و  پنج چراغ گاز مي‌سوخت و هيجده چراغ پايه آهني بود از گاز منور... تماماً نهصد چراغ گاز متفرقه روشن بود.» ضمناً بايد دانست که سياح واقعاً دوست داشتني ما به کلمة « منور» دلبستگي بسيار مي‌داشته چنان‌که صد الي صدو پنجاه بار در کتاب استعمال نموده است.
          اين‌ها جزئياتي است به کلي خالي از اهميت ولي آن‌چه اهميت دارد و براي بسياري ( يعني هزارها و هزارها) از جوانان آب و خاک ايران حائز اهميت است اين است که نبايد فراموش کنند که بزرگان ما گفته‌اند:
                    همت بلند دار که مردان روزگار             از همت بلند به جايي رسيده‌اند
          البته حرف درستي است و هيچ کاري از خُرد و سترگ بدون همت بوجود نمي‌آيد. چيزي  که هست چه بسا کارهاي عمده‌اي هم بدون آن‌که پاي همت در ميان باشد صورت گرفته است و باز هم هر روز صورت مي‌گيرد. زندگاني و سرنوشت همان کسي که در اين لحظه قلم به‌دست در نيمه شب دوشنبه 12 آذرماه 1363 دارد با عشق سرشار با هم‌وطنان دور افتادة خود صحبت مي‌دارد و لذت مي‌برد نشان مي‌دهد که بدون آن‌که از همت مخصوصي مدد يافته باشد اکنون به‌زودي درست 77 سال مي‌شود که در سن طفوليت به عزم تحصيل در بيروت از ايران بيرون رفت و دو سه ماهي پس از شروع مدرسه در بيروت خبر شهادت پدرش در زندان بروجرد به او رسيد و مادرش از تهران به او نوشت که براي من به‌کلي غير مقدور است که از اين پس بتوانم يک قران براي تو بفرستم پس لازم است سعي نمايي به‌هر طريق هست خودت را به تهران برساني و الا با گرسنگي و بيچاره‌گي در غربت دچار خواهي شد. نشان به آن نشاني که خداي من گواه است در اين ساعت هيچ نمي‌دانم به چه اميد و پشت‌گرمي به ايران برنگشتم و ماندم و از آن پس سفرهاي دور و دراز بسيار کرده‌ام و درس خوانده ام و ديپلم گرفته‌ام و با کارها و فعاليت‌هاي رنگارنگ سرگرمي‌ها پيدا کرده‌ام و ممالک متعددي را (گاهي چندين بار) از زير پا در‌آورده‌ام و صاحب کار و همسر و خانه و منزل شدم و خداي من گواه است که گاهي سخت متعجب مي‌مانم که بدون آن‌که هرگز از وطنم و کس وکارم کمکي به من رسيده باشد امروز در اين سن و سال کهولت در اين منزل دنج و محيط آسايش بخش چه کسي و کدام دست غيبي راهنما و کمک و خيرخواه و مددکار من بوده است.
          برگرديم به حاج سياح خودمان. خودش در صفحة 110 از اقامتش در شهر ونديک ( ونيز) مشهور که براستي عروس بسيار زيبايي است و زيارتگاه عشاق  جهان و محل زفاف آن همه عروس و دامادهايي است  که از اطراف بدانجا  رو مي‌آورند و نگارنده هم چند شبي در آن‌جا گذرانيده است صحبت مي‌دارد و سخنان شنيدني دارد که به دو بار خواندن هم مي‌ارزد و کلام را با اين جمله بپايان مي‌رساند:


« تا عصر گردش کردم به حالتي که زياده از پول خرج يک شب ندارم.»


          کتاب «سفرنامه حاج سياح» مطالب خواندني بسيار دارد و جا دارد بگوئيم «حلواي تن‌تناني است و تا نخوري نداني» و اگر من در صدد بر‌آيم که حتي زبدة مطالب را به‌عرض برسانم بدون مبالغه « مثنوي هفتاد من کاغذ شود.» پس همين‌قدر به عرض چند مطلب مزاحم مي‌گردم و سخن را کوتاه مي‌آورم.
          حاج سياح چند سالي پس از تولد من از دنيا رفته است. از آن‌جايي که به قضا و قدر و اتفاق عقيده‌مند هستم به عرض مي‌رسانم که باز اتفاقاً در موقعي که سرگرم مطالعه کتاب مسافرت و سياحت اين مرد عجيب و محبوب بودم به چند کتاب دست يافتم که در هر يک از آن‌ها سخني  دربارة اين مرد رفته بود و فکر مي‌کنم عيبي ندارد اگر آن مطالب را در اينجا بياورم:
          اولاً کتاب «خاطرات ميرزا علي خان امين‌الدوله3 » شرحي در بارة ميرزا رضاي کرماني قاتل ناصرالدين شاه قاجار(همان کسي که عکسش در غل و زنجير پهلوي عکس حاج سياح خودمان- او هم همچنان در غل و زنجير- در اول کتاب « سفرنامه حاج سياح به فرنگ» آمده است) ديده مي‌شود که هر چند مستقيماً ارتباط با سياحت  حاج سياح  ندارد ولي به  حکم  آن‌که « خوشتر آن باشد که ذکر دلبران گفته آيد در حديث ديگران» گمان  نمي‌رود که پسند خاطر خوانندگان  نباشد. در کتابي  که  ذکرش  گذشت، در صفحات  132 به  بعد در تحت  عنوان: «داستان  ميرزا رضا سمسار کرماني» امين‌الدوله چنين نوشته است و چون مانند آن همه درباريان و مقرب‌الخاقان‌ها زياد با دروغ‌گويي آشنا نبوده است گمان مي‌رود بتوان گفته‌اش را باور کرد. مي‌نويسد:
          « ميرزا رضا نام سمسار کرماني از دست فروشان طهران، جواني باريک‌اندام و معمم بود. شال کشميري و کرماني و آغري4 و برک و عباي کرماني و چيزهاي ديگر از قبيل خز و سنجاب و پوست بخارايي و منسوجات پشمينة خراساني که به خانه‌ها مي‌برد و از فروش آن‌ها و انتقال جزيي معاش مي‌کرد. روزي به مجلس دربار و مجمع وزرا و اعيان  وارد شد و از نايب‌السلطنه (کامران ميرزا پسر ناصرالدين شاه) شکايت آغاز نمود که دو سال بيشتر است که متجاوز از هزار تومان5 طلبم در نزد  کارگذاران ايشان مانده و از دويدن و کفش‌ها پاره کردن و از کسب و کار آواره شده‌ام و به دردم چاره نمي‌شود. از طرف مجلس و به نايب‌السلطنه نوشتند. جواب نوشت که اگر اين شخص با کسان من حسابي داشته باشد قدغن مي‌کنم معين و مفروغ نمي‌کنند. مدتي بر من گذشت. يک روز که نايب‌السلطنه در مجلس ورزا حضور داشت ميرزا رضا ورود و تجديد تظلم کرد و صورت ابتياعات را که نايب‌السلطنه خود به‌تدريج ازو برده  بود به ميان گذاشت و سخت ناليد. نايب‌السلطنه گفت او را بفرستيد تا تمام طلبش پرداخته شود. ميرزا رضا را بردند و طلب او را نقد حاضر کردند و اداي آن به حکم شاهزاده مشروط بر آن شد که در شماره و تحويل هر يک تومان يک سيلي به پس گردنش6 زده شود. ميرزا رضا به اين قضا رضا داد و طلبي را که از وصولش نوميد بود به تحمل اين رنج گرفت اما کينه و خشم نايب‌السلطنه با اين ضربات فرو ننشست و او را به عقوبت‌هاي ديگر تهديد کرد و با استيلاء حکومتي براي او بهانه‌جويي مي‌شد...»
          عاقبت چنان‌که مي‌دانيد همين ميرزا رضاي کرماني در روز جمعة 17 ذي‌القعده 1330 به ضرب يک گلوله پادشاه قاجار را در شاهزاده عبدالعظيم به قتل رسانيد7 قاتل را به تهران بردند و در قهوه‌خانه سلطنتي به زندان آويختند. امين‌الدوله مي‌نويسد:
          «جواب‌هاي ميرزا رضا به هر کس مضحک و آميخته به حقيقت‌گويي و شوخي‌نما بود. قوت قلب و جسارت او همه را حيرت مي‌داد... و چنان مي‌نمود که با همه در فساد اوضاع مملکت و معايب دايره دولت و تقصيرات پادشاه مقتول همداستان بوده است. محمد حسن ميرزا معتضد‌السلطنه از پيشخدمتان شاه نزديک او رفته پرسيد: «ميرزا رضا، ناصرالدين شاه چه گناهي داشت که او را کشتي. گفت کدام جرم از اين بزرگتر که مثل ترا به خلوت خود راه دهد و با همه بي‌ناموسي که در تو جمع است بتو مأنوس شود.»( صفحة 213 )
          مخلص کلام آن‌که شاهنشاه جم پايگاه پس از 49 سلطنت و کامراني به جايي رفت که هر زنده‌اي سالک بي بروبرگرد آن راه است. امين‌الدوله در اين باب به‌قرار زير اظهار نموده است:8
          « شاه کش، شاه‌ وش آمد و سلطنت و دولت برانداز با شوکت و ناز سرافراز نشست، فريفتگان دورش گرفتند، گلاب و غراب  به مردار جمع آمدند، حلاوت سرقت نو و تتابع تقلبات ما قبل همه را مشغول کرد، صم بکم عمي فهم لا يعقلون...»
          اکنون به جايي مي‌رسيم که سخن از سياح خودمان يعني ميرزا محمد علي سياح محلاتي در ميان است. امين‌الدوله در اين باب چنين نوشته است:
          « حاج ميرزا محمد علي سياح محلاتي را که به بستگي و خصوصيت ظل‌السلطان شهره بود و نايب‌السلطنه او را خوش نداشت با ميرزا رضاي کرماني [و چند نفر ديگر] دستگير و گرفتار غل و زنجير شدند و در معرض نايب‌السلطنه9 به معرض تهديد واستنطاق آمدند. به کنايه و تصريح و اشاره و تلويح آن‌ها را مي‌آموختند که بعضي معاريف دربار و اعيان  دولت را به همدستي خود و مخالفت و بدخواهي پادشاه نسبت دهند و تهمت نهند و در اين ميان کار به مراد نايب‌السلطنه و امين‌السلطان شود و شاهزاده مال ايشان را به رايگان ببرد و وزير اعظم مخالفان خود را بمالد. خلاف انتظار همة اين چند تن که به بي‌ديني و خدانشناسي متهم بودند آلت فنا و باعث ابتلاء بي‌گناهان نشدند و حاج سياح شبانه خود را از پنجره به کوچه انداخت تا سر نيزة چاتمة قراولان او را هلاک کند ولي بختش نياورد و بر روي سنگها به زمين آمده پايش شکست، ميرزا رضا هم در زجر محبس چاقويي بدست آورد و شکم خود را دريد ولي مستحفظين خبر يافته جراح و طبيب بردند و علاجش کردند.»
          امين‌الدوله اين گفتار عبرت‌زا را  با اشاره  به زنده ماندن حاج سياح و ميرزا رضا کرماني با اين چند کلمه به پايان رسانيده است که بسياري از وقايع دنيا و تاريخ را مي‌توان با آن به‌پايان رسانيد و الحق جا دارد که در اين مقام بگوئيم خطاب به دنياي ديروز و امروز و فردا بگوئيم فاعتبروا يا اولي‌الابصار وي چنين گفته است:
          « همانا دست روزگار آلت خرابي بنيان سلطنت را باقي مي‌خواست تا در پاي سياح و زخم شکم رضا افاقتي آيد...»(صفحه 154 ).
          تا اين‌جا از کتابي سخن رانديم که ذکرش گذشت و اينک مي‌رسيم به کتاب دوم يعني :« نقد و سياحت، مجموعة مقالات و تقريرات دکتر فاطمه سياح» که بکوشش مرد بلند همتي چون محمد گلبن در سال 1354 شمسي در 457 صفحه بزرگ به‌صورت بسيار آبرومندانه و محققانه در تهران به چاپ رسيده است.
          دکتر فاطمه سياح دختر ميرزا جعفر برادر حاج سياح بود و در ابتدا همسر پسر عموي خود مرحوم حميد سياح بود که محتاج معرفي نيست و خدمات شايسته‌اي در امور سياست ايران با روسيه انجام داد و بعدها از يکديگر جدا شدند و دکتر فاطمه سياح که در مسکو تحصيلات عاليه بسيار گرانقدري را به‌پايان رسانيده و الحق صاحب فضل و کمال و تشخيص و تحقيق بود از روسيه به ايران آمد و سال‌ها در دانشگاه تهران به تدريس مشغول بود با سخنراني‌ها و مقالات محققانه خود که در کتاب نامبرده در بالا جمع‌آوري شده است خدمات شايسته و گرانقدري به ادبيات ما (علي‌الخصوص در آن‌چه ارتباط با روابط فرهنگي ايران با روسيه و با بعضي از کشورهاي غربي داشت) انجام داد و در 13 اسفند 1326 شمسي در تهران وفات يافت.
          در مقدمة مفصلي که محمد گلبن بر کتاب نامبرده نوشته است و هکذا در طي آن همه مقاله و سخنراني ممکن است در بارة خانوادة سياح اطلاعات سودمندي به دست آورد که از حوصلة گفتار موجود بيرون است.
          در کتاب« ظل‌السلطان» نوشتة حسين سعادت نوري هر چند به‌صورت کتاب جيبي و با قطع کوچک به چاپ رسيده است ولي دربارة دورة سلطنت ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه قاجار مطالب خواندني مفيد و آموزنده دارد و از آن جمله در جلد اول (در صفحات 203 تا 207 ) به اختصار وقايعي مذکور گرديده که تا اندازه‌اي پاي سياح عزيز خودمان حاج سياح هم در ميان آمده است.
          هموطنان ما خوب مي‌دانند که ما آثار مورخين و وقايع نگاران و جمعي از اهل خودمان را بايد با نهايت شک و ترديد و با احتياط هر چه تمامتر بخوانيم و اگر با غربال و الک آن‌چه را از حوادث تاريخي مي‌خوانيم من باب کسب يقين غربال نمائيم و آن‌چه نخاله و مخدوش و بي‌اساس است و در غربال و الک مي‌ماند در يک طرف خالي کنيم و آن‌چه عزم و راست و مقرون به صواب و حقيقي است و از سوراخ‌ها مي‌گذرد در طرف ديگر جمع کنيم خواهيم ديد که قسمت اول به‌زودي به‌صورت تپة مرتفعي در خواهد آمد در صورتي‌که قسمت دوم مانند خاک‌بازي کودکان ارتفاع و ضخامت اندکي پيدا خواهد کرد که در يک وجب بلندي و عرض و دايره تجاوز نخواهد کرد. پس آن‌چه را هم در ضمن مي‌آيد با همين احتياط و به شرط داوري منصفانه خواند و راست و دروغش را به خداي زعيم و بصير واگذار نمود.
          در کتاب «ظل‌السلطان» چنين مي‌خوانيم:
          « قدرت و نفوذ ظل‌السلطان در 1922 تا  1307(هجري قمري) به اعلا درجه رسيد و اين چند سال را بايد دورة جيک‌جيک مستانة حضرت والا محسوب داشت. ظل‌السلطان از اين تاريخ به بعد جداً به فکر احراز مقام سلطنت افتاد... و از شدت خوشي روي پا بند نبود و به اصطلاح توي دلش قند آب مي‌انداختند...»
          شايد خوانندگان اين سطور از سابقة اين امر با خبر باشند. ظل‌السلطان (مسعود ميرزا) پسر ناصرالدين شاه و برادر مظفرالدين شاه بود ولي چون مادرش شاهزادة قاجار نبود در صورتي‌که مادر برادرش شاهزاده بود که پس از ناصرالدين شاه برادرش يعني مظفرالدين  به تخت سلطنت جلوس خواهد کرد و به همين جهت مسعود ميرزا ظل‌السلطان دست و پا مي‌کرد که به هر ترتيبي شده به‌جاي برادر به سلطنت برسد و به همين جهت چون در آن تاريخ درباريان ايران بيشتر روابط محرمانه  با روسية تزاري مي‌داشتند و به اصطلاح روسوفيل بودند. ظل‌السلطان خود را به انگلستان متکي ساخته و اميدوار بود که با کمک آن‌ها به آرزوي خود برسد. نويسنده اين سطور عکس‌هايي از نامه‌هاي ميرزا آقاخان کرماني به ميرزا ملکم خان دارد که حاکي بر همين احوال است و اميد است روزي اگر عمر باقي باشد آنها را در جايي به چاپ برساند.
          در هر صورت از قرار معلوم گويا سياح خودمان يعني حاج سياح در مراجعت به ايران و پس از آن  سياحت و جهانگردي بسيار بسيار دور و دراز در مراجعتي به وطن از راه اصفهان به تهران مراجعتي کرده بوده است و در کتاب نامبرده يعني« ظل‌السلطان» (صفحه 206 ) چنين مي‌خوانيم:
          «مستنطق ميرزا رضاي کرماني ضمن استنطاقاتي که ازو شده است در جواب مستنطق مي‌گويد:« حاج سياح محلاتي آب گل مي‌کرد که براي ظل‌السلطان ماهي بگيرد و خيالش اين بود که بلکه ظل‌السلطان شاه بشود و امين‌الدوله صدراعظم و خودش مکنتي پيدا کند چنان‌که حالا قريب شانزده هزار تومان در محلات املاک دارد. همان اوقات سه هزار تومان از ظل‌السلطان  به اسم سيد جمال‌الدين ( افغاني) گرفت و فقط نهصد تومان به سيد داد و باقي را خودش خورد. البته ناصرالدين شاه بوسيلة مأمورين خفيه که زير نظر کامران ميرزا نايب‌السلطنه (پسر ناصرالدين شاه و برادر ديگر ظل‌السلطان) دشمن سرسخت ظل‌السلطان به انجام وظيفه اشتغال داشتند، از اقدامات دستجات مخالف آگاه مي‌گرديد و مراقب بود که در موقع مقتضي اعمال او را نقش بر آب نمايد.»
          ميرزا علي خان امين‌الدوله مي‌گويد:
          « حاج ميرزا محمد علي سياح محلاتي را که به بستگي و خصوصيت ظل‌السلطان شهره بود و نايب‌السلطنه مسلک او را خوش نداشت با ميرزا رضاي کرماني...» 10
          آن‌چه موجب  تأسف راقم گرديد اين است که در مقدمة کوتاه ولي جامع و بسيار زباندار و زنده‌اي که دوست بلند همت ما آقاي علي دهباشي (در 23 صفحه) بر کتابي که موضوع اين مقاله است با استادي تمام به رشتة تحرير در آورده است گاهي از کتاب « خاطرات حاج سياح» به‌قلم پسر حاج سياح مرحوم حميد سياح سخن رانده ولي کمتر ديده شد که مطالبي از آن کتاب که بلاشک بايد بسيار خواندني باشد نقل فرموده است و اي کاش امکان پذير باشد که در چاپ‌هاي آينده تلافي مافات بعمل آيد.
          درهر حال به همت علي دهباشي بايد واقعاً آفرين گفت که با وجود تنگدستي و مشکلات زياد گوناگون ار عهدة اين کار دشوار و آن همه موانع بر آمده است و کتاب خوب و ضخيمي در هفت هزار نسخه به چاپ رسانيده است و از دل و جان دعا مي‌کنم که اجرش را ديده باشد و از کار خود رضايت داشته باشد و پشيمان نباشد و اين قدم ماية تشويق او براي برداشتن قدمهاي سودمند ديگر باشد.
          پيش از آن‌که دردسر را کم کنم لازم شمردم به عرض خوانندگان محترم برسانم که حاج سياح سه پسر داشت به نام همايون و حميد و محسن که سعادت و افتخار دوستي با هر سه را داشتم. ميرزا همايون خان که ارشد فرزندان بود در وزارت ماليه مقام بلندي داشت و در هر موقعي که از طرف اين وزارتخانه در شهر بروجرد انجام وظيفه فرمود مزار پدر مرا يعني سيد جمال‌الدين واعظ، شهيد مشروطيت را که در همان شهر در ابتداي استبداد صغير و فجايع اعمال محمد علي شاه قاجار به شهادت رسيده بود به‌صورت بسيار آبرومندي و با تشريفات شايسته در محل باصفا و با نزهتي برپا ساخت و عکس آن تشريفات را با نقل آن‌چه بر لوح مقبره  نقش شده بود و اشعار و مدايحي که شعرا در آن موقع در آن‌جا خوانده بودند همه را از راه لطف و عنايت بي‌دريغ به بيروت که در آن‌جا مشغول تحصيل بودم فرستاد. بعدها هم پسر خود هوشنگ را براي تحصيل علم طبابت به برلن که محل اقامت بنده گرديده بود فرستاد و اين جوان بسيار ساعي و پاکدل که افسوس دارم از او بي‌خبر مانده‌ام تحصيلات خود را در همان‌جا چنان‌که بايد و شايد به پايان رسانيد و به ايران مراجعت کرد.
          مرحوم همايون سياح دختر خود را هم به يک تن از دوستان ديرينه به نام ابوالقاسم ذوالرياستين از اهالي همدان داده بود که بعدها سعادت ديدار او هم در منزل همايون سياح در تهران نصيبم گرديد.
          با ابوالقاسم ذوالرياستين در اوايل جنگ جهاني اول وقتي در پاريس آشنا شدم که هم او و هم من و نيز عده‌اي از جوانان ايراني ديگري که در فرانسه به تحصيلات عاليه مشغول بودند (چند نفر از آن‌ها در مدرسة نظامي معروف سن پير) همه از ايران بريده و بي خبر و سرگردان و ويلان و حيران مانده بوديم و با فقر و فاقه و بي‌تکليفي شديد آزاردهنده‌اي سروکار پيدا کرده بوديم و به‌خاطر دارم که همين دوست عزيز من ذوالرياستين براي استمداد به سفارتخانه ايران در پاريس رفته بود  و مورد اهانت واقع گرديده در زد و خورد با دربان سفارت  شلوارش به‌طوري صدمه ديده بود که ديگر از حيز انتفاع بيرون بود، و چون هر دو در يک هتل کوچکي که به زن سالخورده‌اي تعلق داشت (در کوچه« لز کول» يعني کوچة مدارس) که روز و روزگاري شوهر مرحومش در سفارتخانة ايران خدمت کرده بود محضاً لله و به رسم قدرشناسي ما را با چند تن از جوانان دانشجوي ايراني ديگر به وضع مخصوصي در هتل خود پذيرفته بود و به ما اجازه داده بود خودمان در همان‌جا با مبلغ مختصري و يا ماحضري رفع گرسنگي بنمائيم (خدا اين زن نيکو کار را غريق رحمت فرمايد) و ما دسته جمعي با هم شام و ناهار صرف مي‌کرديم که سهم مخارج هر شام و ناهار از بيست الي سي سانتيم تجاوزنمي‌کرد و بحکم اين نيز بگذرد و آن هم خدا را شکر گذشت و خاطره‌اش امروز مرا در پايگاه خداوند رزاق شکرگذار مي‌نمايد. خدا را شکر و خدا عاقبت همه را به خير کناد. آمين! 
          پسر سوم حاج سياح محسن نام در فرانسه علم کحالي خوانده بود و با ارادتمند خود لطف بسيار داشت و چند بار هم (چه در برلن و چه در ژنو) به ديدنم آمد و لذت ديدار او برايم نعمت خداداد بود و از او بي خبر مانده‌ام و دعا مي‌کنم که در عين سلامتي و شادکامي و آسايش باشد. انشاءالله تعالي. يادش به خير همين دکتر محسن سياح در يکي از مسافرت‌هايش به ژنو برايم حکايتي کرد که هرگز فراموشم نمي‌شود. گفت روزي با تلفون به من خبردادند که رضا شاه دندانشان درد مي‌کند و بايد هر چه زودتر خودت را به سعد آباد برساني. شتابزده خودم را بدان‌جا رسانيدم و در سالن انتظار منتظر نشستم. ناگاه سرو کله شاه پيدا شد و به من نزديک شده ايستاد و مکثي کرده گفت پس منتظر چه هستي، چرا شروع نمي‌کني. دکتر سياح مي‌گفت من يک سروگردن از شاه کوتاه‌تر بودم و جرئت هم نمي‌کردم بگويم سرتان را پائين بياوريد و دهان را  باز کنيد و عاقبت خودش متوجه گرديد و روي يک صندلي نشست و دهان را باز کرد ولي ناگهان در بيرون آن اطاق در باغ صداي داد بيداد به گوش رسيد. فوراً از جا برخاست و به طرف باغ روان گرديد و من هم به دنبال او افتادم. ديديم دو نفر فرنگي دارند با هم با لحن دعوا و نزاع صحبت مي‌دارند و حتي از ديدن شاه هم خاموش نشدند. شاه برگشت و خطاب به من گفت آخر تو زبان اين حيوانات را مي‌فهمي، ببين چرا به جان هم افتاده‌اند. ديدم به زباني غير از فرانسه که بعداً معلوم شد زبان چکسلواکي است با هم دعوا دارند و هر دو در کارهاي مهندسي و ساختمان به ايران آمده‌اند و به زبان مادري خودشان بگومگو دارند. به عرض رساندم که من زبان اين‌ها را نمي‌فهمم. شاه گفت خاک بر سرتان که صد جور ادعا داريد و وقتي موقعش مي‌رسد مانند خر در گل وا مي‌مانيد و پشت  به ما کرده از ما دور شدند و من به حال دمغ آنجا ايستاده تکليف خودم را نمي‌دانستم تا عاقبت يک نفر از مستخدمين دوان دوان آمد که شاه در انتظارت هستند زود باش...
          خداوند کسي را مبتلاي دندان درد و آدم زبان ندان و زبان نفهم نفرمايد که الحق عذابي است اليم...


ژنو
12 آذر 1363


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:52  توسط مهران معمارزاده  | 

گربه ی سیاه

سالها پیش در دانشگاه سینمایی سوره در جلسات دکتر احمد الستی با ژانرهای فیلم اشنا می شدیم.ان بزرگوار برایمان فیلمهای برجسته ای را نشان می داد و تحلیل می کرد.یکی از انها گربه سیاه با نقش افرینی بلالو گوزی و بوریس کارلف بود که اقتباسی از داستان گربه ی سیاه ادگار الن پو بود.

Two young honeymooners, Peter and Joan Alison, are vacationing in Hungary when they learn that due to a mix up in the reservations, they must share a train compartment with Dr. Vitus Werdegast (Béla Lugosi), a psychiatrist. The doctor explains that he is traveling to see an old friend, Hjalmar Poelzig (Boris Karloff), an Austrian architect. Werdegast had left his wife to go to war eighteen years ago, and has spent the last fifteen years in an infamous prison camp. Later, when the car the three share crashes and Joan is injured, they take her to Poelzig's home, built upon the ruins of Fort Marmorus, which Poelzig commanded during the war. After Werdegast treats Joan's injury, he accuses Poelzig of betraying the fort to the Russians, resulting in the death of thousands of Hungarians. He also accuses Poelzig of stealing his wife while he was in prison. Poelzig plans to sacrifice Joan Alison in a satanic ritual. Werdegast is the nominal hero, seeking to rescue her and to exact his revenge on Poelzig.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:33  توسط مهران معمارزاده  | 

ادگار الن پو

ادگار الن پواز بانیان مکتب رمانتیسم سیاه امریکا بود.یکی از اثار شعری وی تیمور لنگ است که از دوست فرزانه ام رضا سلجوقیان می خواهم که این چامه را به زبان پارسی برگرداند.شعر کلاغ وی هم معروف است.داستان نامه ی دزدیده شده او پیشگام داستان کاراگاهی شد.در گورستان تخت فولاد بیشتر به ادگار الن پو می اندیشیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:26  توسط مهران معمارزاده  | 

زیارت اهل قبور

امروز برای تعمیر ماشین به تخت فولاد ارامگاه قدیمی اصفهان رفتم.اوستا گفت ۳ ساعت دیگه برای گرفتن ماشین بازگردم.تصمیم گرفتم به زیارت اهل قبور بپردازم.به تکیه ی تویسرکانی رفتم.گور یک فیلسوف اسلامی و یک شاعر و حکیم جلب توجه می کرد.سید محمد علی مبارکه ای شاعری بود که صفایی تخلص می کرد و اهل سفر بود ،به هند و افریقا هم رفته بود و تویسرکانی فیلسوف اسلامی بود.بیرون امدم و روبروی انجا نشستم.کتابی را که در دست داشتم باز کردم ،زندگی بایرون را خواندم.اینکه مفلوج بود ولی تنگه ی داردانل را با شنا پیمود.اینکه در کاسه ی مغز ادمی شراب می نوشید و در خانه خرس نگه می داشت.اینکه در مجلس اعیان بود و سرانجام مجبور به ترک انگلیس شد و به یونان رفت و درگذشت.زندگی الکساندر دومای پدر را خواندم که کنت مونت کریستو معرف اوست و اینکه در کنار رودخانه ی سن کتابی خرید و انرا اثری بزرگ نمود که سه تفنگدار باشد.بلند شدم و به موزه های تخت فولاد رفتم.موزه عکس سرشار از عکس های تکایا و مشاهیر مدفون در تخت فولاد بود.ارباب که حکیم اسلامی بود.اخوند کاشی که فیلسوفی اسلامی بود و دوست جهانگیر خان قشقایی حکیم دیگر که در مدرسه ی صدر تدریس می کردند و مجرد می زیستند.به موزه ی سنگ گورها رفتم.سنگ ها اکثرن مرمر بودند.مرمر سبز و قرمز و زرد.گاهی سنگ اهکی و گاهی پارسو و اجر.خط روی سنگ قبرها ،ثلث و نستعلیق بود.به موزه ی روزنامه نگاری رفتم اما بسته بود.به سمت قبر تاج اصفهانی خواننده ی شهیر رفتم و لختی اسودم.نشستم و کتاب را باز کردم.زندگی ویکتور هوگو پیشوای رمانتیسم فرانسه را خواندم.او با کرامول و رنانی مکتب رمانتیسم فرانسه را گشود.پدرش از سرداران ناپلئون در اسپانیا بود و ...هوگو در زمان ناپلئون سوم تبعید شد و ...برخاستم و به سمت ارامگاه جهانگیرخان قشقایی رفتم.در راه سنگ نوشته ای دیدم که مربوط به یک بریونی پز بود.چاقو و وقاشق را بر قبر وی حفر کرده بودند.جهانگیرخان قشقایی از حکمای اسلامی بود.در ایام جوانی شاهنامه خوانی برجسته بود و علارغم تحصیل فلسفه در سنین بالاتر ،استاد مبرزی شد.بیرون امدم و نشستم و کتاب را به پایان رساندم.زندگی ابراهام لینکلن ،گاندی و سرانجام وینستون چرچیل.ماشین را گرفتم و در حالی عجیب گویا که در رویا بودم به خانه رفتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:14  توسط مهران معمارزاده  | 

اباما و جکسون

به نظر می رسد سیاست اباما ،bipartisanباشد.مذاکرات وی با  مک کین و جمهوریخواهان ،نشاندهنده ی کابینه ی دو حزبی وی می باشد.در تاریخ امریکا ،اندرو جکسون از حزب دموکرات ،سیاست باندبازی و حزب گرایی را جا انداخت اما اباما گرچه چون جکسون ،مدافع دموکراسی و طرفدار کاهش قدرت سرمایه داران به نفع اقشار مردم است اما این هدف را با سیاست مشارکت با حزب مقابل انجام می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:47  توسط مهران معمارزاده  | 

چخوف و تولستوی

این عکس چخوف و تولستوی است.کتاب چخوف از هانری تروایا و برگردان زیبای علی بهبهانی فرزند غزلبانوی ایران سیمین بهبهانی را خواندم.چخوف به فلاکت روسیه می اندیشید وراه برون جست را تغییر تزار نمی دانست بل تغییر مردمان می شناخت.او غربگرا بود و فرانسه را مهد ترقی می شناخت و تنها راه را پیشرفت علمی می دانست.چخوف پزشک بود و عینیت را در ادبیات لحاظ می کرد.اما تولستوی ،به دهقان روسی (موژیک )بها می داد و هنر را خادم اخلاق و مذهب می شناخت و ثروت را دزدی می شمرد.زنده یاد هوشنگ گلشیری با خواندن فصل مرگ چخوف ،گریسته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:55  توسط مهران معمارزاده  | 

سگ

سگ در فرهنگ ایرانی سه یک بوده است که یک سوم روح انسانی دارد.در ۱۰۰۰۰۰سال پیش از گرگ ها مشتق شدند و ۱۵۰۰۰سال پیش اهلی شدند.سگ ها موجوداتی اجتماعی و باهوش هستند.چندی پیش لاشه ی سگی در جاده افتاده بود و ناخوداگاه یاد این حیوان افتادم.در هندوییسم ،سگ باارزش است و حتا پرستش می گردد.در ستاره شناسی چینی هم سگ جایگاه بالایی دارد.در مصر باستان ،گربه جایگاه بالاتری داشت ولی سگ هم با انوبیس الهه ی زیر زمین ها (الهه ای با سر شغال )مرتبط بود و گورستان سگ ها وجود داشت.در مسیحیت ،سگ ها قدیس حامی دارند.در اسلام ،سگ را نجس می شمارند گرچه مهربانی با حیوانات سفارش شده است.سگ اصحاب کهف در قران امده است و سگ برای مقاصد شکار ،گله بانی و در مزرعه به کار می اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 1:51  توسط مهران معمارزاده  | 

Great Piece of Turf

پیشکش به دوستان راستین به ویژه رضا سلجوقیان

کاری از البرشت دورر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 1:19  توسط مهران معمارزاده  | 

دو مقاله از روزنامک

به خواندن روزنامک از دکتر نوشیروان کیهانی زاده علاقه خاصی یافته ام .این دو مطلب را از او اوردم.

در سال 2008 و در 16 نوامبر، کابينه عراق به رياست المالکي که در اجراي تصميمات نوامبر 2003 دولت واشنگتن و پس از انجام انتخابات عمومي تشکيل شده است پيمان امنيت دوجانبه آمريکا و عراق را که طرح آن مورد انتقاد بسياري از شيعيان عراق و نيز دولت ايران بوده است تصويب کرد و تعيين سرنوشت نهايي اين پيمان را به پارلمان عراق محول ساخت. کاخ سفيد واشنگتن بلافاصله پس از اطلاع، از تصويب اين معاهده ابراز خرسندي کرد. طبق اين معاهده، نيروهاي نظامي آمريکا مي توانند تا سال 2011 در عراق باقي بمانند!. دولت آمريکا از پايان جنگ جهاني دوم تاکنون هنوز نيروهاي نظامي خودرا از ژاپن، آلمان، کره جنوبي و ... بيرون نبرده است. هميشه راه براي امضاي قراردادهاي بعدي و تمديد مهلت باز است.


در اين روز در نوامبر سال 2002 «كريستوفر رودي» محقق و روزنامه نگار به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد تظاهرات ضد شاه مقابل كاخ سفيد واشنگتن كه آغاز پايان كار او خوانده شده است ، در مقاله اي نوشته بود كه شاه از همان لحظه شكست جرالد فورد در انتخابات سال 1976 مي دانست كه كارتر براي كاستن از اختيارات او كارهايي خواهد كرد ، زيرا كه شاه بيش از حد متعارف يك رئيس كشور خارجي به جمهوريخواهان آمريكا نزديك شده و حتي به تبليغات انتخاباتي آنان كمك غير مستفيم كرده بود. كارتر اواخر سال 1978 (1357 خورشيدي ) از طريق ماموران خود با 150 تن از افسران ارشد ايران تماس گرفته بود و به آنان اشاره كرده بود كه از شاه حمايت بي چون و چرا نكنند و آنان اين اشاره را براي خود اين گونه تفسير كرده بودند كه شاه ، ديگر مورد حمايت آمريكا نيست و رفتن او مانعي نخواهد داشت. رودي نوشته است كه پس از پيروزي انقلاب، اين 150 افسر اعدام شدند و يا آواره ساير كشورها شدند و ....
    پذيرش شاه به آمريكا در نوامبر 1979 جهت درمان بيماري سرطان كه منجر به تصرف سفارت آمريكا در تهران و مآلا شكست كارتر در انتخابات شد ، يك توطئه جمهوريخواهان برضد كارتر بود. كارتر به اصرار هنري كيسينجر بود كه اجازه داد شاه وارد آمريكا شود.
    طبق تفسير و تحليلهاي ديگر درباره تظاهرات بي سابقه مقابل كاخ سفيد در نيمه نوامبر 1977 ـ در جريان استقبال كارتر از شاه كه براي ديدار از او به آمريكا رفته بود ـ گفته شده است همچنين شاه مي دانست كه چنان تظاهراتي براي تحقير او و شكستن غرورش ترتيب داده شده است ، ولي فريب اطمينان هايي را خورده بود كه ماموران اطلاعاتي اش در آمريكا به او داده بودند و گفته بودند كه هوادارانش را بسيج و به واشنگتن براي برهم زدن تظاهرات خواهند برد. براي اين منظور حتي بعضي افسران با خانواده خود و بعضا با هواپيما هاي نظامي ايران از تهران به واشنگتن منتقل شده بودند تا به عنوان ايرانيان ساكن آمريكا با تظاهرات مخالفان شاه مقابله كنند كه در برابر سيل تظاهرات ضد شاه كه شركت كنندگان در آن عمدتا دانشجويان ايراني و بعضا همكلاسي هاي آمريكاييشان بودند از آنان كه گروهي شيك پوش و نا آشنا با چنين صحنه ها بودند كاري ساخته نشد و فرار كردند( نگارنده اين سايت با سمت نماينده وقت روزنامه اطلاعات در آمريكاي شمالي شاهد اين تظاهرات و وضعيات بود). به نظر تحليلگران و ناظران امور ايران ، در آن زمان شاه آن چنان در كلافي كه پيرامون خود تنيده بود سردرگم شده بود كه مجال تفكر و ارزيابي اوضاع را نداشت . او در طول زمان، كارشناس ايجاد مشغله غير ضروري و زائد براي خود شده بود . شاه فراموش كرده بود كه ازهفتمين سال سلطنتش به بعد ، در طول 30 سال ، دشمنان فراوان براي خود ايجاد كرده بود و باور نمي كرد كه روزي اين دشمنان مختلف العقيده و غير متجانس با هم متحد شوند ، بر سر پذيرفتن يك رهبر به توافق برسند ، مشروعيت بين المللي به دست آورند و او را ازپاي بياندازند. عقب نشيني هاي پي در پي شاه در ده ماه آخر حكومتش و حتي توسل به همان شخصيت هايي كه آنان را پس از 28 مرداد به روز سياه نشانده بود نتيجه تنها ماندن و خسته شدنش بود كه از اشتباهات و غرور بي حد دهها ساله اش ناشي شده بودند. اين غرور كه از نيمه دهه 1340 و استفاده از لقب « آريا مهر » روزافزون بود سبب شده بود كه احدي حتي جرات انتقاد خصوصي از نزديكان و مقامات ارشد منصوب از جانب او را به خود ندهد ، كه اين وضعيت ايران را به دو طبقه خاص و طبقه عام تقسيم كرده بود و طبقه عام ـ حتي آن گروه كه از رفاه نسبي برخوردار بود چشم ديدن طبقه خاص را نداشت و درصدد يافتن فرصتي بود تا طبقه خاص ( به اصطلاح آن زمان « آريامهري ها » )را ريشه كن كند.
    شاه مخصوصا پس از جشن هاي سالگرد تاسيس دولت واحد ايران( شاهنشاهي ايران به دست كوروش بزرگ ) كه درسال 1350 برگزار شد ه بود ، در زمينه امور مربوط به سياست خارجي به تدريج به سوي استقلال گام بر مي داشت ـ راهي كه هيچگاه مورد قبول«بعضي قدرتهاي روز» نبوده است ـ ولي نمي دانست كه بدون برخورداري از حمايت احزاب و رسانه هاي مستقل و آزاد كه ايران فاقد آن بود ، اين راه به چاه ويل
     ( سقوط آزاد ) منتهي مي شود. غرور او حتي مانع از قبول اين پيشنهاد منطقي شد كه يك برنامه تلويزيوني روزانه و دست كم هفتگي داشته باشد و دشواري هاي داخلي و فشارها و توطئه هاي خارجي را با مردم در ميان بگذارد و درد دل آنان را مستقيما بشنود تا پشت سرش بايستند.
    آزاد گذاردن دست ساواك و رسيدن به هر مقام و دريافت هر امتياز و پروانه و حتي گذرنامه ، تنها پس از عبور از مجراي آن يكي از اشتباهات بزرگ شاه بود . اشتباه بزرگ ديگر او دست بر نداشتن از سر دكتر مصدق و پيروان خط او تا مهر ماه 1357 بود. براي مثال ؛ تحقير شخص دكترمصدق در كتاب « ماموريت براي وطنم » كه ديگران به نام شاه نوشته بودند و بعدا كتاب درسي دوره متوسطه « درس انقلاب سفيد » شده بود . در اين كتاب حتي به تحصيلات دكتر مصدق ايراد گرفته شده بود!!.
    تا زمان حذف اين درس از دوره متوسطه ، روساي دبيرستانها و ادارات آموزش و پرورش هر سال در شهريور ماه دچار اين مشكل بودند كه از كجا برايش دبير تهيه كنند ، زيرا هر دبيري به آساني زير بار تدريس اين درس نمي رفت و بر سر اين موضوع بسياري از دبيرها به ساواك كشانده شده بودند. قريب به اتفاق دبيران ، در كلاس خود به جاي دادن توضيح و يا تشريح موضوع ، تنها يكي از شاگردان را مامور خواندن صفحاتي از كتاب ماموريت براي وطنم مي كردند و گوش كردن به آن آزاد بود( يعني شاگردان مي توانستند در طول كلاس، دروس ساعات بعد را مرور كنند و يا دست به شيطنت بزنند و از كلاس خارج شوند ). اين كار عمدتا به خاطر بدگويي از دكتر مصدق در كتاب بود . دبيران مربوط استدلال مي كردند كه دكتر مصدق كتبا در نامه اي به شاه و رو نوشت آن به وزارت فرهنگ اتهامات وارده را رد كرده بود و بايد تكذيب نامه او هم در كتاب مي آمد تا اصل انصاف در كتاب نگاري رعايت مي شد . به تدريج نام اين درس شده بود
    « بشنو و باور نكن» . همين دانش آموزان « درس بشنو و باور نكن» دهه 1340، در دهه 1350 به خيابانها ريختند و به تغيير نظام كمك كردند.
    تاسيس حزب دولتي رستاخيز به عنوان تنها حزب ايران( اصطلاحا حزب فراگير ) ، يكي ديگر از اشتباهات شاه بود ، زيرا در حالي كه غرب به يك حزبي بودن شوروي و كشورهاي كمونيستي ايراد وارد مي گرفت ، شاه مورد حمايت غرب دستور اكيد به تاسيس چنين حزبي با داشتن روزنامه دولتي داده بود و ايرانيان را متوجه سياست يك بام و دو هواي غرب ساخته بود. اين حزب تبعيض و بوروكراسي بد را گسترش داده بود.
    دادن كمك مالي و وام بدون بهره به كشورهاي خارجي از جمله فرانسه و مصر و آزادي فروش و خروج ارز ( هر دلار ، هفت تومان ) اشتباه ديگر بود . ديديم كه فرانسه پول را از شاه گرفت ولي در لحظه حساس از او دفاع نكرد و رئيس جمهوري وقت مصر به خواست كارتر او را پذيرفت تا بدون درنگ از ايران خارج شود.
    خروج شاه با آن القاب ازوطن در حساسترين ايام اشتباهي ديگر بود . بايد در كشور باقي مي ماند ، محاكمه مي شد ، از خود دفاع مي كرد و احيانا اعدام مي شد و قضاوت از خود را به « تاريخ » مي سپرد. وي با فرار از كشور ، به قاضي تاريخ پوان منفي بزرگي داده است. چرا ناپلئون و تزار نيكلاي دوم و ... در لحظه حساس فرار نكردند؟.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 1:4  توسط مهران معمارزاده  | 

تخصص و دو دانشمند

تخصص یک فضیلت نیست بلکه یک بلا و شر غیرقابل اجتناب است.تخصص فکر شخص را چنانچه از یک درک عمومی جدا باشد ،محدود می کند.     اروین شرودینگر

بهای تخصص نازایی و بی حاصلی است.ممکن است به دنبال ذوق باشد اما به ندرت به دنبال اهمیت است.  موریس کلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:48  توسط مهران معمارزاده  | 

داستان جدید علم

رژیم قدیم علمی که با مخالفت با ارای ارسطو ایجاد شد به نوعی ماتریالیستی بود.بها دادن به ماده و ازلی و ابدی دانستن ان ،الگوی مکانیکی و ریاضی وار و ماشینی دیدن دنیا و ادمی از ویژگیهای ان بود.کسانی چون نیوتن ،بیکن و دکارت ،خداباور بودند ولی نگاه انها ماتریالیستی بود.نیوتن ،فضا و زمان را مطلق می انگاشت.اما علم جدید با نظریات کوانتمی و نسبیت و فیزیک ذره ای ،باور ماتریالیستی را به شکست رساند.مشاهدت به مشارکت ارتقا یافت و اندیشه از حقایق غایی طبیعت شد.چارلز شرینگتن بنیانگذار علم مدرن فیزیولوژی اعصاب فعل و انفعالات در سیستم اعصاب را شرط لازم برای تجربه کردن دانست گرچه شرط کافی نیست.ماده به تنهایی قادر به توضیح چگونگی ادراکات حسی نیست.فکر و اراده و اختیار اصالت یافتند.نظرات پنفیلد نیز موید این ایده است.ذهن غیرمادی قوت گرفت.در رژیم قدیم علمی ،زیبایی در طبیعت نبود بل طبیعت ذهن زیبایی شناس بود ولی در رژیم جدید علمی ،زیبایی در طبیعت است و باید زیبایی طبیعت شناخته شود.نظریه های جدید چون نسبیت زیبا هستند.زیبایی سه ویژگی دارد :سادگی ،هارمونی و روشنگری.نظریات جدید برای زیبایی شناسی و کنجکاوی و شناخت راز افرینش است نه برای بهره برداری از طبیعت.نظریه ی بیگ بنگ یا انفجار بزرگ نشان داد که ماده ۲۰ میلیارد سال پیش از هیچ افریده شده و انفجار یافته است و جهان در حال انبساط است.یک وجود جاودانی و هوشمند و غیرمادی (خدا )اینکار را کرده است.عالم برای حیات ادمی شکل گرفته است.روانشناسی هابزی و روانکاوی فرویدی و روانشناسی رفتاری واتسون ،ماتریالیستی است.اما روانشناسی انسانی به هوشیاری وخوداگاهی و ارزش بها می دهد.مال و قدرت باعث رقابت می شوند ولی ویژگیهای معنوی ،مشارکت جو و همکاری خواه است.بذری که گالیله کاشت به انحراف فلسفه از دکارت تا کانت و هگل و...منجر شد.رژیم جدید علمی تمایز و تفکیک به عینی و ذهنی را قبول ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:35  توسط مهران معمارزاده  | 

وبا و هگل

این باکتری عامل بیماری مرگبار وباست که انتی تز هگل شد و در سنتزی جدید سبب مرگ این فیلسوف شهیر شد.این باکتری (ویبریو کلرا )چایکوفسکی اهنگساز و کلایزویتس نظریه پرداز نظامی را هم از پای دراورد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:36  توسط مهران معمارزاده  | 

بوعلی سینا و سل

غربیها در قرون وسطا بیماری را کیفر الهی می دانستند .مثلن کسی که جذام داشت ،مطرود می شد.ولی پزشکان ایرانی و مسلمان ،برای بیماریها علتی مادی قائل بودند.بوعلی سینا پزشک ایرانی ،نخستین کسی بود که در کتاب قانون ،به مطالعه ی سل پرداخت.در حالیکه غربیها سل را با وامپیریسم مربوط می دانستند.

The study of tuberculosis dates back to The Canon of Medicine written by Ibn Sina (Avicenna) in the 1020s. He was the first physician to identify pulmonary tuberculosis as a contagious disease, the first to recognise the association with diabetes, and the first to suggest that it could spread through contact with soil and water

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:24  توسط مهران معمارزاده  | 

اداجیوی جی مینور البینونی

در سیرک ،لحظه ای اهنگ اداجیوی جی مینور توماسو البینونی مسحورمان نمود.این اهنگساز باروک ونیزی را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:11  توسط مهران معمارزاده  | 

سل

بیماری سل یا توبرکولوز ،در ادبیات ،هنر و تاریخ سوژه ی غالبی بوده است.این اثر از نقاش نروژی Edvard munchاست.خواهر مورد علاقه اش ،سل داشت و از این مرض درگذشت.سوژه ی اثار او بیشتر ترس و ملانکولی است.چخوف عزیز را سل از بین برد.کافکا ،شوپن و بسیاری از سل درگذشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:2  توسط مهران معمارزاده  | 

دکتر ارنست رابینسون

دکتر ارنست رابینسون الگوی من در کار طبابت بوده و هست.این پزشک متعهد و بااخلاق در برن سوییس طبابت می کرد و به استرالیا رفت و با حادثه ای دریایی از جزیره ای سردراورد.

From "Der Schweizerische Robinson".
10-year-old Flone is a very active, tomboyish sort of a girl. One day, her father receives a letter from his English friend who is now in Australia. In the letter, the friend asks her father to come down to Australia because of a serious shortage of doctors. The family decides to leave their old house in Bern. Now their drifting voyage has begun!
Flone’s fantastic adventures will teach children about the importance of family and the joys of living amidst nature’s beauty.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:19  توسط مهران معمارزاده  | 

pingu

از دیدن این مجموعه ی سوییسی که داستان خانواده ای از پنگوئن ها در ایگلویی در قطب جنوب است بسیار لذت می بریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:10  توسط مهران معمارزاده  | 

من ماتریالیست نیستم 1

فیزیک مدرن و عصب شناسی نوین ،دیدگاه ماتریالیستی را از بین برده است.با نسبیت خاص و فیزیک کوانتمی ،نظاره گر به مشارکت جو بدل شده است.قالب نیوتنی که فضا و مکان را مطلق می دانست از بین رفت.اندیشه یکی از حقایق غایی طبیعت شد و تقلیل به ماده زیر سوال رفت.با چارلز شرینگتون مفهوم فکر و بی نیازی ان از شیمی و فیزیک مطرح شد.فعل و انفعالات در سیستم اعصاب شرط لازم ونه کافی برای تجربه کردن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:5  توسط مهران معمارزاده  | 

تایمز 2005 و سروش

در ۲۰۰۵ مجله ی تایمز ،عبدالکریم سروش را در سیاهه ی ۱۰۰ شخصیت خود قرار داد.قسمتهایی از مقاله ای درباره ی اورا درزیر اوردم.اسکات مک لئود درباره ی او نوشت.

A Muslim activist during Ayatullah Khomeini's 1979 revolution against the U.S.-backed Shah, the philosopher, 60, is the leading intellectual force behind the Islamic republic's pro-democracy movement. Drawing from both Western and Islamic sources

...

Since 9/11, his writings have been central to the global debate over Islam's compatibility with democracy. "Nobody studies modern liberal Islam without studying Soroush," says Roy Mottahedeh, an Islamic-history professor at Harvard University.

...

Soroush, a devout Muslim born into a working-class Tehran household, has braved constant death threats while authoring books and giving speeches across Iran.

...

Soroush, now a visiting scholar at Wissenschaftskolleg in Berlin, is disappointed in Iranian President Mohammed Khatami's failure to deliver on the tremendous mandate for change he was given in the 1997 and 2001 elections. Yet Soroush is not discouraged. "One of the achievements of the reform movement is that people realize that they can be democrats and remain faithful Muslims," he believes. "Democracy is now an established idea."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:6  توسط مهران معمارزاده  | 

سروش و فرهاد پور

شنیدم مراد فرهاد پور به عبدالکریم سروش نامه ای نوشته است و دکتر سروش هم پاسخ گفته است.من نامه ها را نخوانده ام و دوست دارم که دوستان این واجب کفایی را انجام دهند و نامه ها را برایم بفرستند.برای من که تمام کتابهای سروش را خوانده ام و نوارهای او را تا نیمه های شب پیاده می نمودم و او را چون ساقی می دانستم و پیر باقی.از جام شراب وی غبوقی می زدم و در صبحگاه از درد ان ،صداع داشتمی.سروش در جریان انقلاب فرهنگی ،البته بهار زندگی کسانی را خزان نموده است که باید پاسخگو باشد ولی نمی توان نقش ارزنده ی او را در تحول تفکر دینی در ایرانزمین منکر شد.البته من شخصن از سروش گذشته ام چون به ملی گرایی و فرهنگ ایران باستان ارادتی ندارد اما درباره ی عرفان ایرانی و مولوی ،استادی بی نظیر است و بسیار از او اموخته ام.مدتی است مرتب به دکتر سروش حمله می کنند .مجید مجیدی و ....اینک مراد فرهاد پور.سروش به مصداق من صنف قداستهدف ،با جا گذاشتن نوشته هایش عملن میتواند نقد گردد و باید ارایش مورد نقد محتوایی قرار گیرد ولی اگر قرار باشد هماره نقش اورا در جریان انقلاب در نظر گیریم و پیشاپیش اورا محکوم نماییم ،شایسته نیست.کسانی چون سروش و جواد طباطبایی به مراتب نقش مهمتری در تحول فکری جامعه بازی نموده اند تا فرهاد پور و بابک احمدی و نیکفر و...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:32  توسط مهران معمارزاده  | 

زکریای رازی

زکریای رازی بزرگترین پزشک قرون وسطا بوده است.کتاب او الحاوی سی جلد است و بزرگترین دایرت المعارف پزشکی بوده است.او رییس بیمارستان بغداد بود.شیمی دانی مبرز و نخستین ماده گرای جهان اسلام.او می گفت هیولا (ماده )قدیم است .ششصد سال پیش کتابخانه ی دانشگاه طب پاریس یک کتاب داشت که هرکس می خواست انرا امانت گیرد باید صد سکه طلا و دوازده سکه نقره به ودیعه گذاردو ان کتاب رازی بود.رازی در شهر ری در جنوب تهران زاده شد و از طایفه ی روباه های قرمز ری بود.خواننده و نوازنده ی عود بود و صرافی می کرد.به بغداد رفت و پزشک شد.او به اخلاق بدون توجه به مذهب گرایش داشت.این مرد بزرگ در اواخر عمر ،نابینا شد ودر تنگدستی درگذشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:3  توسط مهران معمارزاده  | 

بابا شمل های لوس انجلسی

امروز داشتم کتاب فرهنگ اسلام در اروپا از دکتر زیگرید هونکه را می خواندم.ایرانیان زمانی شکوه داشتند.بزرگانی چون خوارزمی ،خیام ،بیرونی ،ابن هیثم ،بوعلی سینا ،زکریای رازی و...در غرب بلوایی به پا کردند و علوم ان دیار را متحول می ساختند.اما امروزه کوتوله هایی چون امیر قاسمی ،نادر رفیعی و کوروش بی بیبیان هموطنان ما هستند .بابا شمل هایی که در ینگه ی دنیا صاحب رسانه شده اند و ابروی هرچه ایرانی هست را برده اند.انها در مراسم عروسی خواننده ای لوس انجلسی با هم دست دوستی داده اند در حالیکه سر زخارف ناچیز دوبی ،خرخره ی هم را می جوند و متاسفانه هموطنان ما هم زندگی این کوتوله ها را چون حیات نخبگان دنبال می کنند.عروسی منصور و نانسی عجرم چه ارزشی دارند که همه جا از انها صحبت شود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:9  توسط مهران معمارزاده  | 

خیام

یونانی ها نگاه هندسی به ریاضیات داشتند اما ریاضیدانان ایرانی چون خوارزمی ،نگاه جبری به ریاضیات داشتند.پدر جبر ،خوارزمی بود ولی عمر خیام شاعر و ریاضیدان ایرانی ،جبر را اعتلا بخشید.خیام معادلات درجه سوم را حل می کرد.من وقتی در اصفهان نفس می کشم یاد خیام می افتم که در این شهر مدتی مقیم بود.در زمان ملکشاه سلجوقی او مسئول رصدخانه ی اصفهان بود.صادق هدایت شیفته ی او بود و نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام توسط وی صورت گرفت.جورج ساتن مورخ بزرگ علم رسالات ریاضی خیام را از معتبرترین نوشته های قرون وسطا می داند.به نظر هدایت ،حافظ دنباله روی خیام بوده است گرچه حافظ پرده پوش بوده است و صریح سخن نمی گفته است ولی خیام بی پروا سخن می گفته است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:55  توسط مهران معمارزاده  | 

خوارزمی ها و چرتکه ایها

خوارزمی پدر جبر ،ریاضیدانی ایرانی بود که ارایش اعدادهندی (۰،۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹)را به اروپاییان شناساند و سبب جنگی بین چرتکه ایها و خوارزمیها شد.او دستگاه عددی اروپا را از لاتین به هندی بدل کرد.او عضو دارالحکمه بغداد در زمان مامون بود.

فیبوناتچی پیزایی اعداد هندی که خوارزمی مطرح کرده بودبه اروپا شناساند و سبب تحول ریاضیات و حسابداری غرب شد.متاسفانه هرچه دانشمندان ایرانی مطرح کرده اند به حساب اعراب گذاشته می شود و اعداد هندی را به غلط اعداد عربی می نامند درحالیکه خوارزمی ایرانی بوده است ولی زبان علمی ان زمان عربی بوده است و کتاب های خوارزمی به عربی نوشته شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:1  توسط مهران معمارزاده  | 

بندقیه یا ونیز

در روزگار گذشته شهر ونیز (بندقیه )وحدت دنیای مسیحی را شکست و به داد و ستد با مسلمانان می پرداخت.وجهه تجاری مسلمانان هماره برای اروپاییان اهمیت داشت.ادویه و کالاهای تجملی توسط مسلمانان فروخته می شد.ارتباط با مسلمانان سبب ایجاد کاروانسراهایی در اروپا شد و بازارهای مکاره ی ابتدایی را متحول کرد.امروزه هم نفت کشورهای اسلامی ،سبب نیازمندی اروپا به این کشورها شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:36  توسط مهران معمارزاده  | 

سیرک داریکس تونی

امشب به سیرک ملی ایتالیا داریکس تونی در اتوبان اقابابایی ،پارک تمدن رفتیم.با سپاس از پهلوان خلیل عقاب که به حق پدر سیرک ایران است و امروز در ایتالیا مقیم.به کوشش او این سیرک در اصفهان پس از پیمودن هزاران کیلومتر و با زحمت بسیار دایر شد.

The circus Darix Togni family Togni is one of the greatest examples of circus entertainers in the world.
Hundreds of dates around the world, made known this formidable circus collecting huge success everywhere, remarked by Italian and foreign press, collaborations such as the Ferrari, for example, proof of the value and capabilities of the artists of this circus.
The Darix Togni is the history, culture and especially the tradition of one of the oldest and most famous families circensi.Sono artists such as Conrad and Davio Togni that led to their experience at the highest level to making the Darix Togni an event unique and formidable.
Davio Togni among the largest cavallerizzi and taught the world.
Corrado Togni recognized among the greatest comedians.
The Darix Togni is studded with famous artists of indisputable that were able to present shows exceptional talent and surprising.

The Darix Togni is without doubt the most complete circus animals in the world, a unique and instructive able to dream of children and adults showing a man so closely Animal and able to take the viewer with her eyes dreamy as long . Lions, Tigers, Giraffes, Elephants, rhinoceros, Bears are just some of the animals that you can see Darix Togni.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:45  توسط مهران معمارزاده  | 

صادق هدایت 1

روشنفکران ایرانی باید به زندگی صادق هدایت نگاه کنند.صادق، ایران دوستی پرشور بود ،عاشق ایران باستانی واز درد ان رنجور بود.می خواست ریشه های بدبختی انرا بشناسد.از دو دوستش مینوی و فرزاد ناراحت بود که با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا (بی بی سی )همکاری کرده اند.به قول فرزانه ،استتیک او اخلاقش را تعیین نموده بود.ضد استعمار بود و از اخلاق بابا شمل هایی که از ایران به فرنگ رفته بودند رنج می برد و از اخلاقی که کتاب خوانده های این مرز و بوم داشتند.تقصیر را بیشتر برای این کتاب خوانده ها و به اصطلاح پیشروان لحاظ می کرد تا مردم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:58  توسط مهران معمارزاده  |