فرهنگ لهستان -2
علامت یا coat of armsلهستان ،عقاب سفید است
![]()
تبری که اکثرن توسط چوپانان لهستانی استفاده می شد
اسلاو ها در تزیین تخم مرغ استادند و انرا در لهستان ،پیزانکا گویند
![]()
تصویر شخص متوفی کشیده می شد و بر تابوت قرار می گرفت
هنر و ادبیات
علامت یا coat of armsلهستان ،عقاب سفید است
![]()
تبری که اکثرن توسط چوپانان لهستانی استفاده می شد
اسلاو ها در تزیین تخم مرغ استادند و انرا در لهستان ،پیزانکا گویند
![]()
تصویر شخص متوفی کشیده می شد و بر تابوت قرار می گرفت
لهستانی ها با مهاجرت مدتهاست که اشنایند.مهاجرت بزرگ بین ۱۸۳۱ تا ۱۸۷۰ روی داد و نخبگان لهستانی از کشور خارج شدند و اکثرن به پاریس رفتند.لهستان بین روسیه ،پروس و اتریش تقسیم شده بود.در ۱۸۳۰ شورش افسران لهستانی علیه روسیه ی تزاری روی داد که انرا شورش نوامبر گویند.افرادی چون شوپن ،کنراد ،اپولینر ،میکیویکس در مهاجرت بزرگ حضور داشتند.
![]()
دلیا لباس نجبای لهستان(Szlachta )بود .این نجیب زاده اشرافی لهستانی در زیر دلیای قرمز ،زوپان ابی پوشیده است
![]()
کانتوز لباس دیگری برای نجبای لهستانی بود
![]()
گاهی ربانی بر کانتوز اویزان می شد
![]()
پوالین کفشهای نوک تیزی بود که در لهستان هم استفاده می شد
![]()
من یک ایرانی لهستان دوست هستم.هماره به این کشور به دیده ی شگفتی نگریسته ام.در تاریخ ،فصلی فراموش شده است و ان امدن لهستانی ها به ایران بود.ایران برای هزاران لهستانی که از اردوگاههای کمونیسم شوروی در سیبری و قزاقستان رها شده بودند چراغ ازادی و امید گشت.سال ۱۹۴۲ بود و ۱۱۵۰۰۰ لهستانی به ایران وارد شدند.یک لهستانی چنین گفته است :
Exhausted by hard labour, disease and starvation - barely recognizable as
human beings - we disembarked at the port of Pahlevi (Anzali), on the Caspian shore of Northern Iran. There, we knelt down together in our thousands along the sandy shoreline to kiss the soil of Persia. We had escaped Siberia, and were free at last. We had reached our longed-for "Promised Land"." Helena Woloch
کشتی ها به بندر انزلی وارد شد و جنازه های متحرک لهستانی ،شپش الوده و خسته ،برخاک ایران بوسه زدند.بعضی ها دست به دعا و نیایش بلند نمودند.مردم مهمان نواز ایران ،لهستانی ها را تغذیه نمودند.شرایط بهداشتی برای انان فراهم شد .نوانخانه ها برای کودکان لهستانی در انزلی ،اهواز ،تهران ، مشهد و...فراهم شد.اما از همه مهمتر اصفهان مرکز اصلی یتیم خانه برای بچه های لهستانی گشت.به راستی اصفهان شهر کاسمو پولیتن ایران است.بسیاری از این کودکان زبان فارسی یاد گرفتند ،اشعار فارسی از بر کردند و به استخرهای شنا دسترسی پیدا کردند و اینچنین اصفهان شهر بچه های لهستانی شد.
![]()
در زمان پهلوی ،اندیشه ی نجس بودن یهودی ها لغو شد و ازادی های بیشتری یافتند اما نزدیکی رضا شاه به المانها برای یهودی ها نویدی نبود.این حوادث تمایلات انتی سمیتیستی را در جامعه ی ایران افزایش داد.در ۱۹۴۸ اسراییل تشکیل شد و تا ۱۹۵۳ که بین شاه و مصدق اختلافاتی بروز کرد این تمایلات افزایش می یافت.یهودیان زیادی از ایران به اسراییل مهاجرت کردند.پس از ۱۹۵۳ که شاه با سقوط مصدق تثبیت شد وضع بهتری برای یهودیان ایران ایجاد شد.پیش از انقلاب اسلامی ایران ،۸۰۰۰۰ یهودی در ایران بودند .در این زمان حبیب القانیان که یهودی بود دستگیر شد و به جرم فساد و ارتباط با صهیونیسم اعدام گشت.در ۲۰۰۶ رییس جمهور محمود احمدی نژاد با نطقی خواستار محو رژیم صهیونیستی شد و به انکار هولوکاست قوت بخشید.
![]()
ربای امریکایی وایس از مخالفان صهیونیسم از مدعوین ایران بود
![]()
دیوید دوک
![]()
موشه اریه فریدمن ربای اتریشی در طرف چپ
در زمان ایلخانان مغول ،چون انها تساهل مذهبی داشتند وضع یهودی ها بهتر بود حتا ارغون خان مشاوران یهودی و مسیحی را بر می گزید و وزیر یهودی سبب رنجش روحانیان مسلمان شد.غازان خان مسلمان شد و این نویدی برای یهودی ها نبود.در زمان صفویه ،مذهب رسمی شیعه بود و بر این اساس یهودی ها نجس شناخته می شدند.در زمان شاه عباس ،یهودی ها پخش شدند و اصفهان پایتخت جدیدی برای انها شد.انها باید با علامت زردی شناخته می شدند.در پایان حکومت صفوی ،برخورد با یهودی ها شدیدتر شد.در دوران نادرشاه افشار مذهب سنی رسمی شد و مدارای نسبی نسبت به یهودی ها ایجاد شد.یهودی ها اجازه داده شدند که در مشهد سکنا گزینند.
یهودیان در زمان کورش بزرگ به ایران امدند و او برای انان چون ناجی محسوب می شد.کورش دستور بازسازی معبد انان را داد و داریوش بزرگ انرا ادامه داد.در زمان خشایارشا ،هامان وزیر توطئه ای برای ژنوساید یهودی ها داشت که با درایت ملکه استر که یهودی بود ،هامان به دار اویخته شد و توطئه نقش بر اب.این حادثه سبب جشن پوریم شده است.سیاست ساسانیان براساس دین رسمی زرتشتی بود که این برای مذاهب دیگر نویدی نبود.اما شاپور اول دوست یهودیان بود و مادر شاپور دوم هم یهودی بود.بنابراین یهودیان ازادی مناسب را یافتند.شاپور دوم دوست ربای یهودیان در بابل هم بود.اما در زمان شاهان دیگر انها راحت نبودند.مثلن یزدگرد دوم سیاست ضد یهودی داشت.در زمان ایران اسلامی ،یهودیان به همراه مسیحیان و زرتشتیان ،کافر ذمی شناخته شدند و لی اهل کتاب.انها جزیه می دادند و ازادیهای دینی خود را داشتند.

گربه ی ایران ،خرس روسیه و شیر انگلیس
a 1911 English satirical magazine reads: "If we hadn't a thorough understanding, I (British lion) might almost be tempted to ask what you (Russian bear) are doing there with our little playfellow (Persian cat)."

یکی از شخصیت های مهم تاریخ انگلیس ،لرد کورنوالیس است.او شغل نظامی داشت و مدتی در المان خدمت می کرد.انگاه به امریکا رفت و با جورج واشنگتن جنگید.سرانجام امریکایی ها موفق شدند و به سلطه ی انگلستان بر این کشور پایان دادند.سیاست ها و عملکرد لرد کورنوالیس در امریکا هماره از سوی دشمنانش در لندن مورد انتقاد بود ولی جرج سوم به او ایمان داشت .پس از شکست در امریکا به لندن بازگشت و فرماندار کل هندوستان شد.او تیپو سلطان را شکست داد و سرجان ملکم نظامی اسکاتلندی را به سمت مترجم فارسی برای نیروهای انگلیسی برگزید.مدتی lord lieutenantایرلند شد و سرانجام در هندوستان تبگیر شد و درگذشت.او را در اطراف رودخانه ی گنگ به خاک سپردند.
Lieutenant General of the British Army during the American Revolution. Charles Cornwallis was born in Suffolk, England. As a Lieutenant Colonel during the Seven Years War, Cornwallis distinguished himself. In 1762, He became the Second Earl Cornwallis and a member of the House of Lords. Cornwallis opposed the British policies that antagonized the American Colonies. He voted against the Stamp Act (1765) and the Declaratory Acts (1766). However, when the American Revolution began, Cornwallis was given a general's commission and sailed to America to suppress the revolt. He did well during the Battle of Long Island in 1776. Despite being outmaneuvered by George Washington at the Battle of Princeton, he did well at the Battles of Brandywine (1777) and Monmouth (1778). In 1780, Cornwallis, now Second-in-Command in America, began the southern campaign with the capture of Charleston, S.C. After victories at Camden and Guilford Court House, Cornwallis and his British troops found themselves trapped by French and American forces in Yorktown, Virginia. After a week of bombardment, Cornwallis was forced to surrender his command on October 17, 1781, effectively bringing an end to the War of Independence. In 1786, Cornwallis became the Governor-General of India (1786 - 1793) and than the Viceroy of Ireland (1798-1801). He was reappointed Governor-General of India in 1805 and it was there that he died in Ghazipur shortly after arriving. Today, Cornwallis' tomb in Ghazipur is maintained by the Indian Government.
Cause of death: fever
![]()
دولت به ریش زرد ظهیر ابرو گرفت
کناس را بیار که کابینه بو گرفت
بعد از دو سال که خواست تدین کند نماز
با فاضلاب حوض سفارت وضو گرفت
سیاست های انگلیس در ایران مخرب بوده است.این کشور و روسیه در ایران به بازی بزرگ مشغول بودند.در سده ۱۶ برادران شرلی به دربار شاه عباس صفوی امدند.انتونی شرلی و حسینعلی بیگ بیات برای برقراری روابط با سلاطین اروپایی از دربار صفوی به اروپا فرستاده شدند اما انتونی شرلی باز نگشت.رابرت شرلی به علت شجاعت در جنگ با عثمانی ها ،سپهسالار قشون ایران شد.شاه عباس او را سفیر نمود و رابرت با لباس ایرانی و تاج قزلباش در راس هیئت ایرانی عازم اروپا شد.او در ۱۶۱۱ وارد لندن شد و به حضور جیمز اول شاه انگلیس راه یافت.نخستین سفیر ایران در انگلیس بنابراین یکی از اتباع انگلیس بود.در ۱۶۲۶ سفیر دیگری به نام نقد علی بیگ از سوی شاه عباس فرستاده شد بنابراین وجود دو سفیر در لندن سردرگمیهایی ایجاد کرد.در ۱۶۲۸ اولین سفیر انگلیس در ایران امد .رابرت شرلی هم همراه او بود و شگفت اینکه هر دو به فاصله ی چند روز در قزوین درگذشتند.در ۱۸۰۰ سرجان ملکم سفیر انگلیس می شود و به دربار فتحعلیشاه قاجار راه می یابد.مداخلات انگلیس در امور ایران در دوران سلطنت فتحعلیشاه اغاز می گردد.
![]()
صومعه ی وست مینستر را باید حتمن ملاقات کرد.کلیسای گوتیکی در لندن که مدفن شاهان انگلیس است.اما از ان مهمتر گورهای داروین ،نیوتن ،تامسون (کاشف الکترون )،ماکسول ،ارنست رادرفورد (کاشف پروتون )،کارل لایل ،بن جانسون ،لارنس الیویه ،سرجان ملکم ،توماس هاردی ،هندل ،چارلز دیکنز ،جفری چاوسر و...است.
![]()
چارلز دیکنز زندگی بچه ها را رنگ کرد .
Burial:
Rochester Cathedral *
Rochester, Kent, England
*Memorial
His wish was to be buried in front of Rochester Cathedral but was buried in Westminster Abbey instead.
Gad's Hill Placein Higham, Kent, sometimes spelt Gadshill Place, was the dream house of Charles Dickens, the most successful British author of his generation.
Charles Dickens first saw the mansion when he was 9 years old in 1821, and told his father that he wanted to live there some day. His father told him that if he worked hard enough, his dream could come true. Thirty six years later, after Dickens had risen to fame and wealth, his dream did come true. He lived there until his death in 1870.
Dickens wrote many of his later works in the summer house in the grounds surrounding it. It has been preserved and moved to Rochester as a memorial to the writer.
محل یادبود در کلیسای روچستر کنت است ولی مدفن واقعی او در صومعه ی وست مینستر
Burial:
Westminster Abbey
London, England
Plot: Poets Corner
دوست عزیزمان برای ادامه تحصیل به انگلستان می رود.با کنجکاوی ذاتی و فرزانگی که در او سراغ دارم فکر کنم با توشه ای فراوان از ان کشور خواهد امد.این کشور تاریخی برای زیارت اهل قبور هم خوب است.گور کارل مارکس باید حتمن دیده شود.قبرستان highgateدر شرق لندن .در این گورستان ،گور مایکل فارادی ،هربرت اسپنسر ،جرج الیوت و...نیز هست.
Burial:
Highgate Cemetery (East)
Highgate, London, England
![]()
خاکستر فروید و دخترش انا در گلدرز گرین است.
Burial:
Golders Green Crematorium
London, England
Plot: Ashes in urn in East columbarium

داشناک حزبی ارمنی بر پایه ی ناسیونالیسم ارمنی و سوسیالیسم است که در ۱۸۹۰ در تفلیس گرجستان بنیان نهاده شد.

میخاییلیان از بانیان داشناک بود.او ایده ی قتل سلطان عبدالحمید ۲عثمانی را داشت و در اثر تست بمب در بلغارستان کشته شد.

زریان از بانیان داشناک بود.او مدتی در بلغارستان مقیم شد و نقشه ی کشتن عبدالحمید ۲ عثمانی را داشت.
زواریان از بانیان داشناک بود.او به طور غیر منتظره ای در استانبول در گذشت.
زواریان و میخاییلیان ارمنستان ازاد را ندیدند ولی زریان شاهد ان شد.
![]()
در ایروان نوار کاست التون جان را خریدم.التون نابغه ی موسیقی است.نواختن پیانو را در خردی اموخت.می توان گفت که در موسیقی قریحه ی ذاتی دارد.والدینش هردو موسیقی را می دانستند.در ۱۱ سالگی به اکادمی سلطنتی موسیقی انگلستان راه یافت.این نابغه هم مسائل خاصی چون الکلیسم ،وزن زیاد (بولیمی )،گرایش هم جنس خواهانه ،افسردگی و طاسی دارد.

candle in the wind

nikita

sacrifice
با رخصت از عبدالرضا در وبلاگ فرزانش مان
در گیتی گویا خلا وجود ندارد.خلا توریچلی ،خلا مطلق و حقیقی نیست چون شامل بخار جیوه است.جو مرز مشخصی ندارد ودرجایی بین ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰کیلومتری ان قدر رقیق می شود که به گاز بین سیاره ای تبدیل می گردد.در این ارتفاع هم مقادیر زیادی پروتون وجود دارد .جریان پرتوهای کیهانی ،لایه های بالایی جو را بمباران می کنند و نوترون ها تشکیل می شوند.نوترون ها هم تجزیه می شوند و پروتون ،الکترون و نوترینو حاصل می گردد.بنابراین دراینجا هم خلا نیست.هرجا که تابشهای الکترومانیتیک هم باشد خلا نیست.چون این تابشها ماهیت مادی دارند.اصلن فضا شکلی از وجود ماده است.در صورت نبودن ماده ،صحبت کردن از فضا کاملا بی معناست.ماده به شکل های جامد ،مایع ،گاز و پلاسماست.واز سوی دیگر ماده به شکل میدانهای الکترومانیتیک ،گرانشی و هسته ای ظاهر می گردد.تمام گیتی از همان عناصری که سیاره ی ما را تشکیل می دهد ،ساخته شده است.گاز بین ستارگان و ماده ی ستارگان پلاسماست.پلاسما ماده ای است که دمای فوق العاده زیاد دارد و یونیده است.ذرات ازاد با بارمنفی و مثبت انرا تشکیل داده است.در پلاسما ،بیشتر اتمها از الکترونها و پوسته های الکترونی خود جدا شده اند.میدان هم یک حالت مادی است .بنابراین ماده به چهارحالت جامد ،مایع ،گاز و پلاسما و میدانهای شناخته شده ی گرانشی ،الکترومانیتیک و هسته ای است.
![]()
لامپ پلاسما (گاز یونیده )

الهام علیف رییس جمهور جمهوری اذربایجان بر این باور است که حتا ایروان هم اذری است و ارامنه میهمانان انجا هستند.اما ارمنستان بر این باور است که نگورنو قره باغ هویت ارمنی دارد و توسط اذربایجانی ها غصب شده است.این مسئله سبب درگیری های این دو کشور در دهه ی ۹۰ شد.به نظر من نگورنو قره باغ از نظر تاریخی به ارمنستان تعلق داشته است.از اقوام بومی انجا که بگذریم در شروع سده ی دوم پیش از میلاد ،اینجا جزو پادشاهی ارمنستان بوده است .بعدن ترک های عثمانی به این ناحیه تعرض کردند.به نظر من ریشه ی بسیاری از جنگ ها و مناقشات در خاور میانه ،قفقاز و بالکان ترک های عثمانی بوده اند.
![]()
عباس میرزا پسر فتحعلیشاه قاجار از سران ورزیده ی جنگی بود.درست است که ما در دو جنگ با روسیه ،شکست خوردیم و عهدنامه های خفت بار گلستان و ترکمانچای برما تحمیل شد،اما تقصیر از او نبود.عباس میرزا در مدرنسازی کشور هم نقش مهمی داشت.در نبرد اصلاندوز در ۱۸۱۳ گرجستان ،داغستان و جمهوری اذربایجان را از دست دادیم.و در ۱۸۲۸ ارمنستان و نخجوان را.

عهد نامه ی خفت بار ترکمانچای در ۱۸۲۸ در زمان فتحعلیشاه قاجار برما تحمیل شد و ایروان را از دست دادیم.یک سال پس از این موضوع ،احساسات ضدروسی در ایران مشتعل شد و گریبایدوف سفیر چامه پرداز و دوست پوشکین در تهران به قتل رسید.گور او در تفلیس گرجستان است.
در زمان خروشچف ،میکویان ارامنه را به تقویت هویت ملی تشجیع کرد و ادبیات ممنوعه دوباره چاپ شد.اثار رافی (هاکوب ملک هاکوبیان )چامه پرداز ارمنی -ایرانی مجال چاپ یافت.

رافی زاده ی سلماس ایران بود
1. THE LAKE OF VAN (1)
SPEAK, O lake ! why ate thy waters silent ?
Wilt thou not lament with luckless me ?
Move, ye zephyrs, move the rippling wavelets
With this lake my tears shall mingled be.
Tell me, lake, — for thou hast been a witness
Of our history from the earliest day, —
Shall Armenia, that was once a garden,
Always be a thorny desert gray ?
Shall our hapless fatherland forever
By a foreign master be down-trod ?
Are the Armenians and their sons unworthy,
Judged before the righteous throne of God ?
Is a glad day coming, when a banner
Shall on Ararat its folds expand,
And from every side Armenian pilgrims
Hasten to their beauteous fatherland ?
![]()
شاعر دیگر که در زندان استالین درگذشت
در ایروان ،tour leaderی داشتیم که اشکارااز حکومت کمونیستی و شخص استالین دفاع می کرد و من با او وارد بحث شدم و به سختی اورا کوبیدم،امام فخر رازی در جدل چنان عمل می کرد که رگهای گردنش متورم می شد و گاهی از هوش می رفت.از ۱۸۲۸ تا انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ارمنستان جزو امپراتوری روسیه بود.متاسفانه تحت معاهده ی ترکمانچای ،ارمنستان از ما جدا شد.بلشویک ها در۱۹۲۰ ارمنستان را اشغال کردند و اینجا سرخ شد.در زمان استالین تحت یک سیستم دستوری ،ارمنستان صنعتی شد اما فرهنگ ان دیار منکوب می شد.ناسیونالیسم و کلیسا به سختی سرکوب می شد.ارمنیان زیادی توسط استالین و بریا به سیبری فرستاده شدند.حزب کمونیست ارمنستان ،سیاست ترور و وحشت را برای سرکوب مذهب و ناسیونالیسم ارمنی به کار برد.در زمان خروشچف ،استالین زدایی شد و ارمنستان نسبتن حیاتی فرهنگی یافت.ازادی های بیشتری برای مذهب روی داد.میکویان عضو ارمنی پولیتبورو ،مردم ارمنستان را به تقویت هویت ملیشان تشجیع کرد.در زمان خروشچف ،ارمنیان زیادی در دستگاه حزب قدرت داشتند .دوران برژنف برای ارمنستان خوب نبود.
![]()
برادر ارتم میکویان سازنده ی میگ از سیاستمداران ارمنی زمان خروشچف بود
![]()
میکویان با استالین
| |
| ((دشمني كه از پا در آمد)) صف شده ايم بيرون در پادگان. باد مي آيد با گرد وخاك هايي كه از روي محدوده ي خاكي يِ اطرافمان برمي دارد و روي صورت و پشت پلكهاي بسته مان مي ريزد. دو دقيقه مي وزد، ده دقيقه نيست. از بس هوا داغ است، خورشيد را نمي شود ديد. سرم را كج مي كنم زير سايه اي كه پشت سر (محمد جواني) اعزامي از بانه، روبرويي ام در صف اول ، پخشِ آسفالت شده و دايم جابه جا مي شود. سروان ليوان آب را مي گذارد روي كلمن دژباني . كلاهش را مي گيرد روبروي كولر آبي و داخلش را پر از خنكي مي كند و روي سرش جا مي دهد. از تك پله اي كه اتاقك دژباني را به نرده هاي سيم خاردار پيچ پادگان چسبانده پايين مي آيد. دژبان ها و نگهبان داخل كيوسك نگهباني برايش پا مي چسبانند و دستِ كجِ احترامشان را به لبه يِ كلاه هايشان كه خط سفيدي از شوره دورش دايره شده ، نزديك مي كنند. بي سيمش را از پرِ فانوسخه اش جدا مي كند و پيچش را مي پيچاند. صدايش تا ته صف مي رود و باد برش مي گرداند. ـ ما آماده ايم، پس تويو تا ها چي شد؟ … بي سيم را دست به دست مي كند و قدم مي زند به طرف ما. ـ بر پا… از جلو… نظام… خبرررر…… دااااااااا… سروان دو قدمي ما كه مي رسد، چشمانش را ريز مي كند تا همه را ببيند. ـ چند نفرن؟… ارشد گروهان گردنش را هل مي دهد بالاتر. انگار از سروان مي خواهد بزند توي گوشش. ـ سي نفر… جناب… پنج رديف شش تايي از سربازان آموزشي.همه با سرهايي كه تا پوست تراشيده شده و شوره ي سرهايشان روي شانه ها و يقه شان را سفيد كرده. با لباسهايي كه آفتاب پژمرده شان كرده. با پوتين هايي كه كهنگي شان از زير سياهي واكس رويشان هم پيداست. با دستهاي خشك و آويزان ، مثل چماق ،كه روي دوخت شلوار موازي شده. سروان گروه سي نفري اش را دور مي زند. ميله ي پرچم است، لاغر و كشيده . صورتش مثل قابلمه اي كه خورشت ناهار را داخلش مي ريزند ، پر از تو رفتگي و برآمدگي است. سايه ي چانه ي كش آمده اش ، افتاده روي دومين دكمه ي پيراهن فرمش ، كنار اتيكت ( سروان مراد پارسي خوي).هر قدمش دوتا قدمِ من است. بي سيمش زر زر مي كند. به آخر صف مي رسد. صدايش رديف هاي پشت سر را رد مي كند و شكسته و موج دار به گوش مي رسد. با هر قدمي كه بر مي دارد، صداي برخورد پوتين هايش رويٍ حرارتِ سياه آسفالت ، آخرِ جمله هايِ كوتاهش را نقطه مي گذارد. ـ شما سربازيد… سربازِوظيفه… درسته جنگ تموم شده… اما وظيفه چي؟… هيچ وقت تموم نمي شه…مي خوام يه خبر غافل گير كننده بهتون بدم… امروز مي ريم ماموريت… ماموريت ماموريته… بزرگ و كوچيك نداره….شما بايد نشون بدين … چي رو؟… عرضه تونو… به كي نشون بدين؟… به مردمي كه فكر مي كنن… شما فقط مي خورين و مي خوابين… به مردمي كه فقط وقتي جنگ مي شه… ياد شما مي افتن… ما بايد ثابت كنيم… چي رو؟… اين كه ما آماده ايم… آماده يِ چي؟… آماده ي ِ مقابله با دشمن … دشمن كي اِ؟… دشمن دشمنه… چه اونايي كه لوله يِ تفنگاشون ما رو نشونه گرفته… چه گاو نري كه وحشي شده و با شاخش … شكم دو تا بچه رو سفره كرده…احمق بي شعور وقتي دارم حرف مي زنم … اينقـدر سرتو تكون نده… با اينكه مي دانم سرم را ثابت نگه داشته ام اما شق تر از قبل مي ايستم. تويوتاها سر مي رسند. سروان مي خزد تويِ جيپٍ پارك شده، زير سايه يٍ راه راهٍ نرده ها .به رديف، سپر تويوتا را پله مي كنيم و بالا مي رويم. دو گروه پانزده نفره. ماشين كه راه مي افتد ، موج كه بر ميداريم ، مي نــــشينيم تا نيافتيم پايين. مثل دوغ توي مشك ، تكان مي خوريم و به هم مي خنديم. ( اصغر توكل) اعزامي از گرگان مي زند زير آواز. چند تايي از بچه ها دست مي زنند. راننده ي تويوتا به عقب نگاه مي كند و بوق مي زند. اصغر ساكت مي شود ، چندتايي از بچه ها هنوز دست مي زنند. حالا ديگر پادگان مثل زگيلي به چشم مي آيد. بعد از ده كيلومتر خاكي ، تكان ماشين كه كم مي شود ، مي شود فهميد كه رسيديم به آسفالت. حالا اين شهر است كه به ما نزديك مي شود. تانك سوخته اي صدمتري از جاده فاصله گرفته و هرم داغ حرارت بالاي سرش به رقص در آمده.تانك ،مرده و زندگي در گلهاي زردِ اسفندِ روييده در سايه اش ،پژمرده و رنگ پريده ، جاري است. لوله اي آن دورها كشيده شده سمت آسمان و از سرش آتش بيرون مي آيد. به شهر كه مي رسيم، چند نخلِ پوشيده از لامپك هاي رنگارنگ كه ( حميد لازمي) اعزامي از تهران ، نمونه اش را پارسال در كيش ديده است ، وسط ميدانِ وروديِ شهر به چشم مي آيد.كسي توي خيابانها نيست، به جز پيرمردي كه زير سايه بان يخ فروشي اش خوابيده و تاكسي اي كه به سرعت ميدان را دور زد و رفت. ( حسن اميري) اعزامي از اصفهان مي زند به شانه ام و از من مي خواهد نگاهم را در مسير كج انگشت اشاره اش بگيرم. ـ زن… زن… همه سر بر مي گردانند. چادري سياه در كوچه اي دارد راه مي رود كه تويوتا كوچه را رد مي كند.بهبهان در خواب است و ميني بوسي درش باز است و راننده رطوبت چفيه اش را به صورتش چسبانده و زير سايه ي كجِ در دراز كشيده است. ( مسعود كلاني) اعزامي از شهر ري ، سيگاري كه از كمر شكسته را از ساق جورابش در مي آورد و از ( محمد راستي ) ، همشهري اش ، كبريتي مي گيرد . سيگار دور مي خورد. هر كدام دو كام. دودش را پف مي كنم كف تويوتا و كامِ آخرِ ته سيگار را در گودال كفِ دستم پنهان مي كنم و دراز مي كنم سمت مسعود. جيپِ سروان مي ايستد كنار در كلانتري. با اشاره ي دست سروان همه پايين مي پريم و صفِ جلوي پادگان را دوباره شكل مي دهيم. سروان مي رود داخل و با سروان ديگري بر مي گردد. همان برپا و احترام و فريا د ارشد تكرار مي شود. سروان اشاره اش به سمت ماست و نگاهش به صورت سروانِ ديگر. ـ اينا هم نيروي كمكي… باز سپر تويوتا، پله مي شود . دو سروان مي خزند توي جيپ. مي رسيم به ميداني كه چند نخل طبيعي كنار آب نمايش دايره شده است. سر كوچه اي مي ايستيم. سروانِ ديگر، بي سيمش را مي چسباند به گوشش. با اشاره ي او همه پايين مي پريم و به صف مي شويم. ـ دو رديف مي رن تو اين كوچه… دو رديف مي رن آخر همين كوچه … يك رديف هم دنبال من مي آن… من در يك رديفي هستم كه دنبال سروان راه افتاده است. شش نفرمان فقط به صداي پاهايمان گوش مي دهيم كه نامنظم و كشدار پشت سر سروان را پر كرده است . بي سيم به حرف مي آيد. ـ كشونديمش سمت كوچه ي هشتم… ـ ما هم مي ريم به همون سمت… دو طرف خرو جي هاي كوچه هم سرباز گذاشتيم… ـ مواظب خودتون باشين… از ظهر تا حالا بدتر شده… صداي ناله اي آسمان خشك و بي ابرِ بالاي سرمان را پر ميكند .قدم هاي سروان تند تر مي شود و ضرباهنگ سريع قدم هاي ما منظم تر، پشت سرش جاري مي شود.مي رسيم سر كوچه ي هفتم. ميوه فروشي زير خنكي يِ كولر آبي دراز شده و روي ميوه هايش را با گوني هاي نم دار پوشانده. ما را كه مي بيند ، از جا مي پرد . مي آيد به سمت سروان. ـ صبح از در مغازه رد شد… يكي از دختر هاي محله تا ديدش غش كرد… مي گن تا حالا ده نفرو كشته… نگاه سروان تا ته كوچه مي رود و بر مي گردد ،مي نشيند روي صورت ميوه فروش كه مثل گوجه هايي كه رويشان را گوني نكشيده ، زرد و پلاسيده است. ـ شايعه سازي نكن … تو اين شرايط بايد جلوي پخش شايعات رو گرفت… ـ آب يخ مي خوري جناب سروان… هندونه هم تو يخچال دارم…بيارم؟… ـ مثل اينكه تو از قوانين جنگ چيزي سرت نمي شه … آخه كي در حين ماموريت چيزي خورده كه من دوميش باشم؟ سروان راه مي افتد داخل كوچه و ما هم به دنبالش. صداي ناله نزديكتر شده . سروان مي دود و بي آنكه بگويد بدويم ، دنبالش مي دويم. سر كوچه ي هشتم كه مي رسد مي ايستد . دستش مي رود سمت كلتش و آن را از غلاف در مي آورد. ـ تو و تو … بريد آخر كوچه و اگر ديدينش بكشونيدش اينطرف … شما هم دنبال من … من هم دنبالش مي روم. دشمن را مي بينم . سياه است با پوزه اي سفيد و لبهايي كه از خسته گي و تشنگي نبض مي زند. گاو مي دود ومي ايستد وسر بر مي گرداند و باز مي دود و انگار كسي دورو برش باشد كه نيست هي سر بر مي گرداند.پشت سرش ده تايي سرباز مي دوند و فريادهاي نامفهومي را پشت سرش پرتاب كرده اند. زنها ي توي كوچه سرشان را اغلب بي روسري ، از لاي پنجره ها هل داده اند توي كوچه.گاو مي دود و سرباز ها ومن و سروان و سروانِ ديگر دنبالش داد و بيداد ميكنيم. بچه ها از توي پشت بام مي خندند و سربازها هم خنده شان مي گيرد . سروان برمي گردد عقب و به صورتشان اخم مي كند.گاو در خم كوچه اي گم مي شود و پشت بندش صداي فريادي به هوا مي رود. - بچه بود… - زن بود… - يكي ديگه رو هم كشت… ترس قبضه ام مي كند. هرچه به پيچ كوچه نزديك تر مي شويم تصوير پيرزني كه روده هايش روي خاك كوچه دراز شده و خون در لابلاي چروك سرتاسر بدنش ،چشمه راه انداخته، دست و پايم را شل مي كند. طول قدمم را كوتاه تر مي كنم تا اولين كسي نباشم كه داخل كوچه را مي بيند. انگار همه ي سرباز ها فكرم را خوانده اند. سروان ِ ديگر اول از همه توي كوچه را مي بيند. فريادي كه به سمت ته كوچه مي كشد ،بيشتر مي ترساندمان. - ايست…ايست… حالا ديگر مجبوريم به كوچه برسيم. پيرزني ديوار كوچه را تكيه گاه كرده و مثل برق گرفته ها نگاهش روي گاو قفل شده. دشمن، پوسته هندوانه اي را كه آفتاب خشك و چروكيده اش كرده به دهان برده ، دارد با آرامش آن را مي جود. همه ايستاده ايم. نا منظم . سروان كلتش را به جلو نشانه مي گيرد. قدم هايش آرام و سنگين او را به كنار ديوار كاه گلي خانه اي مي چسباند. سروانِ ديگر هم به تقليد از او دست به كمر مي برد. سروان انگار كه منتظر چنين حركتي از سوي همرده اش بوده ، كف دستش را در مسير نگاه سروان ِ ديگر علم مي كند. - نه … اين ماموريت منه… شما فقط از پشت هواي منو داشته باشين… سروان به كنار پيرزن مي رسد. سر بر مي گرداند و با اشاره به ما سربازها مي فهماند كه بياييم پيرزن را به عقب منتقل كنيم. من و مسعود و حميد مي دويم سمت پيرزن و او را كه هنوز نگاهش به گاو است ،عقب تر مي كشيم. مسعود به من نگاهي مي كند. - چي مي شد به جا اين پيرزن يه دختر ترسيده بود؟ به پيرزن نگاهي مي كنم . - اونوقت ديگه من و تو بايد مي رفتيم سر وقت گاوه… پيرزن را به سر كوچه ، كنار بقيه سرباز ها مي رسانيم. انگار نمي خواهد از درجه ي ترسش كم شود. همه نگاهشان به ته كوچه است. سروان چند قدمي دارد كه به گاو برسد. لوله ي كلتش زير نور آفتاب برق مي زند . گاو همچنان با ته پوسته ور مي رود. صداي سروانِ ديگر را از زير لبهاي ور آمده اش مي شنوم. - بزن ديگه… بزنش… سروان نزديك تر مي شود. انگار مي خواهد با اولين گلوله دمار از روزگار دشمني كه از ديروز ظهر تا حالا وحشي شده و آسايش مردم را به هم ريخته در آورد. با اين فاصله اي كه با گاو دارد ، با چشم بسته هم كه شليك كند ،تيرش به جايي از بدن گاو خواهد خورد. دم گاو شلاقي مي خورد به دور كپلش. - بزن ديگه… سروان اگر دستش را دراز كند مي تواند به راحتي دم گاو را بگيرد. همه ساكت شده ايم و دهانمان را باز گذاشته ايم تا صداي گلوله گوشمان را آزار ندهد. انگار منتظرم تا كسي بادكنكي را روبروي صورتم بتركاند . ناگهان صداي فريادي به هوا مي رود. پيرزن است كه يخِ ترسش آب شده و تازه فهميده كجا است و نزديك بوده چه بلايي سرش بيايد. با شنيدن صداي جيغ ، اول به پيرزن نگاه مي كنيم و سريع سمت نگاهمان به ته كوچه و سروان مي چرخد. گاو با شنيدن جيغ چهار دست و پايش بالا مي رود و كلنگي روي خاك كف كوچه فرود مي آيد. صداي شليك گلوله از دهانم رد مي شود و مي خورد به پرده گوشم. از گرد و خاك كف كوچه و گرد و خاكي كه از سينه ي ديوار بلند مي شود مي توان به راحتي فهميد كه تير به هيچ كجاي دشمن اصابت نكرده. گاو جفتكي ميزند و سروان مي افتد كف كوچه و سروان ِ ديگر مي دود سمت سروان و ما مي دويم دنبال سروانِ ديگر و گاو مي دود سمت ما . نمي دانم چرا مي دوم در حالي كه گاو هم به سمت ما مي دود اما تنها چيزي كه مي دانم و از دانستن آن مطمئنم، اين است كه بايد بدوم. مثل همه كه مي دوند و شايد نمي دانند چرا؟ سروانِ ديگر كلتش را به سمت گاو نشانه گرفته . فاصله مان تا گاو كم و كمتر مي شود . لحظه اي ديگر است كه فرياد بلند و كشدار سروانِ ديگر همراه گلوله اي مي شود و روي پيشاني ِ گاو مي نشيند. مي ايستيم. ميخ كوب. بدنهايمان فقط كمي به جلو پرتاب مي شوند. توده اي از گوشت و چربي روبروي صورتمان با ناله اي كه در امتداد فرياد سروانِ ديگر و گلوله ،كشيده شده، روي زمين دراز مي شود. قرمزي خون روي سفيدي پوزه اش را مي پوشاند. لبهايش هنوز نبض مي زند و بدنش هم در اين نبض زدن همراه لبهايش مي شود. بازدمش خاكِ كفِ كوچه را باد مي زند. سوراخ هاي دماغش گشاد و تنگ مي شود. چشمانش خمار مانده. همه ي ما توي مردمكش جا گرفته ايم. دست وپاهايش هنوز دارند مي دوند اما توان تكان دادن او را ندارند. دمش بي حركت روي زمين دراز شده . مگسي بالاي سرش تاب مي خورد و مي نشيند روي پوزه اش و هنوز گرمي خون رويِ پوزه را حس نكرده، بلند مي شود و ديگر دورو بر گاو نيست. با نگاه هاي ساكتمان گاو را تشريح ميكنيم. سروانِ ديگر هنوز كلتش در حال نشانه گيري است. انگار منتظر است كسي از او عكسي به يادگار بگيرد. صداي شليك چند گلوله پشت سر هم و حك شدن چند سوراخ در بدن گاو و پاشيدن خون از درون اين حفره ها ،قلبم را جا كن مي كند. چشمانمان به سمت صدا مي رود. لوله ي كلتِ سروان هنوز دارد توي آفتاب برق مي زند…….. پايان |
My father was from Kenya, and a lot of people in his village were Muslim. He didn't practice Islam. Truth is he wasn't very religious. He met my mother. My mother was a Christian from Kansas, and they married and then divorced. I was raised by my mother. So, I've always been a Christian. The only connection I've had to Islam is that my grandfather on my father's side came from that country. But I've never practiced Islam. … For a while, I lived in Indonesia because my mother was teaching there. And that's a Muslim country. And I went to school. But I didn't practice. But what I do think it does is it gives me insight into how these folks think, and part of how I think we can create a better relationship with the Middle East and that would help make us safer is if we can understand how they think about issues.
"I've always been a Christian," said Obama, focusing on his own personal lack of practice of Islam as a child to deny any connection to Islam. But Muslims do not see practice as key. For them, that he was born to a line of Muslim males makes him born a Muslim. Further, all children born with an Arabic name based on the H-S-N trilateral root (Hussein, Hassan, and others) can be assumed to be Muslim, so they will understand Obama's full name, Barack Hussein Obama, to proclaim him a born Muslim.
The childhood friends say Obama sometimes went to Friday prayers at the local mosque. "We prayed but not really seriously, just following actions done by older people in the mosque. But as kids, we loved to meet our friends and went to the mosque together and played," said Zulfin Adi. … Obama's younger sister, Maya Soetoro, said in a statement released by the campaign that the family attended the mosque only "for big communal events," not every Friday.
Recalling Obama's time in Indonesia, the Times account contains quotes that Obama "went to the mosque," and that he "was Muslim."
Summarized, available evidence suggests Obama was born a Muslim to a non-practicing Muslim father and for some years had a reasonably Muslim upbringing under the auspices of his Indonesian step-father. At some point, he converted to Christianity. It appears false to state, as Obama does, "I've always been a Christian" and "I've never practiced Islam." The campaign appears to be either ignorant or fabricating when it states that "Obama never prayed in a mosque."
اگر چنین باشد برک حسین اباما از نظر فقه اسلام ،مرتد است.ایا این ارتداد برای او مشکلی از سوی مسلمانان ایجاد می کند ؟فرد دیگر مسلمان که به دلایل سیاسی و اشغال شغل ریاست جمهوری ارژانتین مرتد شد کارلوس منم بود.پدر او مسلمانی سوری بود ولی کارلوس به کاتولیسیسم گروید.
![]()
![]()
کارلوس منم