تبليغاتX
دکتر مهر افرین

دکتر مهر افرین

هنر و ادبیات

ونجلیز

کارهای ونجلیز را بسیار دوست دارم.اهنگساز بزرگ یونانی.

فضاهای اتمسفریک کارهایش را می پسندم.البوم ال گرکو از اوست.

البوم اقیانوسی از او شاهکارست .

اهنگساز فیلم فتح بهشت از ریدلی اسکات درباره ی سفر کریستف کلمب  اوست

اسماراگیس فیلمی درباره ی ال گرکو ساخته است که موسیقیش از اوست

متاسفانه برای فیلم بی ارزش اسکندر از الیور استون موسیقی زیبایی ساخته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:19  توسط مهران معمارزاده  | 

ال گرکو

نقاشی های عجیب را بیشتر دوست دارم.کارهای گویا ،کوبین ،هیرونیموس بوش ،ال گرکو ،کوکوشکا و گرونه والد را ترجیح می دهم.

و البته دالی و رنه ماگریت...

از ال گرکو نقاش و مجسمه ساز اسپانیایی قرن ۱۶ و ۱۷

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:7  توسط مهران معمارزاده  | 

داستایفسکی 3

داستایفسکی قمار بازی بیمارگونه داشت.در سفر ماه عسل به المان ،سوییس و ایتالیا حتا وسایل شخصی همسرش را در قمار باخت و در مرز اضمحلال کامل قرار گرفت.نوشته ی زیر را جالب یافتم.عینن انرا اورده ام.

Two years after Nevada obtained U.S. statehood in 1864, Fyodor Dostoevsky was making inroads into the psyche of the disordered gambler, creating a blueprint that psychoanalysts and other scientists have been studying for more than a century.

"[Dostoevsky's The Gambler] is the best case history [of disordered gambling] in literature," said Richard J. Rosenthal, co-director of the UCLA Gambling Studies Program, who has published five articles on Dostoevsky and the psychology of his novels, including The Gambler. "It's loaded with insight on problem and pathological gambling."

Dostoevsky was born in 1821 in Moscow into an affluent family. His father, a doctor, encouraged his education, and Dostoevsky later graduated with a military engineering degree. At 17, his mother died and, two years later, his father was found dead from a brain hemorrhage, which some believe was the result of foul play. Many speculate that it was the death of his father at such an early age that spawned Dostoevsky's obsession with gambling.

Rather than pursuing a career in engineering, Dostoevsky focused on his writing and in 1846 completed his first two novels, Poor Folk and The Double. Before his death in 1881, he completed more than 50 works, including The Gambler, an autobiographical novella that mirrors Dostoevsky's own addiction to gambling.

In The Gambler, which he dictated in less than one month, Dostoevsky writes about Alexei Ivanovich, a young tutor whose obsessions drive him to uncontrollable gambling activity - both in and out of the casino. Dostoevsky's writing colorfully illustrates the protagonist's unadulterated conscious and pathological behaviors. In one passage, Dostoevsky describes Ivanovich as he enters the casino: "... I entered the gaming rooms with an angry feeling in my heart. At first glance the scene irritated me. ...[T]he crowd oppressed me." And later, as he places a bet, Ivanovich thinks, "With a feeling like a sick qualm, as though I would like to make my way out of the crowd and go home, I staked another fifty gulden - this time on red."

"Dostoevsky is so filled with psychological insight into the characters' personalities about the gambling; it's easy to speculate what Dostoevsky knew [about gambling] and why he continued to gamble," said Rosenthal. "He was so aware of the self-deceptions and the self-destructiveness of the disorder."

Many consider Dostoevsky to be one of the greatest psychological authors in history because of his ability to describe in great detail the inner workings of the mind, especially in conjunction with self-destructive behaviors. Friedrich Nietzsche called Dostoevsky the "only psychologist from whom I have anything to learn."

Robert Lindner, who studied compulsive gambling in the mid-20th century, used Dostoevsky's account as a template for his own study of problem gamblers, comparing the life stories of his subjects with that of Dostoevsky's Alexei, and found numerous similarities. This shows the evergreen nature of Dostoevsky's story, as it can be closely compared to modern scenarios of disordered gambling. Rosenthal agrees, saying: "There are a lot of parallels between the characters in Dostoevsky's writings and real case scenario. ...The similarities are so strong."

Even today, The Gambler is analyzed and scrutinized by scientists searching to further decipher the gambling disorder and uncover its causes. Rosenthal, in one of his research papers, uses the novel to develop hypotheses about problem gambling behaviors, such as the gambler's motivation is not to win - an argument also made by Sigmund Freud, who studied Dostoevsky's gambling - and the gambler subconsciously wants to lose - also a theory of Freud's, which, in Dostoevsky's case, he pinned to parental loss in early childhood. Conversely, Raif Geha, chief of immunology at Children's Hospital in Boston, in his study of Dostoevsky and The Gambler, sees Alexei's motivation to gamble not to lose, but, indeed, to win - and win not only money, but also win back his late mother, brought on by the guilt of losing his father. "We suspect that self-punishment and defeat for the gambler are probably paradoxical but unintended," Geha concludes.

In addition to the sciences, Dostoevsky also influenced the arts and humanities. The Gambler (as well as a number of his other works) has been adapted for the stage - as both a play and opera - as well as the movie screen.

"I don't think [Dostoevsky] intended to be a pioneer or educate people about problem gambling," Rosenthal said. "He wrote what he knew about - one of them being gambling. And somehow, he was able to use it and create something brilliant."

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط مهران معمارزاده  | 

داستایفسکی 2

قرار بود داستایفسکی در ۱۸۴۹ تیرباران شود.او بعدها درباره ی این لحظه ی اخرین زندگی نوشت :

به کلیسایی که گنبد تذهیب شده ی ان پرتوهای خورشید را منعکس می کرد ،می نگریستم و ناگهان احساس کردم که این پرتوهای روشن از سپهری می ایند که خودم تا چند لحظه ی دیگر به انجا خواهم رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط مهران معمارزاده  | 

داستایفسکی 1

فئودور داستایفسکی فرزند جراح بازنشسته ی نظامی بود.پدرش میگسار و زودخشم بود و در ۱۶ سالگی او ،کشته شد.فئودور عضو گروهی سوسیالیست شد که اثار فوریه را می خواندند.او را دستگیر کردند و به اعدام محکوم گشت ،اما در اخرین لحظات ،تزار نیکلای اول انها را بخشید گرچه اثرات بد ان در روح فئودور ماند.او را به سیبری تبعید کردند که یادداشت های خانه ی مردگان وصفی دلخراش از انجاست.در سیبری به مسیح ایمان دوباره ای پیدا کرد.او عیسا را کشف کرد و به کلیسای ارتدوکس و روسیه ی مادر سرسپردگی یافت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:10  توسط مهران معمارزاده  | 

نیچه 4

اشتفان گئورگه شاعر المانی و پیرو نیچه و رهبر محفل گئورگه وانجمن حلقه ی هفتم بود.او چامه های شاعران نمادانگار فرانسه را به المانی ترجمه کرد.گئورگه چون مرادش ،رنسانس را می ستود وگفت :

جنبشی بیدار کننده با خرمنی از گل به سوی کشور ما امد ،اما یخبندان زشت مجادله ی دینی و افکار جزمی ان را بیرون راند.

Come to the park they say is dead, and view
The shimmer of the smiling shores beyond,
The stainless clouds with unexpected blue
Diffuse a light on motley path and pond.

The tender grey, the burning yellow seize
Of birch and boxwood, mellow is the breeze.
Not wholly do the tardy roses wane,
So kiss and gather them and wreathe the chain.

The purple on the twists of wilding vine,
The last of asters you shall not forget,
And what of living verdure lingers yet,
Around the autumn vision lightly twine
.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:58  توسط مهران معمارزاده  | 

نیچه 3

سوسیالیسم به معنای پایان پیشرفت بشری است .سوسیالیست ها جز کاهلی عام را فراهم نخواهند اورد.انها غافل از نابرابری بنیادی بشرند.و نتیجه ی احتراز ناپذیر انقلاب ،میانه حالی ملال اور و استبداد اشخاص کوته فکر خواهد بود و مردم گله هایی خواهند بود بدون چوپان .سوسیالیسم چیزی نیست جز اجرای نادرست و بد فهمیدن ارمان مسیحی که کل فردیت بشری را نابود می کند و منحصرن با زور و ارعاب می توان انرا حفظ کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط مهران معمارزاده  | 

نیچه 2

این المانی های زمخت همان گونه که همیشه هر ازادی بزرگ دیگر را تباه کرده اند ،رنسانس را نیز از بین بردند.انها دشمنان من هستند و دست های کثیفشان همه چیز را الوده کرده است.وجدانشان با ایجاد پروتستانیسم ،درمان ناپذیر ترین بیماری اروپا سنگین بار شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:18  توسط مهران معمارزاده  | 

نیچه 1

فریدریش نیچه فرزند کشیشی لوتری در روکن المان زاده شد.فریدریش به اخلاف اشرافی لهستانیش افتخار می کرد و چون دستی در موسیقی داشت چند قطعه رقص شاد لهستانی تصنیف کرد.نیچه به سیفلیس دچار شد و سرانجام از این بیماری سکته کرد.او ابتدا به واگنر و همسرش کوزیما علاقه داشت.این نفوذ را در کتاب دجال او می بینیم.واگنر معتقد بود که مسیحیت ،ملت المان را خفه کرده است بنابراین وتان جای یهوه را گرفت.اثار نیچه صبغه ای پریشان دارد و شیوه او مونولوگ یا تک گفتار درونی است.دو کتابی که هزاران نفر از سربازان المانی به هنگام جنگ جهانی اول به همراه داشتند ،عهد جدید و چنین گفت زرتشت بود.نیچه برای مسیح حرمت قائل بود ولی اخلاق مسیحی را دشمن داشت.خدای مسیحی خدای بیماران است و کلیسا سبب شده است که بشر احساس گناهکاری کند.دو داروی مخدر اروپاییان ،ویسکی و مسیحیت بود.او عاشق رنسانس بود و المانی های زمخت را با مارتین لوترشان دشمن می داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط مهران معمارزاده  | 

خواب

خواب دو نوع است :۱-خواب non remو ۲-خواب rem

خواب نان رم ۴ مرحله دارد و هر چه خواب عمیق تر می گردد ،عضلات شلتر و امواج مغزی پردامنه تر اما کم فرکانس تر می گردد.در مرحله ۳و ۴ کابوس می بینیم.خواب رم با حرکات چشمها همراه است و با رویا دیدن همراه می گردد وامواج مانند حالت بیداری می شود.ترتیب مراحل خواب به صورت زیر است :

stages 1 > 2 > 3 > 4 > 3 > 2 > REM

این چرخه به طور متوسط ۹۰ تا ۱۱۰ دقیقه است و در ابتدای شب بیشتر مرحله ۳ و۴ و بعدن رم است.از همه جالبتر راه رفتن هنگام خواب است که sleepwalking نام دارد و در مرحله ۳ و ۴ روی می دهد.این عارضه سوژه هنر و ادبیات گشت.مثلن در کابینه ی دکتر کالیگاری و لیدی مکبث انرا می بینیم.البرت تیرل مرتکب قتل یک روسپی شد .تیرل از عارضه ی راه رفتن در خواب رنج می برد و همین سبب شد تا از اتهام قتل مبرا گردد.

لیدی مکبث از عارضه ی راه رفتن در خواب رنج می برد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط مهران معمارزاده  | 

بدون شرح

مارک تواین با کت و شلوار سپید و سیگار بر لبش

ترک دخانیات بسیار کار ساده ای است ،من تاکنون صد بار این کار را کرده ام

مارک تواین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:3  توسط مهران معمارزاده  | 

IQ

ویلیام اشترن روانشناس یهودی ،IQیا بهره ی هوشی را ابداع کرد که فرمول ان عبارت است از :

100 \times \frac{\text{mental age}}{\text{chronological age}}.

افراد Geniusبالای ۱۴۴ هستند.و افراد lowزیر۵۵.

بهره ی هوشی تخمینی مشاهیر را تعیین کرده اند که عمدتن برمبنای هوشی بوده است که این افراد پیش از هفده سالگی داشته اند.

۱-جان استوارت میل    ۱۹۰

۲-گوته ۱۸۵

۳-ولتر ۱۷۰

۴-موتسارت ۱۵۰

۵-توماس جفرسون ۱۴۵

۶-بنجامین فرانکلین ۱۴۵

۷-چارلز دیکنز ۱۴۵

۸-گالیله ۱۴۵

۹-ناپلئون ۱۴۰

۱۰-واگنر ۱۳۵

۱۱-داروین ۱۳۵

۱۲-بتهوون ۱۳۵

۱۳-داوینچی ۱۳۵

۱۴-بالزاک ۱۳۰

۱۵-نیوتن ۱۳۰

۱۶-ابراهام لینکلن ۱۲۵

۱۷-باخ ۱۲۵

۱۸-کوپرنیک ۱۰۵

۱۹-سروانتس ۱۰۵

از ۱تا ۸

genius

از ۹ تا ۱۵

gifted

۱۶ و ۱۷

Above average

۱۸ و ۱۹

Higher average

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:56  توسط مهران معمارزاده  | 

پاپیون

بر تلفن همراهم ،موسیقی پاپیون اثری از استاد مسلم موسیقی فیلم ،جری  گلدسمیت را گذاشته ام.براستی گلدسمیت به تنهایی یک مکتب بود.در دوران نوجوانی ،فیلم پاپیون را در سینما حافظ اصفهان دیدم.بازی زیبای هافمن و استیومک کویین.هانری شاریر (پاپیون )در سال ۱۹۳۱ به جرم قتل یک دلال محبت و یک خبر چین به حبس ابد با اعمال شاقه محکوم شد.اورا به جزیره ی ابلیس در نزدیکی گویان فرانسه فرستادند اما در ۱۹۴۱ گریخت.او و یک زندانی دیگر با چند گونی نارگیل یک کلک ساختند و سوار بر موجی بزرگ روانه شدند.پاپیون به گویان انگلیس رسید و در انجا به اداره ی رستوران و صید و فروش پروانه و همکاری با گروه استریپ تیز پرداخت.

شادروان جری گلدسمیت

دالتون ترومبو نویسنده ی کمونیست فیلمنامه پاپیون که در دوران مک کارتیسم گرفتار شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:46  توسط مهران معمارزاده  | 

قهوه 4

یوهان سباستیان باخ نیز به قهوه علاقه ای ویژه داشت.او اپرای کافی کانتاتا را تنظیم کرد.داستان اپرا این بود که پدری سخت گیر مانع قهوه خوردن دخترش می شد.در المان قهوه ،مقبول نبود زیرا المانی ها به ابجو علاقه داشتند و از چیزهای غیر المانی بدشان می امد.باخ این داستان را در اپرای کمدی کافی کانتاتا اورده است.

کافی کانتاتا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:24  توسط مهران معمارزاده  | 

قهوه 3

اونوره دوبالزاک ،قهوه خوری قهار بود.این مقاله از اوست:

The Pleasures and Pains of Coffee”

by Honore de Balzac

translated from the French by Robert Onopa

Coffee is a great power in my life; I have observed its effects on an epic scale. Coffee roasts your insides. Many people claim coffee inspires them, but, as everybody knows, coffee only makes boring people even more boring. Think about it: although more grocery stores in Paris are staying open until midnight, few writers are actually becoming more spiritual.

But as Brillat-Savarin has correctly observed, coffee sets the blood in motion and stimulates the muscles; it accelerates the digestive processes, chases away sleep, and gives us the capacity to engage a little longer in the exercise of our intellects. It is on this last point, in particular, that I want to add my personal experience to Brillat-Savarin's observations.

Coffee affects the diaphragm and the plexus of the stomach, from which it reaches the brain by barely perceptible radiations that escape complete analysis; that aside, we may surmise that our primary nervous flux conducts an electricity emitted by coffee when we drink it. Coffee's power changes over time. [Italian composer Gioacchino] Rossini has personally experienced some of these effects as, of course, have I. "Coffee," Rossini told me, "is an affair of fifteen or twenty days; just the right amount of time, fortunately, to write an opera." This is true. But the length of time during which one can enjoy the benefits of coffee can be extended.

For a while - for a week or two at most - you can obtain the right amount of stimulation with one, then two cups of coffee brewed from beans that have been crushed with gradually increasing force and infused with hot water.

For another week, by decreasing the amount of water used, by pulverizing the coffee even more finely, and by infusing the grounds with cold water, you can continue to obtain the same cerebral power.

When you have produced the finest grind with the least water possible, you double the dose by drinking two cups at a time; particularly vigorous constitutions can tolerate three cups. In this manner one can continue working for several more days.

Finally, I have discovered a horrible, rather brutal method that I recommend only to men of excessive vigor, men with thick black hair and skin covered with liver spots, men with big square hands and legs shaped like bowling pins. It is a question of using finely pulverized, dense coffee, cold and anhydrous, consumed on an empty stomach. This coffee falls into your stomach, a sack whose velvety interior is lined with tapestries of suckers and papillae. The coffee finds nothing else in the sack, and so it attacks these delicate and voluptuous linings; it acts like a food and demands digestive juices; it wrings and twists the stomach for these juices, appealing as a pythoness appeals to her god; it brutalizes these beautiful stomach linings as a wagon master abuses ponies; the plexus becomes inflamed; sparks shoot all the way up to the brain. From that moment on, everything becomes agitated. Ideas quick-march into motion like battalions of a grand army to its legendary fighting ground, and the battle rages. Memories charge in, bright flags on high; the cavalry of metaphor deploys with a magnificent gallop; the artillery of logic rushes up with clattering wagons and cartridges; on imagination's orders, sharpshooters sight and fire; forms and shapes and characters rear up; the paper is spread with ink - for the nightly labor begins and ends with torrents of this black water, as a battle opens and concludes with black powder.

I recommended this way of drinking coffee to a friend of mine, who absolutely wanted to finish a job promised for the next day: he thoughthe'd been poisoned and took to his bed, which he guarded like a married man. He was tall, blond, slender and had thinning hair; he apparently had a stomach of papier-mache. There has been, on my part, a failure of observation.

When you have reached the point of consuming this kind of coffee, then become exhausted and decide that you really must have more, even though you make it of the finest ingredients and take it perfectly fresh, you will fall into horrible sweats, suffer feebleness of the nerves, and undergo episodes of severe drowsiness. I don't know what would happen if you kept at it then: a sensible nature counseled me to stop at this point, seeing that immediate death was not otherwise my fate. To be restored, one must begin with recipes made with milk and chicken and other white meats: finally the tension on the harp strings eases, and one returns to the relaxed, meandering, simple-minded, and cryptogamous life of the retired bourgeoisie.

The state coffee puts one in when it is drunk on an empty stomach under these magisterial conditions produces a kind of animation that looks like anger: one's voice rises, one's gestures suggest unhealthy impatience: one wants everything to proceed with the speed of ideas; one becomes brusque, ill-tempered about nothing. One actually becomes that fickle character, The Poet, condemned by grocers and their like. One assumes that everyone is equally lucid. A man of spirit must therefore avoid going out in public. I discovered this singular state through a series of accidents that made me lose, without any effort, the ecstasy I had been feeling. Some friends, with whom I had gone out to the country, witnessed me arguing about everything, haranguing with monumental bad faith. The following day I recognized my wrongdoing and we searched the cause. My friends were wise men of the first rank, and we found the problem soon enough: coffee wanted its victim.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:22  توسط مهران معمارزاده  | 

قهوه 2

میلان زادگاه یکی از بهترین افرینش های انسانی است.قهوه اسپرسو ،اب داغ ۹۰ درجه است که با فشار از کنسانتره ی قهوه عبور می کند .

کاپوچینو ،اسپرسو و شیر داغ و کف شیر است .کف شیر را بسیار دوست دارم.این کف با بحث فلسفی یا تاریخی ارجح است.بهتر است مزمزه گردد.

لاته هم اسپرسو و شیر داغ است ولی کف ان کمتر است.کاپوچینو را به دلیل کفش ،بر لاته ترجیح می دهم.کاپوچینو کف بیشتر و شیر کمتر دارد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:23  توسط مهران معمارزاده  | 

قهوه

قهوه را دوست می دارم .قهوه اثرات مثبتی در کاهش دیابت نوع دوم ،سیروز کبدی ،نقرس ،الزایمر ،بیماری قلبی و پارکینسون دارد ولی رفلاکس معدی (بالا امدن اسید معده )را افزایش می دهد.کافئین قهوه ،الکالوییدی گزانتینی است که اثر محرک روانی دارد.

قهوه ی روبوستا در غرب افریقا و برزیل می روید .قهوه عربیکا در اتیوپی و یمن می روید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:3  توسط مهران معمارزاده  | 

حافظ و لرد بایرون

حافظ را رمانتیک های اروپایی دوست داشتند.سر ویلیام جونز ،انگلیسی ها را با حافظ اشنا کرد.حافظ شاعر غزل سرای نامی ایران را اناکرئون دانستند.بایرون با مکتب جونز اشنا شد و در اثرش ،چایلد هرولد به نام حافظ اشاره می کند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط مهران معمارزاده  | 

موزیک و انسان 1

پیشکش به مهدی با تقوا

رضا سلجوقیان

سید ارش میرمهدیه

فرزاد مزروعی

مانوسی

فرشید

امید لنجانی

روزبه جانقربان

مهدی مظاهری

جلیل نوری

امیر رجبی

سپهر فاطمی

شهرام عدیلی پور

حمید سمیع عادل

مهران نصر

سینا ایمان

نیما

و

سید علی کلانتری


موزیک از اعمال اساسی انسانیست.فلوت های استخوانی  پیش تاریخی یافته شده است.موزیک به توماس جفرسون مدد رساند تا اعلامیه ی استقلال را بنویسد.هر گاه لغت صحیحی نمی یافت ،ویولنش را می نواخت و اینچنین لغت بایسته در مغزش ظاهر می شد.البرت اینشتین ،ویولن نوازی چیره دست بود.او عاشق موزیک موتسارت و باخ بود.او وقتی مشکلی در حل مسائل داشت ویولن می نواخت.ما ریتم را می شنویم وان بر روی بدن تاثیر می گذارد.با موسیقی کلاسیک و باروک ما ریلاکس می شویم و به اسانی تمرکز می کنیم.موسیقی باروک ،فشار خون را کاهش می دهدو توانایی یادگیری را افزایش.موسیقی موتسارت هردو نیمکره ی مغز را فعال می کند و توانایی یادگیری را افزایش می دهد.بنابر این ما می توانیم سرعت یادگیری زبان خارجی را با موزیک موتسارت افزایش دهیم.

One shining example of the power of order in music is King George I of England. King George had problems with memory loss and stress management. He read from the Bible the story of King Saul and recognized that Saul had experienced the same type of problems that he was experiencing. George recognized that Saul overcame his problems by using special music. With this story in mind King George asked George Frederick Handel to write some special music for him that would help him in the same way that music helped Saul. Handel wrote his Water Music for this purpose.

با موسیقی دانوب ابی می شود سبب شد تا مرغها  تخم های بیشتر  بگذارند.با موسیقی ،گاوها بیشتر شیر می دهند.گندم سریعتر می روید .موشها ترجیح می دهند که باخ گوش دهند تا راک.

Rats were tested by psychologists to see how they would react to Bach's music and rock music. The rats were placed into two different boxes. Rock music was played in one of the boxes while Bach's music was played in the other box. The rats could choose to switch boxes through a tunnel that connected both boxes. Almost all of the rats chose to go into the box with the Bach music even after the type of music was switched from one box to the other.

موسیقی راک و اسید راک اثر بدی بر رشد گیاهان دارد.

Research took a new avenue when in 1968 a college student, Dorthy Retallack, started researching the effects of music on plants. She took her focus off of studying the beat and put in on studying the different sounds of music. Retallack tested the effects of music on plant growth by using music styles including classical, jazz, pop, rock, acid rock, East Indian, and country. She found that the plants grew well for almost every type of music except rock and acid rock. Jazz, classical, and Ravi Shankar turned out to be the most helpful to the plants. However, the plants tested with the rock music withered and died. The acid rock music also had negative effects on the plant growth.

Play Handel's Water Music (Morning Has Broken

Play Bach's Air on The G String

Play Strauss' The Blue Danube

برک اباما و یهودیان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط مهران معمارزاده  | 

قاپ بازی

استخوان تالوس از استخوانهای مچ پاست که قاپ نام دارد.در دوران باستان با قاپ گوسفند (knucklebones)،قمار بازی می کردند که انرا قاپ بازی می گفتند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:7  توسط مهران معمارزاده  | 

ال بویه

در تاریخ ایران بعد از اسلام چند نکته قابل توجه است.زمینهای پادشاهی ساسانی در ایران به صورت قطیعه درامد.یعنی به کارگزاران و مواجب بگیران عرب تعلق گرفت و انها باید به عنوان مالیات عشر ان را می دادند.به زمینهای خصوصی ،خراج تعلق می گرفت که رقم بالایی بود.شمال ایران (طبرستان و دیلمان )از مناطق مقاوم به حمله ی اعراب بود.در این ناحیه ،اسپهبدان منسوب به ساسانیان بودند.گرفتن این مناطق برای اعراب ،پرهزینه بود.در شمال ،شیعه ی زیدیه رشد کرد و علویان قدرت یافتند.بذر شیعه از شمال بود.ال بویه از ناحیه ی دیلمان بودند .عضدالدوله دیلمی شیعی بود و به بغداد حمله کرد و خلیفه ی عباسی را تحت نفوذ خود قرار داد.عضدالدوله تاج سلطنت را بر سر گذاشت.ال زیار هم از شمال بودند و مرداویج زیاری ،جشن سده را در اصفهان برگزار کرد و قصد حمله به بغداد را داشت و در تدارک احیای ساسانی در تیسفون بود ولی به دست غلام ترک کشته شد.

بازار وکیل در دوره ی عضدالدوله ساخته شد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:56  توسط مهران معمارزاده  | 

هلن کلر

در ایام خردی ،فیلمی درباره ی هلن کلر دیدم.دیشب ناخوداگاه به یادم امد.او نویسنده ی نابینا و ناشنوای امریکایی ودوست مارک تواین ،چارلی چاپلین و گراهام بل بود.معلم او نقش مهمی در پیشرفت او داشت.هلن کلر طرفدار ازادی زنان ،مخالف جنگ و ویلسون و طرفدار کنترل تولد بود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 13:19  توسط مهران معمارزاده  | 

گراهام بل

مادر گراهام بل ،ناشنوا بود و همینطور همسرش.پدر بزرگ ،پدر و برادرش در زمینه ی سخن و گویایی کار می کردند.او خود اموزگار ناشنوایان بود و سرانجام تلفن را اختراع نمود.

گراهام بل در تلفن سخن می گوید

الیشا گری رقیب گراهام بل

الیشا گری و گراهام بل

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 13:8  توسط مهران معمارزاده  | 

بریل

به پانتئون پاریس که بروید ،گور بزرگان تاریخ را می یابید .کسانی چون ولتر ،روسو ،ویکتور هوگو ،امیل زولا ،پیر کوری ،الکساندر دومای پدر ،اندره مالرو و البته لوییس بریل.کسی که با خط خود به کمک نابینایان شتافت.او  با اشتباهی در کودکی نابینا شد.با چاقویی چشمش مجروح شد و چشم دیگر هم بر اثر پدیده سمپاتتیک افتالمی ،کور شد.ناپلئون از چارلز باربیه خواست تا سیستمی برای نوشتن در شب اختراع کند و او چنین کرد.اما بریل با اختراع سیستم شش نقطه ای خود ،راه بهتری یافت.سیستم او برای ریاضیات و موسیقی هم به کار رفت.او از مرض سل درگذشت و جسد او را در پانتئون قرار دادند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط مهران معمارزاده  | 

کوبزارها

اوکراین کشور عجیبی است.بار فرهنگی نوازندگی و خوانندگی فولکلور اوکراین توسط کوبزارها حمل می شد که اغلب ،نوازندگان نابینای ان کشور بودند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:41  توسط مهران معمارزاده  | 

کتابخانه ی کنگره

نخبگان زرتشتی و شاهان ایرانی به ایجاد کتابخانه ها همت می گماردند و نخستین کتابخانه ی سلطنتی در اصفهان دایر شد.شهری که هم اکنون نیز نبض فرهنگی کشورمان از اوست.در گندی شاپور هم کتابخانه ای بود.کتابخانه ی کنگره ی امریکا هماره در چشم من بهترین کتابخانه بوده است البته اقبال دیدن انرا نداشته ام و این مهم را به شهروندان ایالات متحده چون شب خیز ،امیر قاسمی ،مورتن مظاهری ،قاسم گلی ،حجی و....می سپارم.در کتابخانه ی کنگره ،انجیل گوتنبرگ وجود دارد و میلیونها کتاب.اگر در امریکا بودم به جای حضور در کنسرت های مسخره ی ایرانی در کتابخانه ی کنگره ،نشسته بودم.وقتی که در ۱۸۰۰دومین رئیس جمهور این کشور ،جان ادامز ،فرمان کنگره را امضا کرد و مکان دولت از فیلادلفیا به واشینگتن امد ،زمینه ای برای تاسیس این کتابخانه فراهم شد.توماس جفرسون نقش مهمی در شکل گیری ان داشت.کتابها جمع اوری شد و به کتابخانه منتقل شد.کتابهایی از لندن درخواست شد .در ۱۸۱۴انگلیسی ها ،کاپیتول و در نتیجه کتابخانه را اتش زدند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:31  توسط مهران معمارزاده  | 

کتابدار

کتابدار

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:8  توسط مهران معمارزاده  | 

قلمپر

جانوران به نوشتن انسان بسیار مدد رسانده اند.غاز پرهای خود را در اختیار ما گذاشت تا قلممان باشد.بز و گوسفند و گوساله ،پوستشان را به ما دادند تا بر ان بنویسیم.در طول سده های میانه ،quill(قلمپر )و parchment(پوست بز و...)مجموعه ای برای نوشتن بودند البته کاغذ هم بود.نخستین بار قلمپر برای نوشتن متون یهودی به کار رفته است ودر سده ۸ میلادی اروپا با ان اشنا شد.تا سده ی نوزدهم که قلمهای فولادی جایگزین ان شد ،مصرف عامه داشت.در همین سده دانشجویی رومانیایی در پاریس -پوئنارو-fountain penرا اختراع نمود.

The writing instrument that dominated for the longest period in history (over one-thousand years) was the quill pen. Introduced around 700 A.D., the quill is a pen made from a bird feather. The strongest quills were those taken from living birds in the spring from the five outer left wing feathers. The left wing was favored because the feathers curved outward and away when used by a right-handed writer. Goose feathers were most common; swan feathers were of a premium grade being scarcer and more expensive. For making fine lines, crow feathers were the best, and then came the feathers of the eagle, owl, hawk and turkey.

Quill pens lasted for only a week before it was necessary to replace them. There were other disadvantages associated with their use, including a lengthy preparation time. The early European writing parchments made from animal skins, required much scraping and cleaning. A lead and a ruler made margins. To sharpen the quill, the writer needed a special knife (origins of the term "pen-knife".) Beneath the writer's high-top desk was a coal stove, used to dry the ink as fast as possible.

جفری راش در فیلم قلمپرها در نقش مارکی دوساد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:41  توسط مهران معمارزاده  | 

الودگی نور

اینجا نیویورک است.با پدیده ی زشت الودگی نور ،ستارگان اسمان را نمی بینیم.بشر امروزه با نور افروزی و ایجاد نورهای فراوان ،خود را از دیدن ستارگان اسمان محروم کرده است.با الودگی نور بر پرندگان اثرات بدی می گذاریم.برای منجمان مشکل می افرینیم و....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:18  توسط مهران معمارزاده  | 

نیمکره های مغز

دو نیمکره ی چپ و راست مغز خصوصیات متفاوتی در صاحبشان می افرینند.این جدول به زیبایی این خصوصیات را بازتاب می دهد.

Left brain functions Right brain functions

sequential

simultaneous

analytical

holistic

verbal

imagistic

logical

intuitive

linear algorithmic processing

holistic algorithmic processing

mathematics: perception of counting/measurement

mathematics: perception of shapes/motions[

present and past

present and future[

language: grammar/vocabulary, literal

language: intonation/accentuation, prosody, pragmatic, contextual

بنابراین اگر مغز ابوالحسن خرقانی یا بایزید بسطامی یا مولوی را بررسی می کردیم غلبه با راست بود.چون نیمکره ی راست با شهود ودید کل گرا معروف است.اما نیمکره ی چپ یک فیلسوف جزنگر و منطقی غلبه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:44  توسط مهران معمارزاده  | 

مغز زنانه و مغز مردانه

براستی ایا مغز زنان و مردان متفاوت است؟ایا اصلن مغز زنانه وجود دارد یا نه ؟هسته ی INAHدر قسمت جلویی غده ی هیپوتالاموس قرار دارد که در مردان هتروسکسوال بزرگتر از زنان هتروسکسوال و مردان همو سکسوال است.لوب تمپورال چپ در زنان طویلتر و پشت جسم پینه ای در انها ،بولبی شکل است در حالی که در مردان ،سیلندری است.ارتباط فیبرها بین دونیمکره در زنان بیشتر است.زنان مهارت های شفاهی (Verbal)بهتری دارند چون ویژگیهای فوق الذکر را دارند.قسمتی در لب تمپورال وجود دارد که planum temporaleنام دارد که در زنان وسیعتر است .این قسمت در امور زبان و شنوایی اهمیت دارد.وقتی پسری به دنیا می اید ،هورمون مردانه ی تستسترون بر مغزش اثر گذاشته و می گذارد.پسران تون عضلانی بیشتر و حرکت قویتر دارند ولی دختران به دنیا امده به لمس ،مزه ،نور و لبخند بیشتر حساسیت نشان می دهند.در دوران مدرسه ،پسرها spatial-visualقوی دارند و دخترها مهارتهای شفاهی قوی.در مجموع می توان به مغز مردانه (He_brain)و مغز زنانه (she_brain)باور داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:24  توسط مهران معمارزاده  | 

یک هشدار از دوست فرزانه و دانشمندم شهرام عدیلی پور

طي ماه هاي اخير فردي با نام مستعار و جعلي " آدم عجيب " در وبلاگ هاي فارسي زبان شروع به كار كرد و عده اي از جوانان مستعد و پاك نهاد را به دنبال خود كشيد و بعضي از آن ها را به سبب جذبه ي زبان و دانش اش شيفته ي خود كرد . او هر بار به رنگي در آمد و گاه رخ در نقاب خاك كشيد و وبلاگ اش را تعطيل كرد و به همراه باد رهسپار ديار عدم شد و گاهي ديگر با كسوتي ديگر و شكل و شمايلي دگرگون رخ نمود و جلوه كرد و پا به جهان مجازي اينترنت گذاشت و در حلقه ي غوغاييان در آمد . در آخرين پرده ي اين نمايش كه او چون بت عيار جلوه كرد و از پس پرده ي غيب ! به در آمد و باز نهان شد خود را به نام دوست گرامي و ارجمند من دكتر مهران معمارزاده معرفي كرد و شور و شر و كر و فري كرد و باز دل برد و نهان شد . اين كه هدف و مقصود او از اين كارها چيست از عهده ي بنده خارج است !  او يا بيمار ست يا خيالي ديگر در كنج دماغ مي پزد كه من نمي دانم !!  اما من به حكم سال ها آشنايي و دوستي با دكتر معمار زاده ي عزيز با قوت تمام اعتراف مي كنم كه او هرگز نمي تواند و نمي توانسته دكتر مهران معمار زاده باشد . هم از اين نظر كه سبك نگارش و زبان و قلم او با دكتر معمار زاده به كلي متفاوت ست و هم به صد دليل نا گفته ي ديگر كه از عهده ي اين مجال خارج ست و بر من ثابت شده است مي توانم مطمئن باشم كه او دروغ مي گويد و در كسوت دكتر معمار زاده جعل هويت كرده است . از اين ها گذشته دكتر معمار زاده با همه پستي و بلندي و ضعف و قوت اش كه ذاتي هر بشر زميني ست ، انساني ست  به حكم سال ها دوستي و تجربه ي عملي در دنياي حقيقي با بنده ، صادق و راست كردار كه در گفتارو عمل اش ذره اي شك ندارم . او خود مي گويد كه تا پيش از خبر شدن از وجود چنين شخصي كه خبرش را هم من به او دادم روح اش از وجود چنين آدمي مطلع نبوده است . و نكته ي آخر اين كه دكتر معمار زاده به شهادت دوست و دشمن با حافظه ي شگفت و نيرومندش دايره المعارف زنده اي ست كه با همه فروتني ، خود را به ساحت دنياي مجازي هم كشانده است و اين كار  از توان آدم هاي عجيب و عجيب نما خارج ست !

 

 نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند

 نه هر كه آينه سازد سكندري داند

 نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست

 كلاه داري و آيين سروري داند

 هزار نكته ي باريك تر ز مو اين جاست

نه هر كه سر بتراشد قلندري داند


قابل توجه اقای علیرضا شیرازی که با بی توجهی به برخورد با تخلفات اینترنتی ،دست قلاووزان را باز گذاشته و ارامش کوچه باغهای وبلاگستان را ستانده است و قابل توجه دوستان گرمابه و گلستان ما که صحبت های من و دوستان دل ازرده را خیالهای دایی جان ناپلئونی می دانستند و با سپاس از دوست دانشمندم ،شهرام که با دوست نوازی خودمرا در جریان امور گذاشت.در فضای حقیقی ،نامردمی ها بسیار است و فریادرسی نیست چه برسد به فضای مجازی ...من با هویت مشخص صاحب وبلاگ های چو ایران نباشد تن من مباد و دکتر مهرافرین هستم.و وبلاگ نامرد عجیب از من نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:22  توسط مهران معمارزاده  | 

رفع ايرادات ظاهري از تصاوير مورد دار

 
این داستان از مهدی باتقوا در جشنواره ی ادبی صادق هدایت جزو داستانهای برگزیده بوده که برنده ی لوح تقدیر جشنواره شده است.
 
با خواندن این داستان انرا نقد کنید.
 
 
 
 
 
 
رفع ايرادات ظاهري از تصاوير مورد دار

مهدي باتقوا
mehdibataqva@yahoo.com




پيدا كردن كار در ايران مثل پيدا كردن گنج ، بدون نقشه است.من چند سال پيش اين گنج را يافتم. البته خيلي زود شغلم را از دست دادم ولي خاطره ي روزهاي خوشي كه با اين كار داشتم و حتي تاثيري كه اين شغل در پيدا كردن شغل ماندگارم داشت را هرگز فراموش نمي كنم.
- الو … شركت چاپ و انتشار كتابهاي آموزشيِ زبان انگليسي؟
- بله
- بخشيد شما يك اطلاعيه در…
- اشتباه گرفتيد … لطفا زنگ بزنيد به روابط عمومي.
- الو روابط عمومي شركت چاپ و نشر …
- بله .
- ببخشيد شما يك اطلاعيه در مورد استخدام…
- اشتباه گرفتيد … لطفا قسمت اداري، اتاق 52 رو بگيريد…
- الو قسمت اداري شركت چاپ و…
- بله.
- شما يك اطلاعيه در مورد استخدام يك…
- شما چند سال دارين؟
- 24 سال.
- قد؟
- دقيقا نمي دونم ولي …
- نه منظورم اينه كه قد بلنديد يا قد كوتاه؟
- قد بلند.
- كمي بلند يا خيلي بلند؟
- فكر مي كنم كمي قد بلند.
- متاسفانه چون سقف شركت ما بلنده ما به يك نظافتچي خيلي قد بلند نياز داريم.
- ولي من متقاضي كار در قسمت ادراي هستم.
- آه ببخشيد شما بايد با روابط عمومي تماس بگيريد.
- ولي من با اونجا هم تماس گرفتم گفتند با شما تماس بگيرم.
- شما با روابط عمومي تماس بگيريد و بگيد كه متقاضي كار در قسمت اداري هستيد.
- الو روابط عمومي ؟
- بله.
- من متقاضي كار در قسمت اداري هستم.
- مدركتون چيه؟
- ليسانس زبان انگليسي.
- مي تونيد به زبان انگليسي صحبت كنيد؟
- بله من مدركشو دارم.
- منم مدركم مهندسي برقه ولي تا حالا يه لامپ هم عوض نكردم… شما تا حالا با يه انگليسي صحبت كرديد؟
- من با توريست هاي غير انگليسي به راحتي حرف مي زنم ولي تا حالا با يه انگليسي هم كلام نشده ام.
- مشكلي نداره … شما نقاشي هم بلديد؟
- نقاشي؟
- بله … البته نه به صورت خيلي حرفه اي.
- بله من نمره هاي خوبي از نقاشي در دوران مدرسه مي گرفتم.
- فردا صبح اينجا باشيد.
- براي كار؟
- نه براي مصاحبه .
فردا صبحش ساعت ده به جز خودم چهار دختر و دو پسر ديگر هم آمده بودند. از ترس اينكه مبادا شرايط آنها بهتر از من باشد با هيچكدامشان حرفي نزدم.
ساعت يازده و سي دقيقه ، جلسه ي رييس روابط عمومي تمام شد و ساعت دوازده ، بعد از تمام شدن زمان استراحتشان ، همگي وارد اتاق شديم. اتاقي بزرگ با كتابخانه اي كوچك و پر از كتابهاي بزرگ و قطور. رييس پشت ميزش گم شده بود . ما را كه ديد ، پرانتزي از جا بلند شد و نشست.
- اگر كسي از شما مدرك زبان انگليسي نداره همين الان اتاق رو ترك كنه.
همه محكم تر از قبل در صندلي هايمان فرو رفتيم.
- يك متني به شما داده مي شه. شما اين متن رو نگاهي مي كنيد. من از اتاق بيرون مي رم تا راحت باشيد. وقتي برگشتم اميدوارم كه بتونم فرد لايقي رو از بين شما انتخاب كنم.
رييس تك برگه هايي را به دستمان داد. همه شبيه به هم. يك تصوير بالاي برگه بود و زيرش نوشته هايي با سايز 6 به زبان انگليسي. شروع كرديم به خواندن متن. در همان جمله ي اول معني سه لغت را نمي دانستم. استفاده از دانش بغل دستي ام بهترين گزينه بود. مهربانانه نگاهش كردم.
- ببخشيد stuff يعني چه؟
- نمي دونم…
و به نحوي اظهار بي اطلاعي كرد كه يعني ديگر از من هيچ كلمه اي نپرس.
گروه رقيبان شش نفره ي من با شتاب و مهارت تمام متن هايشان را مي خواندند و من كه در همان جمله ي اول با شكست روبرو شده بودم ليوان شربتي كه روبرويم گذاشته بودند را برداشتم و سر كشيدم.
ده دقيقه اي مي گذشت كه رييس رفته بود و من با ناراحتي و نفرت به رقباي خود كه در حال خواندن متن هايشان بودند نگاه مي كردم . منتظر ماندم به اين بهانه كه بدانم كدام يك از اين شش نفر پيروز خواهند شد. زمان به كندي مي گذشت . براي وقت تلف كردن به تصوير بالاي متن نگاهي كردم. زني نيمه برهنه ، بلوند و زيبا ، كنار مرد خوش قيافه اي در كافه اي نزديك ساحل نشسته بودند و با هم گپ مي زدند.
در دوران مدرسه عادت بدي داشتم كه هميشه بهانه اي مي شد براي تنبيه از طرف پدر و معلمانم. نمي دانم علتش چه بود و يا اينكه اين عادت از كجا به سراغم آمده بود ولي دوست داشتم عكس هاي داخل كتاب يا مجلات را خط خطي كنم. براي زنها سبيل بگذارم و براي مردها ريش و عينك. گوش بچه ها را دراز كنم و چشم دختر ها را لوچ.
آن روز هم بي هيچ هدفي خودكارم را روي تصوير بالاي متن لغزاندم و وقتي آقاي رييس وارد اتاق شد ، زن نيمه برهنه را با پالتويي پوشانده بودم و مرد خوش قيافه با ريش و سبيل و عينك از ريخت افتاده بود.
- خوب …برگه ها رو مطالعه كردين؟
- بله.
- لطف كنيد اسمتون رو بالاي برگه ها بنويسيد تا من برگه ها رو ازتون تحويل بگيرم.
ترسيدم. چه فكري در مورد من مي كرد؟ منتظر ماندم تا وقتي برگه ي من را مي گيرد، مثل معلم علوم بي درنگ سيلي اي روي گونه هايم بكارد يا مثل معلم فارسي خودكارش را بين لاله ي گوشم و انگشتان زمخت و گچ آلودش له كند يا مثل پدرم زل بزند توي چشمهايم و بگويد: حيف كتاب كه دست تو بيفته… كتاب كه دفتر نقاشي نيست… بي لياقت.
برگه ام را به سمت رييس دراز كردم و نگاهم را براي فرار از ديدن عكس العملش به ته مانده ي شربت داخل ليوان انداختم. در مسير نگاهم اندام بي سرش قرار گرفته بود كه با يك كت و شلوار طوسي رنگ پوشيده شده بود. حس كردم ده دقيقه اي روبرويم ايستاده.
رييس برگشت پشت ميزش و ما نشستيم منتظر. همه منتظر بوديم تا رييس از عبارتهاي داخل متن سوالاتي بپرسد. انتظار چند دقيقه اي طول كشيد. رييس هيچ سوالي نمي پرسيد فقط برگه ها را نگاه مي كرد.
- هوشنگ رحمتي كيه؟
من بودم. رييس به من خيره شد. لبخندي زير حفره هاي بسيار تنگ بيني اش شكل گرفت. منتظر ماندم تا مسخره كردنم را شروع كند. برگه ام را به همه نشان دهد و بگويد اين بي لياقت مي خواهد در شركت چاپ و نشر كتابهاي آموزشي زبان انگليسي كار كند. كسي كه دشمن تصاوير كتاب است مي خواهد در كار چاپ كتابهايي كمك كند كه عمده ي بار آموزشي آنها رو ي تصاويرشان سنگيني مي كند.
- تبريك مي گم شما از فردا مي تونيد كارتون رو در اين شركت شروع كنيد.
من با دهاني باز و چشماني گشاد و قلبي تپنده به رييس خيره شدم و رقبايم با همان حالت به من .
شروع به كار كردم. شغل من بسيار مهيج بود. عالي بود. انگار زاييده شده بودم براي اين كار. سيستم كار شركت به اين صورت بود كه ابتدا كارشناس شركت با بررسي كتابهاي آموزشي زبان انگليسي ، كتابي را به رييس معرفي ميكرد. رييس كتابها را نگاهي مي كرد، صفحات آن را مي شمرد ، عكس هاي داخل آن را مي ديد و بعد از بررسي دقيق وقتي به اين نتيجه مي رسيد كه چاپ اين كتاب جوهر و كاغذ كمتري مصرف مي كند و پول بيشتري عايد شركت مي كند ،اجازه ي چاپ آن را صادر مي كرد .اما كتاب بايد از فيلتر اتاق من رد مي شد. اتاق من اسم نداشت اما براي دلخوشي خودم و پيدا كردن جوابي براي سوال ( چه كاره اي ) ِ فاميل ، براي كارم اسمي درست كردم.
من مسئول رفع ايرادات ظاهري از تصاوير مورد دار بودم.
يك ماژيك سياه، يك خودكار سياه و يك لاك غلط گير سفيد ابزار كارم بود. كتاب تاييد شده را روبرويم مي گذاشتم و به جان تصاويرش مي افتادم.يقه ي هفت پيراهن زنها را يقه اسكي مي كردم. تاپ زنانه را به صورت پيراهن آستين دار در مي آوردم. دامن كوتاه را به صورت شلوار و شورت را به صورت دامن بلند تغيير شكل مي دادم. ماژيكم كه به روي تصوير مورد داري مي لغزيد، ساحل دريا به يكباره به پيست اسكي تغيير كاربري مي داد. اگر هم تعداد موارد زياد مي شد و اصلاح آنها از عهده ي ماژيكم خارج بود، به جاي آن تصوير ،عكس هايي از دنياي وحوش يا طبيعت بي جان مي چسباندم. اگرچه در نگاه اول كارم آسان به نظر مي رسيد اما با برخورد كردن به تصاويري از صحنه هاي رقص و بوسه مشكلات خودنمايي مي كردند.
در تصاوير رقص ابتدا لباسهاي مورد دار را به صورت بي مورد در مي آوردم. اما بايد راه حلي براي تغيير فرم صحنه پيدا مي كردم. بدنهاي كج ، دستهاي پخش شده در اطراف اين بدنها ، پاهاي موج دار و آلات موسيقي ، صحنه ي رقص را تداعي مي كرد. من مجبور بودم براي دور كردن اذهان خوانند گان از صحنه ي رقص ،تغيير كلي به فضا بدهم. بسيار فكر كردم تا به راه حلي طلايي دست پيدا كردم. با ماژيكم گيتار برقي را تبديل به اسلحه اي كردم. نتيجه رويايي بود. صحنه ي رقص به يكباره تبديل به صحنه ي گروگانگيري مي شد و حركات بدن رقاص ها را مي شد به ترس و لرز حاصل از حضور اسلحه در صحنه ربط داد.
براي حل مشكل بوسه نيز راه حلي اختراع كردم. بوسه وقتي معنا پيدا مي كند كه دو لب در صحنه اي روي هم قرار بگيرند. اگر يكي از لبها از صحنه خارج مي شد ديگر بوسه معناي مورد دار خودش را از دست مي داد. به همين خاطر با ماژيكم يكي از طرفين بوسه را به صورت ستوني در مي آوردم. در يك تصوير پسري كت و شلوار پوش در حال بوسيدن ستوني سياه رنگ بود و در تصويري ديگر دختري پيراهن و شلوار پوش.
آنقدر غرق كارم شده بودم كه در بيرون از محل كارم ، در صف اتوبوس، در پارك ها، در رستوران و در مهماني هاي فاميلي ،افراد و صحنه هاي مورد دار را سياه مي كردم و صحنه هايي كه به نظرم زننده مي آمد را مي چيدم. علاقه ام به كار باعث شد هرم مازلو را تا انتها بروم و اگر مازلو بالاي ( بروز خلاقيت ) هم موردي گذاشته بود از آن هم بالا مي رفتم. خلاقيتم در خلق صحنه هاي بي مورد باعث شد حضور صحنه هاي حيات وحش و طبيعت بي جان در صفحات كتابهاي آموزشي به صفر برسد و به دنبال آن تشويقي هايي بود كه ديوار اتاقم را پر مي كرد و پول هايي كه حساب بانكي ام را. عيب دوران مدرسه ام حالا شده بود تنها هنرم. احساس مي كردم سرنوشت هم با ماژيكش به سراغ من آماده و تمام موردهايم را تبديل به احسن كرده است.
دو سال از كارم مي گذشت كه رييس شركت به همراه پولهايي كه از كارمندان بلند پايه گرفته بود تا آنها را در سهام شركت سهيم كند ، به انگلستان گريخت و من دوباره بي كار شدم اما اين بار نقشه ي گنج در دستانم بود.با برگه هاي تشويقي ام به دنبال مكانهايي رفتم كه ممكن بود به هنرم احتياج داشته باشند و جستجويم خيلي زود جواب داد.
اگر شما فرم تقاضاي مجلات رايگان خارجي را پركرده باشيد و مجلات به آدرس شما ارسال شده باشند حتما حضور من يعني (مسئول رفع ايرادات ظاهري از تصاوير مورد دارِ اداره ي پست هوايي) را حس كرده ايد….

پايان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:11  توسط مهران معمارزاده  | 

گور لرد بایرون

پیشکش به رضا سلجوقیان (گولم ) و فرزاد مزروعی (گریفین )که اولی مترجم شعر است و دومی دانش اموخته ی ادبیات انگلیسی

و شهرام عدیلی پور که حافظ پژوه است و مترجم


قلب لرد بایرون در یونان مدفون است و جسد او در انگلستان.بایرون در اثر تب در یونان درگذشت.این شاعر شکاک و مادی گرا و کلبی مسلک در خانه ،خرس نگه می داشت.پاچنبری داشت و خوش چهره بود.رمانتیک بود ولی در اثارش مایه های ضد رمانتیک به چشم می خورد.عاشق حافظ شیرازی بود و ستایشگر گوته.اثار او در اروپا ،بایرونیسم را شکل داد.

Birth:

 

Jan. 22, 1788

Death:

 

Apr. 19, 1824

 
Author, Poet. He was the 6th Baron Byron. He was among the most famous of the English 'Romantic' poets. His major works include Childe Harold's Pilgrimage, Don Juan and Hours of Idleness. He died of fever and exposure while engaged in the Greek struggle for independence. His remains (except for his heart, which is buried at Missolonghi, Greece) were sent back to England and buried beneath the chancel of St. Mary Magdalene at Huchnall-Torkard in Nottinghamshire. Authorities would not sanction burial in Westminster Abbey, and neither bust nor statue of Lord Byron was erected in the Poets' Corner until 145 years later.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:37  توسط مهران معمارزاده  | 

هولیگانها عقل پیدا کنید !

چند روز پیش قربانی بازی نا فوتبال سپاهان و پرسپولیس به نزد من امد.چشمش کاهش شدید بینایی داشت و جمجمه اش شکسته بود.طرفدار سپاهان که با خدنگ جهالت طرفداران پرسپولیس ،نابینا شد.هولیگان های نافوتبال ایران چه زمان ،به سر عقل خواهند امد.هولیگان به رفتار گنگ های خیابانی لندن در دهه ی ۱۸۹۰ اطلاق می گردد که ریشه ی لغوی ان شاید به رفتار وحشیانه و روستایی ایرلندیان باز گردد.فوتبال و خشونت به سده ی ۱۴ و قرون وسطا در انگلیس می رسد.در قرن ۱۴ ادوارددوم در یک اقدام عاقلانه ،فوتبال را ممنوع ساخت.نه فوتبالیست های ما الگوی مناسبی هستند و نه فوتبال ما ،درخششی دارد.این وسط ،چشمهای جوانانی بی فروغ می گردد که با تحصیلات عالیه ،شاید در وضع خود و خانواده شان تغییری شایسته می افریدند.

نیکی کریمی از طرفداران تیم پرسپولیس است.

(این عکس مربوط به ویکی پدیا است و اینجانب فقط انرا درج کرده ام.درستی یا نادرستی ان با من نیست.از قدیم گفته اند ناقل الکفر لیس بکافر )

مسعود بهنود ،محمد خاتمی ،خیامی ،بهنوش بختیاری ،جمشید مشایخی ،داوود رشیدی ،علیرضا افتخاری ،داریوش ارجمند ،ویگن ،اندی ،سهراب سپهری ،زهرا اشراقی و...از طرفداران پرسپولیسند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:25  توسط مهران معمارزاده  | 

باتری بسمل فتاد

ترافیک شدیدی بود.توسن پراید در دستان خسته ام.بازی سپاهان و پرسپولیس هم بود.عقربه ی بنزین شمار دال بر تهی بودن باک بود.باید برای خرید صندلی های مطب هم به خیابان استانداری می رفتیم.ماشین لرزش خفیفی داشت.به پمپ بنزین رفتیم و کام باک را با بنزین پرساختم.....صندلی های شکلاتی را پسندیدیم و به ماشین نشستیم.....استارت زدم ،روشن نمی شد....عابری به کمکمان شتافت...ماشین به راه افتاد اما باتری مرد و ماشین هیچوقت روشن نشد.برای درست کردن اینه ی پژو ،به خیابان سجاد رفتم.اینه را خریدم.باتری ساز کنار فروشگاه انرا نصب کرد.به او گفتم برای نصب باتری مجدد به خانه مان بیاید.استادی خوش خلق و خوش وعده به نظر می رسید....سر ساعت ۹ زنگ به صدا درامد.استاد بود.در طرفت العینی ،باتری را کار گذاشت ...پراید روشن شد و از این به بعد پژو بیکار خواهد شد.باتری ماشین از صفحاتی سربی و اکسید سربی در مایع اسید سولفوریک و اب تشکیل شده است.در جنب صندلی فروشی ،صفحات سربی با اسید سولفوریک واکنش داده بود و باتری سولفاته شده بود.در اثر سولفاته شدن باتری بسمل فتاد.اگر باتری را شارژ می کرد ،سولفات محو می شد و صفحات سربی واکسید سربی می شد اما باتری پراید من ،۵ امپر کار می کرد.بهتر بود با دادن ۶۵۰۰۰ تومان جهت باتری و ۶۰۰۰ تومان جهت اجرت استاد و امدنش به منزلم خود را راحت می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:48  توسط مهران معمارزاده  | 

در قصابی

چندی پیش به همراه همسرم به دکان قصابی رفته بودیم.گوشت کیلویی ۷۵۰۰ تومان بود.به حرکات دست قصاب وشاگردش وتق تق کارد بر تخته توجه می کردم.با استادی لاشه ی گوسفند را تکه تکه می کرد.غژاغژ در را می شنیدم.طوفان عجیب و نامعمولی بود.ناگاه به فکر فرو رفتم.به کراهت قصابی در اسلام و انگاه فستیوال لوپرکالیا در روم باستان و انگاه پیدایش سوسیس در تمدن سومر و عراق جنگزده ی کنونی.فستیوال لوپرکالیا با ساختن سوسیس در زمان نرون شهره بود.بعدن کاتولیسیسم ،فستیوال جاهلی !لوپرکالیا را ممنوع ساخت و خوردن سوسیس را حرام و گناهی نابخشودنی.مرغ خیالم پرکشیده بود و صدای قصاب ،پرنده را به خاک انداخت....اقا خوب پاکش کردم ،دشولهاشو گرفتم.قابلی نداره....۱۶۰۰۰ تومان می شه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط مهران معمارزاده  |