در کنار انگلستان ،ولز قرار دارد .ولز به هنرمندان بزرگش، شهره است.نخستین بار در فیلم زیبای <شیر در زمستان >در کنار پیتر اتول ،جوانی به چشم می خورد که بعدن درسینمای امریکا ،سر انتونی هاپکینز شد.هاپکینز یک ولزی است و شاید همه ،بازی زیبایش را در فیلم سکوت بره ها به یاد بیاورند.کاترین زتا جونز هم ولزی است.این کشور ،ادبا و چامه سرایان برجسته ای نیز دارد.رونالد استوارت توماس یکی از انان محسوب می شد.
به اینجا بروید

او برای جایزه نوبل ادبیات نامزد شد ولی متاسفانه این جایزه به شیموس هینی ایرلندی تعلق گرفت.ولزی ها ،زبانی غیر از انگلیسی دارند (زبان ولزی )که با انگلیسی بسیار متفاوت است.توماس اشعاری به زبان انگلیسی دارد ولی او همچنین ،ابیاتی به زبان ولزی دارد.او یک پاتریوت ولزی بود که از نهضت های ضد انگلیسی در ولز حمایت می کرد.او با ارسونیست های ولزی -کسانی که خانه های انگلیسی در ولز را عمدن اتش می زدند -همدلی داشت.اگر یک مغازه دارانگلیسی در ولز حاضر نشود از زبان ولزی برای تابلو و پوسترش استفاده کند ،فروشگاهش طعمه اتش خواهد شد.
He retired from writing in 1978 and moved to the Llyn Peninsula in North Wales, while continuing to support pro-Wales causes. He attracted much controversy after supporting arsonists who targeted English-owned holiday homes in Wales during the 1980s and 90s.
در سده ۱۵ میلادی ،اوون گلندوور ،یک ناسیونالیست ولزی بود که انگلیس را بزرگترین خطر برای ولز می دانست.او علیه ستمگری انگلیسی ها ،شورش کرد.امروز گروهی در ولز وجود دارد که پسران گلاندوور نام دارد.اتش افروزان ضد فرهنگ انگلیسی و ناسیونالیست های ولزی در این گروه قرار دارند.بسیاری از امریکایی ها تباری ولزی دارند.بنیانگذار پنسیلوانیا ،ویلیام پن ،چند رییس جمهور امریکا ،جفرسون ،مدیسون ،مونرو و ابراهام لینکلن.ییل فرد سرمایه دار و نیکوکاری که دانشگاه ییل به نام اوست.ج.پ مورگان بانکدار معروف امریکا وفرانک لوید رایت معمار مشهور امریکایی .تام کروز و.....
We were a people, and are so yet.
When we have finished quarrelling for crumbs
Under the table, or gnawing the bones
Of a dead culture, we will arise,
And greet each other in a new dawn.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:1  توسط مهران معمارزاده
|

مایکل د جونز از پدران ناسیونالیسم ولز
از جدایی طلبی خوشم نمیاید ولی از مناطقی که جریان های جدایی طلب از روسیه و انگلیس دارند شاد می گردم.یکی از انها walesاست که ناسیونالیسم قوی برای جدا شدن از بریتانیا داشته است.زبان ولزی چیزی کاملن جدا از زبان انگلیسی است و این ملت فرهنگ متفاوتی از انگلیسیها دارد.این ناسیونالیسم حتا در دهه های ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ شکل مخربی گرفت و اتش سوزیهای عمدی در دارایی های انگلیسی ها در ولز روی داد.به امید ان روزی که اژدهای سرخ ولز بر شیر انگلیس فایق اید.

یک زن ولزی با کلاه ولزی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:20  توسط مهران معمارزاده
|

در هندوستان مردی به نام ساتیا سای بابا حضور دارد که وجودش سرشار از عشق الهی است و برای تحول در درون انسانها از هر مذهبی امده است.سالانه میلیونها نفر برای ملاقات با سای بابا به ایالت جنوبی اندرا پرادش می روند.پیروان او ،ساتیا سای بابا را اواتار می نامند که در مذهب هندو تجسد خداوند در روی زمین است.یک سای بابای دیگر هم بوده است که سای بابای شریدی نامیده می شد و سای بابای فعلی تجسد ان قدیس محسوب می گردد.سای بابا معجزات فراوانی دارد.یکی از کارهای او عینیت سازی است که مرغ و میوه را از فضا بیرون می اورد.یکی دیگر از کارهای او levitationاست یعنی اشیا را علیه جاذبه معلق می سازد .bilocationکار دیگر اوست یعنی توانایی دارد که در چند جای جداگانه حضور یابد.او می تواند گرانیت را به قند تبدیل کند ،شیر را به بنزین و...البته حرف و حدیث هایی نیز درباره او وجود دارد :
The Daily Telegraph stated that Sathya Sai Baba rubbed oil on the genitals of a young male devotee. The testimonies of sexual abuse of young men were shown in TV documentaries, including "Seduced by Sai Baba" by Denmark's national television, and documentary film "Secret Swami" by BBC. The TV documentary "Seduced By Sai Baba", produced by Denmark's national television and radio broadcaster Danish radio aired in Denmark, Australia and Norway.
اغوا شدن جوانان و ازار جنسی مردان جوان اتهاماتی است که به سای بابا وارد کرده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:57  توسط مهران معمارزاده
|
| سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت: 16:44 |
توسط:پایین |
|
البته نقد کوچکی نیز بر وبلاگ شما دارم:
بعضی از مطالب شما به مدخل های دایره المعارف شبیه تر است تا یک ارسال وبلاگی. از طرفی، به نظرم آن دسته از مطالبی که اگرچه جنبه دایره المعارفی دارد، ولی با تجربه یا بیانی شخصی شروع می شود بسیار جذاب ترند. این الزامآ به معنای ورود به حوزه ادبیات ژورنالیستی صرف نیست. حضور -هر چند اندک- شما در مطلب (که البته اخیرآ بیشتر هم دیده می شود) مطلب را تلطیف می کند و من خواننده را تا آخر با خود می کشد.
پیشنهاد دیگری هم دارم، ساختار مطالب وبلاگ شما معمولآ این گونه است: بیانی شخصی------> مستندی دایره المعارفی پیشنهادم این است که ساختار زیر را نیز امتحان کنید: مستندی دایره المعارفی------>بیانی شخصی
ارادتمند شما
پایین

|
با سپاس از سپهر گرامی ،اری ،یکی از ویژگیهای من این است که به اگاهیهای دایره المعارفی علاقه دارم و این خصوصیت ،جایی برای واگویه های شخصی نگذاشته است.انسانی تاریخ زی هستم و مرغ خیالم مدام در گیتی سیر می کند.حتا می توان گفت بیان من متاثر است از اگاهیهای دایره المعارفیم.زمانی در راهنمایی باهنر درس می خواندم.برادرم در رشته ی فیزیوتراپی تهران قبول شد .از او خواستم برایم دایره المعارف بخرد.واو سه جلد کتاب دایره المعارف گنجینه اورد .انرا خواندم و بهتر بگویم انها را بلعیدم.یکی از مطالب ان درباره گورونانک بود که پیامبر سیک ها حساب می شد.نانک با ریش سفید و عمامه و تسبیحی در دست در کتاب حضور داشت.گذشت و با پدرم به سوپر پل رفتیم.در ان زمان سوپر دار یک سیک بود که فکر کنم نامش سردار بود.زیر شیشه ی میز عکس گورو نانک بود و من با هیجان زاید الوصفی گفتم ،اقای سردار این عکس گورو نانک است !سردار با تعجبی سرشار به من افرین گفت و به ستایش من در نزد پدرم پرداخت.او شکلاتی سوییسی به من داد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:21  توسط مهران معمارزاده
|
از کودکی به طبیعت دلبستگی داشتم.فرهنگ و طبیعت هردو شادی را در دل من می نشانند.دیدن ریزوم زردچوبه (turmeric)با ان رنگ زرد نارنجی ش همان شعفی را در من می افریند که استفاده از ان در دیزی سنگی .

من عاشق دیدن گل گل گاوزبانم(borage) و دلداده ی نوشیدن گل گاو زبان دم کرده.

دیدن گیاه بیابانی انگبین که جزو خانواده ی tamariskاست و از ان شبنم های عسل گونه ی انگبین خارج می گردد ودر دامنه ی زاگرس است مرا شاد می گرداند و خوردن گز انگبین نیز.
خوردن خاکشیر یخمال مرا شاد می سازد و دیدن دانه های london rocket(خاکشیر )نیز.دلم می خواست مانند زمین شناسان انگلیسی ،چکش در دستم می گرفتم و به شکستن سنگ ها و مطالعه ان مشغول می شدم.دوست دارم به دامن کوه روم و گیاهان را بچینم و از ان عکس بگیرم.افسوس که از طبیعت دوریم....افسوس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:6  توسط مهران معمارزاده
|

مدتی است که دوستان به من گلایه می کنند که وبلاگم سخت و فلسفی شده است و از مطالب عامه پسند تر بیشتر مدد جویم.من البته با ژورنالیسم زرد مخالفم و درج مطالب gossipرا چون زیستن در اصطبل اگیا می دانم.اصطبلی که در ان ۳۰۰۰ گاو در یک سال نگه داری شد و هرکول انرا تمیز و پاکیزه کرد.باید سطح سلیقه را بالا برد و به امور لهو و عبث مجال نداد.یکی از مسخره ترین چیزهایی که شنیدم ساختن فیلمی درباره ی خیام نیشابوری بود که اندی نقش پدر حسن صباح را بازی کرده است و پس از فوت پدر خیام ،اندی به حسن صباح و عمر خیام درس زندگی می دهد.در این فیلم یکی از ترانه های شاه ماهی !پاپ ایران (گوگوش )هم امده است.فکر می کنم این خبر و خبر مربوط به حمید شب خیز و مورتن مظاهری برای تبدیل وبلاگ من به اصطبل اگیا کافی است.دیگر تمام شد...باز بر نهج گذشته عمل خواهم نمود.راستی یادم رفت بگویم ،شینی هم رقصنده ای در دربار ملک شاه بود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:26  توسط مهران معمارزاده
|

کارتون پسر شجاع از ان انیمیشن های تربیتی بود.این کارتون به ما هشدار می داد که ساده لوح و زودباور نباشیم.در این مرز و بوم حتا شاعر حماسی ما حکیم ابوالقاسم فردوسی هم با خوش باوری در سلطان محمود غزنوی ،جمشید می دید.امروزه بسیاری از کانالهای ماهواره ای با ان ادمک های بی مایه، ما را فریب می دهند که چاق شویم ،لاغر شویم ،چربی بسوزانیم ،در دبی عمل شویم ،در دبی خانه دار شویم.اینها شبیه ان کاراکترهای شارلاتان انیمیشن پسر شجاع هستند.مثلن دکتر کلاهی به جنگل امد و جنگلیان را فریب داد تا در فیل شناسی او را مدد رسانند در حالیکه قصد او جمع اوری عاج بود.

ایرانیان باید به حمید شب خیز و کانال ابگوشتیش مدد رسانند تا او در سن فرناندو ولی عمارت بخرد.باید به افسانه های مورتن مظاهری گوش دهند تا این دکتر !بی پرنسیپ بر مولتی میلیونر بودنش صحه گذارد و قس علیهذا.یکبار در جنگل جانوری امد وشاگرد کیمیاگرشد و با گول زدن استاد ،پولدار شد.پدر پسر شجاع جانور اهل مطالعه ای بود و در هردو زمینه ی عملی و نظری حکیم بود.او زودباور نبود و در صحت چنین حرکاتی در جنگل ،شک می کرد.ما باید چون پدر پسر شجاع باشیم و زودباوری را از خانه ی دل و ذهنمان بدر کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط مهران معمارزاده
|

ایروینگ استون رمان نویس امریکایی ،استاد نوولهای بیوگرافی وار بود.امروز کتابی از او را با برگردان دکتر محمود بهزاددر دست گرفتم و به خواندن ان مشغول شدم.شور هستی داستان زندگی چارلز داروین.کتاب بعدی که خواهم خواند زندگی فروید از اوست.سبک کتابهایش را بسیار دوست دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط مهران معمارزاده
|

در جستجوی کودکیم به دیدن کارتونهای ان زمان مشغول شده ام .این پیوند را اینجا مهیا ساخت.با سندباد دریانورد (بحری )(۱۹۷۵)اغاز کردم.
Based on the famous tale from The Thousand and One Arabian Nights, this story takes place more than 1200 years ago. The story’s hero is the impish Sindbad, a mischievous boy full of curiosity, who one night sneaks into the royal palace to watch the acrobatic performances and learns that a wide world awaits beyond Baghdad.
Hearing of the travels of his uncle Captain Ali, Sindbad decides to become a sailor and travel around the world. Leaving behind a note to his father, young Sindbad boards Captain Ali’s ship and-accompanied by a myna called Sheila-sets out for the greatest adventure of his life.
پس از دیدن ان ،به تحلیلی جانانه درباره ی سندباد بحری دست خواهم زد و انرا در وبلاگ خواهم اورد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:13  توسط مهران معمارزاده
|

ایلیا چاوچاوادزه شاعر و رهبر ملی گرجستان علیه روسها در سده 19
روسیه از استقلال ابخازیا که دارای یک اقلیت بزرگ مسلمان است حمایت می کند و در جمهوری خودمختار اوستیای جنوبی نیز تحرکاتی ایجاد می کرد تا به اوستیای شمالی که در قلمروی روسیه است بپیوندد.گرجستان در ورای قفقاز است.سه کشور ارمنستان ،اذربایجان و گرجستان را ماورای قفقاز گویند.شاید این منطقه بالکان دیگری گردد و حوادث اینده در این ناحیه رقم بخورد.نقطه بحرانی میان ارمنستان و اذربایجان ،منطقه قره باغ کوهستانی است که در اذربایجان قرار دارد ولی اکثر ساکنان ان ارمنی هستند.دو جمهوری خودمختار در گرجستان وجود دارد ،اوستیای جنوبی و اجاریا .البته جمهوری خودمختار ابخازیا هم دعوی استقلال کرده است.در ۱۹۹۱ گرجستان مستقل شد و بعد از برکناری گامسا خوردیا ،ادوارد شواردنادزه با اکثریت قاطع رییس جمهور شد.در ۲۰۰۴ میخاییل ساکاشویلی رهبر انقلاب رز ،رییس جمهور شد.گرجستان در سده ۱۸ در دوران سلطنت کاترین کبیر تحت الحمایه روسیه شد اما اقا محمد خان قاجار به گرجستان لشگر کشی کرد و این سرزمین را به تصرف دراورد.اقا محمد خان در لشگر کشی مجدد به این ناحیه کشته شد.در زمان تزار نیکلای دوم گرجستان از ایران جدا شد.نیروهای ارتش سرخ به فرمان استالین در ۱۹۲۱ به گرجستان یورش بردند.تمایلات استقلال طلبانه هماره در گرجستان بود و اینجا خار چشم شوروی بود.

تصاویر مومیایی لنین در وبگاه روسیران
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط مهران معمارزاده
|

دیروز یکی از بیمارانم که گرجی تبار است به مطبم امد و کتاب فرهنگ گرجی -فارسی را برایم اورد.یاد حوادث روسیه -گرجستان افتادم.روسیه هماره برای دموکرات ها مایه نفرت بوده است.مارکس -فیلسوف تریر -علیه نیکلای اول مقاله می نوشت همو که گرجستان ،ارمنستان و داغستان را از ایران جدا کرد.نیکلای اول بر ضد مارکس سم پاشی کرد و باعث اوارگی ش شد.روسیه چه در زمان تزاری چه کمونیستی و بعد از کمونیسم مایه ی ناراحتی کشور ما بوده است.ولاد دیوانه -ژیرینوفسکی -فاشیست روسی بر این باور است که ایران جزو روسیه است!.روسها در گرجستان با غائله ی اوستیای جنوبی اغاز کردنداگر اینجا جدا شود ،ابخازیا و اجاریا هم دنبال ان جدا می شوند...پس از فروپاشی کمونیسم ،یک رهبر ملی گرای افراطی به نام ولادیمیر ژیرینوفسکی ظهور کرد.او نژاد پرست ،یهودستیز بود.ژاپن ،المان ،لهستان و کشورهای بالتیک را تهدید کرد.خواستار بازگشت الاسکا از ایالات متحده بود.از کودتای ۱۹۹۱ علیه گورباچف حمایت کرد.در کتاب اخرین حرکت برای جنوب خواستار ان شد که روسیه ،افغانستان ،ایران و ترکیه را تسخیر کند.برخی بر این باورند که حزب لیبرال دموکرات ولادیمیر ژیرینوفسکی را در اصل کا .گ .ب به وجود اورده است.

ژیرینوفسکی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:7  توسط مهران معمارزاده
|

دکتر ژیواگو اثری از بوریس پاسترناک در دفاع از ازادی اندیشه و ازادی فرد در مقابل دولت نگاشته شده است.نه تنها این کتاب بلکه اشعار چشمگیر و زندگی تراژیک پاسترناک پس از چخوف از او چهره برجسته ای در ادبیات روسیه می سازد.پاسترناک بیشتر شاعر است تا نویسنده.در سال ۱۹۳۱ کتابی هشتاد صفحه ای به نام رفتار سالم نوشت که داستان خیال پردازانه ای با استعاره های دور از ذهن بود.این کتاب شاعر بودن بوریس پاسترناک را نشان می دهد.او در ۱۸۹۰ در مسکو زاده شد.پدرش مردی یهودی از تبار کلیمیان اسپانیولی و اهل ادسا بود که به مسیحیت گرویده بود اما بعدا صهیونیست دو اتشه ای شده بود.مادر بوریس ،تباری المانی -یهودی داشت.این مادر با اموزش پیانو به شاگردان به درامد خانواده مدد می رساند.پدر به پزشکی روی اورد و انگاه انرا رها کرد و نقاش برجسته ای شد.او دوست تولستوی بود و نقاشی تصاویر جنگ و صلح او را کشید.تولستوی روح تازه ای در خانه پاسترناک دمیده بود.انعکاس این امر را می توان در اعتقادژیواگو نسبت به عشق و در مسیحیت صوفیانه او در شعرهای رمانش دید.در سال ۱۹۰۱ بیوه تولستوی ،پدر بوریس را دعوت کرد تا تصویر شوهرش را در بستر مرگ نقاشی کند.بوریس منظره جسد تولستوی را هیچگاه فراموش نکرد چون همراه پدرش بود.او تا اخر زندگی او را بزرگترین نویسنده روسیه می دانست.بوریس در محیطی سرشار از هنر ،موسیقی و ادبیات بزرگ شد.محیطی که با انقلاب کمونیستی ۱۹۱۷ از بین رفت.در ۱۵ سالگی طعم انقلاب را چشید.انقلاب ۱۹۰۵.به تحصیل در دانشگاه مسکو پرداخت و در انجا از موسیقی واگنر و فلسفه ی نیچه سرمست شد.پدر و مادرش به ایتالیا رفتند و او در میلان به انها پیوست.او در بازگشت به مسکو ،دانشگاه را به پایان رساند و با تدریس خصوصی معاش خود را تامین کرد.در جریان جنگ جهانی اول در اورال بود.به فاصله کمی از انقلاب ۱۹۱۷ به مسکو بازگشت و در وزارت اموزش و پرورش ،کتابدار شد.تا همین زمان چند کتاب منتشر کرده بود.نخستین کتاب شعرش در ۱۹۱۴ منتشر شده بود.اشعار او همانند اشعار ادگار الن پو موزون و اهنگین بود.او به طبیعت عشق می ورزید ،شیدای تصویرها و پیوند دهنده ی عناصر نا متجانس.در ۱۹۲۳ ازدواج کرد که به طلاق منجر شد.همراه با معشوقه اش به قفقاز رفت.تا سال ۱۹۳۲ از رژیم کمونیستی حمایت کرد اما استالین این دیوانه ی گرجی قدرت یافت.او از تصفیه های استالین که قهرمانان انقلاب چون بوخارین را از بین می برد احساس ناامنی می کرد.در سال ۱۹۳۵ به پاریس رفت و با مالرو و ژید دیدار کرد.او شاعر فرد گرایی شده بود که پیوند خودرا با کمونیسم قطع کرده بود.او از این خصومت ها ازرده خاطر شد و به درون خزید.دبیر اتحادیه ی نویسندگان شوروی با اتهام زدن به او موقعیت وی را اسیب پذیر می کرد.به او می گفتند چرا در زمان جنگ ،شکسپیر ترجمه کرده است.در ۱۹۵۳ استالین سقط شد و در ۱۹۵۶ خروشچف حمله به استالینیسم را اغاز کرد.در تابستان ۵۶ پاسترناک نسخه ای از دکتر ژیواگو را برای مجله نووی میر و نسخه دیگری را برای انتشاراتی در میلان فرستاد.در ۱۹۵۷ چاپ ایتالیایی کتاب با نام دکتر ژیواگو منتشر شد.در این هنگام انتشار کتاب در روسیه غیر ممکن بود و روزنامه پراودا انرا بهتانی به انقلاب می دانست.فروش کتاب در غرب عالی بود.واژه ژیواگو به معنای زنده است و دال بر رستاخیز و فنا نا پذیری است.ژیواگو فرزند یک کارخانه دار ثروتمند بود که سعی می کرد در زندگی همه را دوست بدارد.او همسرش انتونیا را دوست داشت اما در جنگ جهانی اول در مقام پزشک راهی جبهه می شود و دل به پرستار بیمارستان نظامی می بندد....او از انقلاب استقبال کرد اما پس از به قدرت رسیدن بلشویک ها شور و شوقش کاهش یافت.او در انقلاب سختیها دید.از خشونت و توقیف اموال و ملی کردن زمین خوشش نمی امد.ژیواگو گفت :ما بیش از انچه مردمان دیگر طی یک قرن از سر بگذرانند ،تجربه کرده ایم.به امید انکه از چشمان انقلاب دور شوند در کلبه ای ساکن می شود.
ژیواگو به طور تصادفی لارا را می بیند و در بازگشت از دیدار او توسط پارتیزانهای سرخ دستگیر می گردد.پس از یک سال خدمت فرار می کند.در می یابد که همسر و فرزندش به پاریس رفته اند.با لارا و دختر او مخفیگاهی می یابد.ژیواگو به عشق همچون اخرین پناهگاه باز می گردد.او از روسیه نومید نمی شود.لارا و ژیواگو در کلبه ای محصور در برف به سر می برند.ماموری از طرف دولت شوروی برای تاسیس دژی کمونیستی در ولادی وستک می اید ...دکتر ژیواگو در یک قطار در حال مسافرت به حمله قلبی دچار می شود و در کنار جاده می میرد.پاسترناک بر این شاهکارش تعدادی شعر می افزاید.شعرهایی که به دکتر نسبت می دهد.پاسترناک به ندرت به کلیسا می رفت و به مسیحیت هم چندان اعتنایی نداشت اما هنر و مراسم کلیسا به شدت به هیجانش می اورد.هر چه از سنش می گذشت بیشتر به داستان مسیح باز می گشت.این داستان اگر تاریخ نباشد عظیمترین شعری است که تاکنون سروده شده است.هفت قطعه از اشعار ژیواگو تقرب به مسیح است.در اخرین شعر ،مسیح می گوید :
به گورم فرو خواهم رفت
و به روز سوم بیدار می شوم
همچون کلکهای شناور بر رودها
این گونه چیزها کاروانی از پی هم می رسند قرنها از دل تاریکی به قضاوت به جانب من می ایند.
کتاب دکتر ژیواگو رمانی ایده الیستی در بحبوحه ی غوغای رئالیسم سوسیالیستی است.چند تن از میهن پرستان خشمگین از جمله شولوخوف ،او را مردی که روحش از کشورش به سوی غرب گریخته است لقب دادند.رهبران شوروی نیز خشمگین بودند.شاید از جمله خدماتی که خروشچف به روسیه کرد این بود که جلوی صدمه جسمی به نویسنده را گرفت.چاپ کتاب ممنوع بود اما کسی مزاحم پاسترناک نشد.در ۱۹۵۸ برنده ی جایزه ادبیات نوبل شد و مطبوعات شوروی او را سگ وفادار بورژوازی دانستند.شوروی برای او تصمیم گرفت که به غرب برود اما او نمی توانست زادگاهش را رها کند.جایزه را قبول نکرد و در نامه ای به پراودا خود را به اشتباهاتی متهم کرد.دیگر کسی مزاحمش نشد.در سال ۱۹۵۸ دچار سرفه های دردناکی شد.در ۱۹۶۰ درگذشت و در تشییع جنازه اش غیر از شاگردانش کسی تابوت را از خانه تا گورستان حمل نکرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط مهران معمارزاده
|

ستاره شعرای یمانی از صورت فلکی کلب اکبر است که در چامه های ایرانی بسیار امده است.به ان siriusگویند .بسیار روشن و سوزان است و این عکس از تلسکوپ هابل است.علامه دهخدا گوید این ستاره ی روشن به طرف جنوب می تابد و چون یمن در طرف جنوب غربی واقع است به ان شعرای یمانی گویند.به ان در فارسی شباهنگ گویند چون درخشان ترین ستاره اسمان شبانه است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:35  توسط مهران معمارزاده
|

دیشب داشتم کنسرت یانی در اکروپولیس را می دیدم.ناگهان یاد صورت فلکی ارابه ران افتادم.ارابه ران کودکی ناقص الخلقه بود که از اتنه الاهه خرد متولد شد و سر ادمی و دم مار داشت.او را در سبد گذاشت و به دوراهبه سپرد.اندو نباید در سبد را باز می کردند.ولی انها چنین کردند و از ترس، خود را از اکروپولیس انداختند و در دم مردند.در تمام مدت کنسرت به این داستان فکر می کردم و اینکه بشر امروز دیگر خیال اندیش و استوره زی نیست.ما مرده ایم چون قدرت خیال در ما کاهش یافته است.

در ضمن در ویکی پدیای فارسی خواندم :
وی در سال ۱۳۸۱ قصد سفر به ایران و اجرای برنامه در تخت جمشید داشت که با مخالفت مسوولان ایران مواجه شد.
اتفاقن در موقع دیدن کنسرت به این فکر هم بودم که ای کاش در پرسپولیس نیز این مراسم باشکوه توسط این یونانی برگذار می شد که اینک به این خبر برخوردم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط مهران معمارزاده
|
گفتگویی کوتاه با لونا شاد بازیگر فیلم های عباس کیارستمی و محسن مخملباف و مجری تلویزیون صدای آمریکا:
لونا شاد چه کارهايي کرده؟ چه چيزهايي را از دست داده و چه چيزهايي را به دست آورده است.
سال گذشته تا امسال مسوليت کاري ام خيلي زياد شده. شبي نيم ساعت در هفته و برنامه از پيش ضبط شده ي فصل ديگر شده يک ساعت (زنده) و هر روز. طبعا مسوليت من هم بيشتر شده است. آرامشي كه قبلا داشتم را الان ندارم اما آدرناليني که الان دارم را يک سال پيش نداشتم و به قول معروف هر که بامش بيش برفش بيشتر.
از اين روند راضي هستي؟
فعلا بله. اما با شناختي که خودم از خودم دارم اين هم ديگر من را ارضا نخواهد کرد.
پس چه چيزي باعث مي شود که که از راضي باشي. بهتر است اين طور بپرسم که نقطه ي روشن کاري خودت را کجا مي بيني
اين کار و مسئوليت جديد باعث شده است که من خودم را بهتر بشناسم و خودم را به چالش بگيرم. اصلا فکر نمي کردم که بتوانم روزي يک برنامه زنده يک ساعته را با چنين خونسردي اجرا کنم و تا اين حد مردم و انرژي آنها رو حس کنم و در ضمن پيامي رو که براي آنها دارم به سادگي منتقل کنم.
برويم سراغ جنبه ي ديگري از کار تو. بازيگر نقش اول آخرين فيلم محسن مخملباف هستي. در مورد فيلم جديدت توضيح بده؟
کار جالبي بود و البته تجربه سخت و خوبي. "فرياد مورچه ها" بيش از يک سال پيش در هند فيلم برداري شد و چند ماهي ست که پخش شده است و در پنج فستيوال مهم هم شرکت کرده است. البته من فقط در فستيوال مونترال شرکت کردم. فيلم در مورد سفر عرفاني يک زوج ايراني به هند است. سفر زني خداپرست و مردي بي دين.
شباهت تو با زن فيلم چقدر بود؟ اصلا لونا نقطه مشترکي با زن فيلم مخملباف داشت؟
از يک جهت شبيه بود، يعني همان قدر که من به دنبال فلسفه زندگي و خوشبختي هستم، او هم به دنبال همين فلسفه بود. اما زن فيلم به شدت علاقه به مادر شدن داشت که من اين طور نيستم.
کار کردن با مخملباف چطور بود؟
متفاوت.
اين تفاوت را توضيح بده؟
مخملباف در حين کارگرداني معلم است حتي در کوچکترين شات ها. اما از طرفي ديگر انتظار دارد که بازيگر با ريتم او به جلو برود. مي توانم بگويم صد در صد متفاوت با سينماي حرفه اي غرب.
و تجربه ي کاري ات با کيارستمي؟
تجربه با کيارستمي بسيار کوتاه بود. کمپاني ام کا 2 تهيه کننده ي فيلم بود و متد و روش فرانسويها در کار بسيار با من مي خواند.
جز بازيگري و مجري گري اين روزها چکار مي کني؟
همچنان گاهي براي دل خودم نقاشي مي کنم. در صدد کار در يک تئاتر هم هستم و به کار فيلم برداري و تدوين هم ادامه مي دهم.
تو به عنوان يک زن ايراني در آمريکا در يکي از معتبرترين کانالهاي تلويزيوني اين کشور مشغول به کار هستي. اين "زن ايراني" بودن برايت مشکلي بوجود نياورده است؟
هر فردي تجربه اش را در چهارچوب فرهنگي که در آن پرورش يافته بيان مي کند، من بزرگ شده فرانسه هستم و چون شخصيتم در آن کشور شکل گرفته است خودم را به عنوان يک "زن ايراني" معرفي نمي کنم. حتي به عنوان يک زن فرانسوي هم معرفي نمي کنم. دو فرهنگه بودن خواه نا خواه از شما يک شهروند جهاني مي سازد. بنابراين من فقط يک زن هستم و در پاسخ به سئوال بعدي ات اين زن بودن نه در آمريکا و نه در فرانسه مشکلي برايم ايجاد نکرده است.
دغدغه هاي سياسي ايرانيان چقدر برايت اهميت دارد مثلا برنامه انرژي هسته اي؟
درگيريهاي ذهني من در رابطه با سياست در اين حد است که ببينم اين برنامه هاي تلويزيوني ام آيا براي هموطنان من در ايران به خصوص جوانان سودمند است يا نه...
ايران؟
تضاد.
زنانگي؟
ساده گويي.
ژان پل سارتر؟
پوچي.
دکتر شريعتي؟
حسي ندارم.
و لونا شاد؟
زنانگي.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:37  توسط مهران معمارزاده
|

در سال ۱۸۴۵ دولت پروس درخواست کرد که از کار افراطیون سوسیالیست جلوگیری شود.مارکس و باکونین اخراج شدند.مارکس با همسر و دختر یک ساله اش ،ینی ،به بروکسل رفت..در سال ۱۸۴۷ مرکز اتحادیه ی کمونیستی درلندن از مارکس و انگلس خواست تا مانیفست حزب کمونیست را منتشر سازند.مارکس در سیاست خارجی تا حدودی پان ژرمن و دشمن سرسخت روسیه بود.همه ی دموکرات ها از هر فرقه و مسلکی از روسیه نفرت داشتند.مارکس به وحدت المان می اندیشید.مدتی مارکس به کلن رفت.سال ۱۸۴۸ زمان انقلاب ها و شورش های ناکام در اروپا بود.دادگاهی در کلن او را محاکمه کرد ولی هیئت منصفه وی را تبرئه کرد.او در ۱۸۴۹ از رانلند اخراج شد و به پاریس رفت.اما سرانجام به لندن شتافت.شهری که تا اخر عمرش در ان زیست.از بیغوله ای به بیغوله ی دیگر می رفت.اگر انگلس نبود وضع بدتر از اینها می شد.کلبه ی مرض زده اش در سوهو ،لباس های خانواده گرو بود.ساعتها بدون روشنایی و غذا و طلبکارهای سمج.از ساعت ۹ صبح تا ۷ بعداز ظهر به بریتیش میوزیم می رفت.ساعت های طولانی کار در شب ،دود کردن بی وقفه و ناراحتی کبد.دو پسر و یک دخترش به دلیل وخامت شرایط زندگی مردند و حتی پول برای تابوت نداشت.گاهی با خانواده اش و دوستان به پیک نیک می رفتند.مسابقه دو ،شعر خوانی ،کولی دادن به بچه ها ،اواز خواندن و سوار الاغ شدن کار او بود.روزنامه تریبیون نیویورک از او خواست که مقالاتی برایش بفرستد.این درخواست مارکس را امیدوار تر کرد.انترناسیونال شکل گرفت و مارکس رهبر کمونیست ها شد.در این سالها مارکس با باکونین ،لاسال ،پرودون و خیلی های دیگر درگیر بود.انگلس با نوشتن کتاب انتی دورینگ با ماتریالیسم پوزیتیویستی و غیر دیالکتیکی در افتاد.مارکس ساعت هفت از خواب بیدار می شد و چندین فنجان قهوه بدون شیر می خورد و انگاه در خلوت اتاق کارش تا ساعت دو ی بعداز ظهر می خواند.او کتابخوانی حرفه ای بود.با عجله غذایش را می خورد و باز تا شام کار می کرد ،شام را با خانواده می خورد و بعد پیاده روی شبانه و دوباره به اتاق کار می رفت و تا سه ی نیمه شب کار می کرد.یکشنبه ها را به بچه ها و نوه ها اختصاص می داد.تفریح و لذتش مطالعه کردن و پیاده روی بود.شیفته ی شعر بود.دانته ،ایسخولوس و شکسپیر.زبان روسی را فراگرفت و اثار گوگول و پوشکین را خواند.از بالزاک فوق العاده تمجید می کرد.می خواست ترکی یاد بگیرد.این اواخر در ارتباط با دوستدارانش از روسیه بود و به این کشور فلاحتی که هماره به ان بدبین بود رو کرده بود.در ۱۸۸۲ بعد از زمستانی بسیار سخت به الجزیره رفت و سینه پهلوی شدیدی گرفت.در ۱۸۸۳ در حالی که روی صندلی اتاق کارش نشسته بود خوابش برد و دیگر بیدار نشد.علت مرگ او ابسه ریه بود.او را در گورستان هایگیت در کنار همسرش به خاک سپردند.انگلس برمزار مارکس سخنرانی کرد و از او تمجید کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط مهران معمارزاده
|
ماتریالیسم فوئرباخ مارکس را از جزمیت هگلی خارج کرد.او در ١٨٤٣ با ینی فون وستفالن وصلت کرد.انها به پاریس کوچ کردند.ارنولد روگه سردبیر نشریه ای رادیکال بود و از مارکس دعوت کرد تا در انتشار سالنامه ی المانی -فرانسوی او را مدد رساند.مارکس در ١٨٤٣ خاک المان را ترک کرد و به پاریس رفت.در این شهر جنون اسا کتاب می خواند.مارکس المانی ها را عقب مانده ترین مردم غرب می دانست.سن سیمون تکامل مناسبات اقتصادی را عامل تعیین کننده در تاریخ می دانست.شارل فوریه هم تاجری بود که بسیار سفر می کرد و نظرش اشتراک مالکیت ماشین الات و منابع طبیعی بود.مارکس مقاله ای درباره یهودیان نوشت و انها را واحدی دینی ندانست بل انها را واحدی اقتصادی شناخت.در پاریس با کارخانه دار زاده ی رادیکال المانی انگلس اشنا شد و این دوستی تا پایان زندگیش ادامه یافت.مارکس با هاینه شاعر هم دوست بود.باکونین هم با او ملاقات کرد ولی ایندو بعدا از دشمنان هم شدند.

باکونین مارکس را چون یهودیان دیگر بدجنس و از خودراضی دانست.در سال ١٨٤٧ مارکس در جواب فلسفه ی فقر پرودون کتاب فقر فلسفه را منتشر کرد.او پرودون را کودن دانست.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط مهران معمارزاده
|
المان یکی از پیشرفته ترین کشورهای اقتصادی دنیاست.سومین اقتصاد بازاری دنیاست و بزرگترین کشور اقتصادی اروپاست.رقابت و سرمایه داری ازاد به عنوان سیاست دولت ترویج می گردد گرچه مداخلات دولت از قبیل دادن یارانه به بخشهای خاص و مهم استراتژیک دیده شده است.اقتصاد المان شدیدا وابسته به صادراتش است.صادرات به طور سنتی یک عنصر محوری در توسعه اقتصاد کلان المان بوده است.المان مدافع وحدت سیاسی و اقتصادی اروپاست و سیاست های مالی و اقتصادی ان به وسیله توافقات اتحادیه اروپا تعیین می شود.المان از ارز یورو استفاده می کند و سیاست پولی ان به وسیله بانک مرکزی اروپا در فرانکفورت تعیین می گردد.با شروع ۲۰۰۳ مشکلاتی چون بیکاری در المان رشد یافت.GDPان ۲.۷ درصد (۲۰۰۶ )بوده است.صادرات ان ۱.۱۳۳۳تریلیون دلار در سال می باشد.اقلام صادراتی ان شامل ماشین ،مواد شیمیایی ،فلزات ،اقلام کارخانه ای ،مواد غذایی و نساجی می باشد.بیشترین صادرات ان به فرانسه ،امریکا ،انگلیس ،ایتالیا ،هلند ،اتریش ،بلژیک و اسپانیا و سوییس است و بیشترین واردات ان از فرانسه ،هلند ،امریکا ،ایتالیا ،انگلیس ،بلژیک ،چین و اتریش است.در ۲۰۰۶ عایدی ان ۱.۲۷۷ تریلیون دلار بوده است.المان سومین تولید کننده ی کشاورزی پس از فرانسه و ایتالیاست.محصولات کشاورزی اصلی المان ،سیب زمینی ،گندم ،جو ،چغندر قند ،میوه و کلم است.در ضمن جنگلداری و معدن نیز اهمیت زیادی دارد.ذغال سنگ مهمترین منبع انرژی المان است ولی از ۱۹۸۹ به دلیل سیاست های محیط زیستی و بستن معادن نامناسب در المان شرقی پیشین تولیدات ذغال سنگ کاهش یافته است.از نظر ذخیره گاز طبیعی سومین کشور اتحادیه ی اروپاست.همچنین پنجمین مصرف کننده ی انرژی دنیا و اولین مصرف کننده ی الکتریسیته ی اروپا و سومین تولید کننده ی اتومبیل بعد از امریکا و ژاپن است.کارخانجاتی چون دایملر ،بوش ،ب ام و ،زیمنس ،باسف و بایر در ان معروفند.به طور کلی سیستم مالی المان بیشتر بانک محور است تا بازار سهام محور.امریکا دومین شریک تجاری المان پس از فرانسه است.
| Economy of Germany |
 |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:29  توسط مهران معمارزاده
|
جنگل باران خورده

نقد فلسفی کارل مارکس هنوز جاودانه است.سرمایه داری ادمی را الینه می کند و معیار پول ارزش انسانها را پایین می اورد.نقد پراتیک او البته جای صحبت دارد.سرمایه داری و مالکیت خصوصی بعید است از بین رود.کارل مارکس کتابخوانی حرفه ای بود و در بریتیش موزیوم لندن ساعتها به مطالعه می پرداخت.او انسانگرا بود و ماتریالیست دیالکتیک و تاریخ گرا.او اصول علمی تاریخ را نشان داد و ادمیان را نشان دهنده ی اراده تاریخ.او اخلاق گرا نبود بل فقط اصول علمی تاریخ را نشان می داد.او رمانتیک و احساساتی نبود و به روشهای توطئه گرایانه باور نداشت.او در عمل به تحزب و پیروزی پرولتاریا می اندیشید.فیلسوف تریر اهل نظر بود و روشنفکر.از تماس مستقیم با توده ها اجتناب می ورزید.دست کندی داشت.رفتار کسالت بار و امرانه ای داشت ولی در جمع صمیمی خانواده و دوستان مهربان بود.درون گرا نبود.ارمان گرا نبود بل به تاریخ توسل یافت و اصول علمی ان را تبیین کرد.اخلاق گرا نبود بل واقعیت را نشان می داد.تئوری او در پاریس و درسالهای متلاطم ١٨۴٣ تا ١٨۵٠ مدون شد.در ١٨۴٩ پاریس را ترک کرد و به لندن رفت.زرادخانه ی او لندن و کتابخانه ی بریتیش موزیوم شد.او مطالب روزنامه ها و کتابها را می خواند و تحت تاثیر محیط نبود.پس از سی سال درلندن درگذشت.پدر مارکس حقوقدان و یهودی بود که به دلیل قوانین ضد یهودی ،پروتستان شد.او فردی سازشکار بود.مادر کارل ،خاخام زاده و درس نخوانده بود ،از یهودیان مجارستان که در هلند می زیستند.مادر از روحیه ی رادیکال و اشوبگر پسر بهت زده شد.پدر با دوستی از کارل می خواست که سازشگر باشد.مارکس از رفتار پدرش متنفر بود گرچه روابط انها با هم صمیمانه بود.کارل در تریر -راینلند المان -به دنیا امد.ناپلئون اینجا را اشغال کرد و بعد از کنگره وین اینجا به پروس داده شد.کارل در دبیرستان تریر درس خواند و در ریاضیات و الهیات هوش فوق العاده ای داشت ولی به ادبیات و هنر عشق می ورزید.او به دانشگاه بن رفت تا حقوق بخواند.بعد از یک سال به برلن شتافت.عامل فکری مسلط در دانشگاه برلین ،فلسفه ی هگلی بود.

هگل تم هردر را با هدف بزرگتری بسط داد و اموخت که ماتریالیسم فرانسوی برای تبیین پدیده های استاتیکی است و نه دینامیکی،تبیین تفاوتهاست و نه تغییرات.اصل تکامل برخلاف تکرار یکنواخت است که مبنای کار گالیله و نیوتن بود.تاریخ عبارت است از تکامل روح مطلق.در تصور لایبنیتسی ،تکامل نوعی پیشرفت هموار بود که جوهر به تدریج شکوفا می شد و از قوه به فعل در می امد .هگل از تصور لایبنیتسی فاصله گرفت و بر واقعیت و ضرورت تعارض ها و جنگ ها و انقلاب ها و ویرانگری ها در جهان تاکیدکرد.هر روندی نوعی روند تنش و کشش است.او از فیشته تبعیت کرد.اجزا و عناصر ناهمساز به کل ارگانیک جدیدی بدل می شوند که این روند بی انتها ادامه دارد.این روند را دیالکتیک گویند.این روش بر روشن بینان المانی و دانشگاه های مسکو و سن پترزبورگ اثر گذاشت.برلین شهری که هگل اخرین سالهای عمرش را در ان سپری کرد ستاد فرماندهی این نهضت بود.تفاوت ها برای تکامل ایده ،ضرورت متافیزیکی داشت و اموزه ی همه انسانها برادرند رنگ باخت.قوانین تاریخ معقول هستند و تاریخ عبارت است از تاریخ پیشرفت روح در روند افزایش خوداگاهی ان.کل تاریخ عبارت است از تاریخ فکر یعنی تاریخ فلسفه که همان فلسفه ی تاریخ است.فلسفه ی تاریخ تاریخ فلسفه است.مارکس به رغم حمله ی بی امان به متافیزیک ایدئالیستی ابتدا پیرو و شیفته ی هگل بود.سالهای دانشجویی مارکس در دانشگاه برلین دوران افسردگی عمیق روشنفکران رادیکال المانی بود.در سال ۱۸۴۰ شاه جدیدی بر تخت سلطنت پروس نشست که مرتجع و مکار بود.هیچ خبری از اصلاحات گفته شده نبود.مترنیخ کمیسیونی برای سرکوب افکار خطرناک در همه ی سرزمین های المانی تشکیل داد که اشراف زمیندار پروس هم انرا اجابت کردند.مشرب هگلی در شکل ارتدوکس ان محافظه کارانه بود.دو اردوگاه ایجاد شد .اردوگاه راست (قدیم )و اردوگاه چپ (جدید -هگلی های جوان ).

برونو باوئر مدرس الهیات دانشگاه برلین هگلی جوان بود.او منکر وجود تاریخی عیسا شد و اناجیل را اثار جعلی صرف دانست.شلینگ بزرگترین مخالف هگل ،رمانتیکی پارسا و پیر بود که به برلن شتافت و کوشید تا اموزه های هگلیان جوان را رد کند گرچه کامیاب نبود.مارکس در کلاس حقوق کیفری شاگرد گانس بود.ادوارد گانس از شاگردان محبوب هگل بود ،یهودزاده و دوست هاینه.مارکس از گانس تاثیر پذیرفت .پدر مارکس به او نامه می نوشت و از پسرش می خواست وقتش را با نظریه پردازیهای عقیم متافیزیکی هدر ندهد.اما کارل گوش نداد .بعد از سه هفته به ایین هگل گروید.به عضویت دوکتور کلوب درامد انجمنی از روشنفکران ازاد اندیش دانشگاه که در زیرزمین ابجو فروشی ها جمع می شدند ،شعرهای بودار می گفتند و نفرت خودرا از شاه و کلیسا و بورژوازی به زبان می اوردند.او دوست صمیمی برادران باوئر بود.مارکس تحصیل حقوق را رها کرد و جذب فلسفه شد.مارکس دیگر بیست و چهار ساله بود .فیلسوف اماتوری که شغل ثابت نداشت.مارکس مرتب بد می اورد.پدرش مرد و وزیر تعلیم و تربیت پروس رسما جناح چپ هگلی را مردود اعلام کرد.برونو باوئر از سمتش عزل شد.

موزس هس مطبوعاتچی یهودی اهل کلن در پاریس با سوسیالیست ها و کمونیست ها دیدار کرده بود و هوادار پرشور انها شده بود.او بر این باور بود که مالکیت خصوصی منشا بدی هاست.هس و مارکس دیدار کردند.هس سبب شده بود که انگلس هم کمونیست شود.نشریه ی رادیکالی به رادمردی هس در کلن چاپ شد که کارخانه داران لیبرال در راینلند خرج انتشار ان را می دادند.این نشریه راینیشه تسایتونگ نام داشت.ده ماه بعد مارکس سردبیر ان شد.مارکس انرا رادیکالتر می نمود و با سانسورچیان به نبرد پرداخت.مارکس به شریک پروس یعنی روسیه می تاخت.امپراتور نیکلای اول تزار روسیه چشمش به مقالات مارکس افتاد و عصبانیت خود رابه سفیر پروس اعلام کرد.نیکلای اول همان مردیکه ای بود که جنگ های ایران و روس در زمان او اتفاق افتاد و متاسفانه گرجستان ،ارمنستان ،داغستان و...را از دست دادیم.راینیشه تسایتونگ در ۱۸۴۳ توقیف شد و مارکس بیکار گشت.مارکس زبان فرانسوی را فراگرفت ،تاریخ جدید فرانسه والمان را خواند.اثار سوسیالیست های فرانسوی را خواند .کتاب شهریار ماکیاولی را مطالعه کرد،تاریخ هنر قدیم و جدید و...

فویر باخ اعلام کرد که نیروی محرک تاریخ جنبه ی روحی ندارد بل مجموع شرایط مادی است.مصایب مادی انسانها سبب شده که به نوعی جهان ارمانی غیرمادی پناه برند که اختراع نااگاهانه ی خودشان است.ماتریالیسم فوئرباخ تاثیر عمیقی برمارکس و انگلس نهاد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:21  توسط مهران معمارزاده
|

در گذشت محمود درویش شاعر ملی فلسطین نیز روی داد.با استقرار اسرائیل خانواده اش به لبنان رفتند.در سن ۱۹ سال نخستین کتاب شعرش را چاپ کرد.در دهه ی ۱۹۷۰ برای تحصیلات بیشتر به شوروی رفت.در دانشگاه مسکو درس خواند .او ابتدا در حزب کمونیسم بود و انگاه دربیروت به سازمان ازادیبخش فلسطین (plo)ملحق شد.مدتی در مصر در روزنامه ی الاهرام کار می کرد..سرانجام در امریکا درگذشت.او به دنبال عوارض جراحی قلب باز دارفانی را وداع گفت.یاداورا گرامی می داریم.
In Jerusalem
In Jerusalem, and I mean within the ancient walls,
I walk from one epoch to another without a memory
to guide me. The prophets over there are sharing
the history of the holy . . . ascending to heaven
and returning less discouraged and melancholy, because love
and peace are holy and are coming to town.
I was walking down a slope and thinking to myself: How
do the narrators disagree over what light said about a stone?
Is it from a dimly lit stone that wars flare up?
I walk in my sleep. I stare in my sleep. I see
no one behind me. I see no one ahead of me.
All this light is for me. I walk. I become lighter. I fly
then I become another. Transfigured. Words
sprout like grass from Isaiah’s messenger
mouth: “If you don’t believe you won’t believe.”
I walk as if I were another. And my wound a white
biblical rose. And my hands like two doves
on the cross hovering and carrying the earth.
I don’t walk, I fly, I become another,
transfigured. No place and no time. So who am I?
I am no I in ascension’s presence. But I
think to myself: Alone, the prophet Mohammad
spoke classical Arabic. “And then what?”
Then what? A woman soldier shouted:
Is that you again? Didn’t I kill you?
I said: You killed me . . . and I forgot, like you, to die.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط مهران معمارزاده
|